من حواسـم به تو بود
محـو پاییـزِ نگاهـت بودم و نفهمیدم کی
دلِ من عاشـق شـد . . .
من حواسـم به تو بود نبـضِ قلبم چون پُـتک
سینه را میکوبیـد ...
تو نگاهـم کردی دلِ دنیـا لرزید ..
در همان حال به تو دل بستـم به تو قولی دادم
تا نهـایت تا عشـق ... در کنارت هسـتم
گرچه میدانستـم عاشقی رنجِ بزرگی دارد تو که باشی اما
غصه ها خاموش اند عشق میبارد و بس ..
دست در دستِ دلم بگذارو با نگاهـت غم از این دلهـره ها بردارو
و نشانـم بده عاشق هستی ...
دلِ من
فکـرِ تو در سر دارد به تو جز عشـق نبایـد ورزید .. ما به هم دل بستیم
و خـدا هم خندید ..
حالِ من خط به خط اش دستِ تو است
بینِ این شهـرِ شلوغ تو مرا میدانی
با همین زمزمه ها شعـرِ مرا میخوانی
تو پنـاهم هستـی .. و چه حالی دارد
که به من دل بستـی ...
دلِ من فکرِ تو در سر دارد
به تو جز عشـق نباید ورزید ...
@Dekogram🎙
محـو پاییـزِ نگاهـت بودم و نفهمیدم کی
دلِ من عاشـق شـد . . .
من حواسـم به تو بود نبـضِ قلبم چون پُـتک
سینه را میکوبیـد ...
تو نگاهـم کردی دلِ دنیـا لرزید ..
در همان حال به تو دل بستـم به تو قولی دادم
تا نهـایت تا عشـق ... در کنارت هسـتم
گرچه میدانستـم عاشقی رنجِ بزرگی دارد تو که باشی اما
غصه ها خاموش اند عشق میبارد و بس ..
دست در دستِ دلم بگذارو با نگاهـت غم از این دلهـره ها بردارو
و نشانـم بده عاشق هستی ...
دلِ من
فکـرِ تو در سر دارد به تو جز عشـق نبایـد ورزید .. ما به هم دل بستیم
و خـدا هم خندید ..
حالِ من خط به خط اش دستِ تو است
بینِ این شهـرِ شلوغ تو مرا میدانی
با همین زمزمه ها شعـرِ مرا میخوانی
تو پنـاهم هستـی .. و چه حالی دارد
که به من دل بستـی ...
دلِ من فکرِ تو در سر دارد
به تو جز عشـق نباید ورزید ...
@Dekogram🎙
زنان و درختان چقدر بهم شبيه اند!
هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.
برای بريدن ها، برای شكستن ها، برای قطع اميدها
اما هنر زن بودن، جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....
👤 عرفان نظر آهاری
@Dekogram🎙
هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.
برای بريدن ها، برای شكستن ها، برای قطع اميدها
اما هنر زن بودن، جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....
👤 عرفان نظر آهاری
@Dekogram🎙
لیلی!
کلیدِ صبح
در پلکهای توست
دست مرا بگیر
از چهارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم
زین خیلِ خفتگان
دست مرا بگیر
تا بسرایم:
در دستهای من
بال کبوتریست
نصرت_رحمانی
@Dekogram🎙
کلیدِ صبح
در پلکهای توست
دست مرا بگیر
از چهارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم
زین خیلِ خفتگان
دست مرا بگیر
تا بسرایم:
در دستهای من
بال کبوتریست
نصرت_رحمانی
@Dekogram🎙
پنجم دبستان بودم
یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.
شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.
من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!
اما به یکباره همه چیز فرق کرد!
هنگام رفتن به مدرسه ۱ ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!
با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.
نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.
من فقط یازده سال داشتم...
و تا آن روز بیشترین تایمی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام که میخواستم حالش را بگیرم!
اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.
انگار بزرگ شده بودم...
دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من ۶ سال بزرگتر بود!
همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!
خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.
اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یه چیزی را گم کرده بودم.
چند هفته ای گذشت...
یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...
روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود
روز دیگر دید و توجه نکرد
روز دیگر دید و توجه نکرد
باز هم دید و توجه نکرد
بهت زده بودم
نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود
اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند
دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم
و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم
تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!
اما..
انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم
از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...
نمیدانم چه بود
نمیدانم چه شد
فقط یک پسر بچه
در سن یازده سالگی فهمید
انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!
خیلی زود.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.
شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.
من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!
اما به یکباره همه چیز فرق کرد!
هنگام رفتن به مدرسه ۱ ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!
با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.
نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.
من فقط یازده سال داشتم...
و تا آن روز بیشترین تایمی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام که میخواستم حالش را بگیرم!
اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.
انگار بزرگ شده بودم...
دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من ۶ سال بزرگتر بود!
همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!
خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.
اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یه چیزی را گم کرده بودم.
چند هفته ای گذشت...
یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...
روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود
روز دیگر دید و توجه نکرد
روز دیگر دید و توجه نکرد
باز هم دید و توجه نکرد
بهت زده بودم
نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود
اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند
دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم
و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم
تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!
اما..
انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم
از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...
نمیدانم چه بود
نمیدانم چه شد
فقط یک پسر بچه
در سن یازده سالگی فهمید
انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!
خیلی زود.
#علی_سلطانی
@Dekogram🎙
میخواهم بنویسم اما قلم یاریم نمیکند..اصلا نمیدانم چه بنویسم.. از کجا شروع کنم..بعد رفتن تو همه چیز نابود شد...احساساتم..علایقم..افکارم...
اصلا برای چه آمدی ک بروی...مگرنمیدانستی ک طاقت دوریت را ندارم..مگر چندین بار نگفته بودم نمیخواهم نبودت برام عادت شود..تو بروی من میمیرم...وقتی یاد ان روزها می افتم ،،،خندم میگیرد...خنده ای ک ازگریه تلخ تر است...تو رویای شب وروز من بودی... مگر عشق همان نیس ک میبایست حفظش کنی...در دلت..در جانت...درروحت...پس آن چیزی ک تو ب من داشتی عشق نبود... من همانند مترسکی بودم در دست تو... تو با رفتنت روح مرانیز کشتی....
#محدثه_حسینی
@Dekogram🎙
اصلا برای چه آمدی ک بروی...مگرنمیدانستی ک طاقت دوریت را ندارم..مگر چندین بار نگفته بودم نمیخواهم نبودت برام عادت شود..تو بروی من میمیرم...وقتی یاد ان روزها می افتم ،،،خندم میگیرد...خنده ای ک ازگریه تلخ تر است...تو رویای شب وروز من بودی... مگر عشق همان نیس ک میبایست حفظش کنی...در دلت..در جانت...درروحت...پس آن چیزی ک تو ب من داشتی عشق نبود... من همانند مترسکی بودم در دست تو... تو با رفتنت روح مرانیز کشتی....
#محدثه_حسینی
@Dekogram🎙
مادر که باشی
آینه هر صبح منتظره
تا مقابلش بایستی و موهاتو
خیلی ساده پشت سرت جمع کنی
و بشی زیباترین زن دنیا ...
مادر که باشی گلای شمعدونی
هر روز منتظر ترانه ای هستن
که باخودت زمزمه میکنی
ترانه ای که هیچ کجای دنیا
مثل اون پیدا نمیشه ...
مادر که باشی
گنجشک ها هر صبح
پشت پنجره
منتظر دونه های محبت تو هستن ...
و خورشید چشم به راهته
که بیای پشت پنجره
تا یه کاسه آفتاب از جنس عشق
بپاشه لای موهات ...
مادر که باشی
سقف خونه دلش به تو قرصه
و گلای قالی
با قدمهای تو جون میگیرن...
مادر که باشی
فقط مادرِ بچه هات نیستی
میشی مادرِ تموم قشنگی های دنیا ...
اصلا شک ندارم اگه دنیا
هنوز قشنگیاشو داره
به خاطر وجود زیبای توئه
به خاطر گل همیشه بهاری
به نام « مادر » ...❤️
#مریم_موسوی
@Dekogram🎙
آینه هر صبح منتظره
تا مقابلش بایستی و موهاتو
خیلی ساده پشت سرت جمع کنی
و بشی زیباترین زن دنیا ...
مادر که باشی گلای شمعدونی
هر روز منتظر ترانه ای هستن
که باخودت زمزمه میکنی
ترانه ای که هیچ کجای دنیا
مثل اون پیدا نمیشه ...
مادر که باشی
گنجشک ها هر صبح
پشت پنجره
منتظر دونه های محبت تو هستن ...
و خورشید چشم به راهته
که بیای پشت پنجره
تا یه کاسه آفتاب از جنس عشق
بپاشه لای موهات ...
مادر که باشی
سقف خونه دلش به تو قرصه
و گلای قالی
با قدمهای تو جون میگیرن...
مادر که باشی
فقط مادرِ بچه هات نیستی
میشی مادرِ تموم قشنگی های دنیا ...
اصلا شک ندارم اگه دنیا
هنوز قشنگیاشو داره
به خاطر وجود زیبای توئه
به خاطر گل همیشه بهاری
به نام « مادر » ...❤️
#مریم_موسوی
@Dekogram🎙
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی
و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی!
👤 شکسپیر
@Dekogram🎙
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی
و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی!
👤 شکسپیر
@Dekogram🎙
بانو از خودت دست نكش
خودت چتر باش
خودت ابر باش
خودت باران
شك نكن خدا نابغه بوده،كه تو را آفریده
بیخیال بنده هایش كه دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند
،
بانو ایندفعه سر سفره، تو نان گرم بخور
اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو
هر وقت هم تنت سرد شد
تنهاییت را بغض نكن
آواز كن
با صدای بلند برای گرمیه دلت بخوان
دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده
حتی وقتی تنها میخوابی.
بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...
،
چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی
بانو بانو بانو
چای كه دم كشید
دامن كوتاهت یادت نرود
قند توی دل قندان آب میشود
طعم گس چای را كه هورت میكشی
،
بانو یك دل سیر بخند
بخند به ریش روزگار
به ریش ناكسانی كه تو را ناقص العقل خواندند
و خود زاده تو اَند
كه اگر عاطفه و مهر تو نبود
تو را به قضاوت نمی نشستند
و حكم به مشروطی آزادیت نمیدادند
كه هر جا میروی گزارش كنی
كه من میگویم، من میخواهم و من منشان
گوشت كه سهل است جانت را پر كند
مهربان یك دل سیر بخواب
تا درد حرفهایی كه دل كوچكت را میشكند
فراموش كنی
بانوی كامل
خدا آرامش هستی را در چشمانت
در حلقه آغوشت
درست روی لبهایت به امانت گذاشت
به جهنم برود، هر كه آرامشت را دستخوش زمختی خویش كند
به جهنم برود آنكه بلندای روحت را نمیبیند
ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد
به جهنم برود كسی كه تو را ضعیفه خواند
تا ضعف خودش به چشم نیاید
بین خودمان باشد
خدا شرمنده جای نوازشهاییست كه روی تنت ماند.
-به جهنم میرود
،
بانو راستی حال دلت چطور است؟
چند وقت است رویا ندیده ای،
راستی هنوز اشك میریزی؟!؟!؟
قول دادی كه دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی
نكند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!!!
،
بیا بحث را عوض كنیم
راستی موهایت را بگذار بلند شود
بگذار از زیر روسری هوایی بخورند
لاك قرمز یادت نرود
خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده
كلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند
اصلا بگذار یك كلاغ چل كلاغ كنند
تو گوشواره هایت را فراموش نكنی
،
،
بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و
تن وحشی باد را لمس كن
هر وقت هم دلت خواست
لبه ی جوی راه برو
حتی بلند حرف بزن و بخند
و هر روز هم برقص خواستی با ساز دلت خواستی با...
فقط یادت نرود كتاب بخوانی
بانوی كامل و زیبا
تو سلیقه خاص خدایی
آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق كرد
پا روی پایش انداخته
و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند
پس تو نابترینی
،
بانو نابترین شعر خدایی تو
سَر انگشت بهاری
بخند از ته دل رها
و بزن قید احساسی كه نخوانَد تمنای نگاهت را...
@Dekogram🎙
خودت چتر باش
خودت ابر باش
خودت باران
شك نكن خدا نابغه بوده،كه تو را آفریده
بیخیال بنده هایش كه دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند
،
بانو ایندفعه سر سفره، تو نان گرم بخور
اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو
هر وقت هم تنت سرد شد
تنهاییت را بغض نكن
آواز كن
با صدای بلند برای گرمیه دلت بخوان
دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده
حتی وقتی تنها میخوابی.
بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...
،
چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی
بانو بانو بانو
چای كه دم كشید
دامن كوتاهت یادت نرود
قند توی دل قندان آب میشود
طعم گس چای را كه هورت میكشی
،
بانو یك دل سیر بخند
بخند به ریش روزگار
به ریش ناكسانی كه تو را ناقص العقل خواندند
و خود زاده تو اَند
كه اگر عاطفه و مهر تو نبود
تو را به قضاوت نمی نشستند
و حكم به مشروطی آزادیت نمیدادند
كه هر جا میروی گزارش كنی
كه من میگویم، من میخواهم و من منشان
گوشت كه سهل است جانت را پر كند
مهربان یك دل سیر بخواب
تا درد حرفهایی كه دل كوچكت را میشكند
فراموش كنی
بانوی كامل
خدا آرامش هستی را در چشمانت
در حلقه آغوشت
درست روی لبهایت به امانت گذاشت
به جهنم برود، هر كه آرامشت را دستخوش زمختی خویش كند
به جهنم برود آنكه بلندای روحت را نمیبیند
ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد
به جهنم برود كسی كه تو را ضعیفه خواند
تا ضعف خودش به چشم نیاید
بین خودمان باشد
خدا شرمنده جای نوازشهاییست كه روی تنت ماند.
-به جهنم میرود
،
بانو راستی حال دلت چطور است؟
چند وقت است رویا ندیده ای،
راستی هنوز اشك میریزی؟!؟!؟
قول دادی كه دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی
نكند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!!!
،
بیا بحث را عوض كنیم
راستی موهایت را بگذار بلند شود
بگذار از زیر روسری هوایی بخورند
لاك قرمز یادت نرود
خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده
كلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند
اصلا بگذار یك كلاغ چل كلاغ كنند
تو گوشواره هایت را فراموش نكنی
،
،
بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و
تن وحشی باد را لمس كن
هر وقت هم دلت خواست
لبه ی جوی راه برو
حتی بلند حرف بزن و بخند
و هر روز هم برقص خواستی با ساز دلت خواستی با...
فقط یادت نرود كتاب بخوانی
بانوی كامل و زیبا
تو سلیقه خاص خدایی
آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق كرد
پا روی پایش انداخته
و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند
پس تو نابترینی
،
بانو نابترین شعر خدایی تو
سَر انگشت بهاری
بخند از ته دل رها
و بزن قید احساسی كه نخوانَد تمنای نگاهت را...
@Dekogram🎙
چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود، کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش؛ چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی. گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم، یک گوشه هم که نشستم، نمیشه بمونم، دلم واسه نوههام تنگ میشه! گفتم: مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.گفت: کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنهها، من که اینجا به کسی کار ندارم. اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟ گفتم:آخه مادر من، شما داری آلزایمر میگیری، همه چیزو فراموش میکنی! گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟! خجالت کشیدم! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود را فراموش کرده بودم، راست میگفت من همه رو فراموش کرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمیریم. توان نگاه کردن به خنده نشسته بر لبهای چروکیدهاش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم، قرآن و نون روغنی و همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن! آبنبات رو برداشت و گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی. دستهای چروکیدشو بوسیدم و گفتم: مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن. اشکش را با گوشه رو سریاش پاک کرد و گفت:چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمییاد، شاید فراموش کردم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟! درحالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد، زیر لب میگفت: گاهی چه نعمتیه این آلمایزر!
@Dekogram🎙
@Dekogram🎙
اگر میخواهی از حال من بدانی
سخت نیست!
تصور کسی را که
هر روز چند بار ،
و هر بار چند ساعت ،
روبروی پنجره می ایستد...
و کسی که نیست را به خاطر می آورد؛
کسی که نیست
کسی که هست را
از پای در می آورد...!
#گروس_عبدالملکیان
@Dekogram🎙
سخت نیست!
تصور کسی را که
هر روز چند بار ،
و هر بار چند ساعت ،
روبروی پنجره می ایستد...
و کسی که نیست را به خاطر می آورد؛
کسی که نیست
کسی که هست را
از پای در می آورد...!
#گروس_عبدالملکیان
@Dekogram🎙