نـC᭄ـوای🍃د‌C᭄لــ
737 subscribers
226 photos
10K videos
1 file
6.87K links
طُ هَمانی‌کِه‌دِلَم‌لَک‌زَده‌لَبخَندَش‌را
#کاظم_بهمنی

ارتباط با مدیر کانال
@Moh3n_135
Download Telegram
شنبه ها،خورشید با لبخندمیگوید سلام
یا کریم خانه مان، یک بندمیگوید سلام

در کنار قوری داغ و پر از چای غلیظ
شعرمن،چون حبه های قندمیگوید سلام


#فاطمه_لشکری ــــــــ

@Dekogram🎙
همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمی‌توانیم آن‌ها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد...

#ایلهان_برک

@Dekogram🎙
دوستت دارم های سر صبح واقعی اند، اصیل ترند
کدام آدمی سر صبح بیکار است؟ هیچ کس
حتی بیکارهایشان هم سر صبح خوابند.
یا از کارش زده یا از خوابش
در هرصورت این دوستت دارم از دل است، این دوستت دارم ارزش دیگری دارد.

#سیما_امیرخانی


@Dekogram🎙
در زندگی هر کس باید یک نفر باشد؛
مرد و زن بودنش مهم نیست،
فقط باید یک نفر باشد...
یک آدم،
یک دوست،
یک همدم،
یک رفیق،
یک نفر که جویای حالت باشد،
نگرانت باشد،
تو را بهتر از خودت بشناسد،
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است...
شنیدن همین یک جمله کافیست تا کار و زندگی اش را تعطیل کند و خودش را به تو برساند...
آخر خوشبختی است یک نفر در زندگیت باشد،
که تنها نباشی...

@Dekogram🎙
به من می گفتن مرد دوشنبه ای...
چون همیشه دوشنبه ها واسم اتفاق خوب می افتاد!
در واقع ما یکشنبه بود که از هم خوشمون اومد،پس دوشنبه اولین روزی بود که کامل داشتمش
و سه شنبه چند سال بعد از هم جدا شدیم،پس دوشنبه آخرین روزی بود که کامل داشتمش
فقط باید اعتقاد داشته باشی که دوشنبه ها روز خوبیه
حتی اگه کسی که دوسش داری رهات کرده باشه
لعنتی خیلی سخته می دونم!
.
.
#روزبه_معین

@Dekogram🎙
‌‎به خاطر مردم است که می‌گویم
‌‎گوش‌هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،
‌‎دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود
‌‎و مردم نمی‌دانند
‌‎چگونه می‌شود بی هیچ واژه‌ای
‌‎کسی را که این همه دور است
‌‎این همه دوست داشت...

‌‎
👤 لیلا کردبچه

@Dekogram🎤
من حواسـم به تو بود
محـو پاییـزِ نگاهـت بودم و نفهمیدم کی 
دلِ من عاشـق شـد . . .

من حواسـم به تو بود نبـضِ قلبم چون پُـتک
سینه را میکوبیـد ...

تو نگاهـم کردی دلِ دنیـا لرزید ..
در همان حال به تو دل بستـم به تو قولی دادم
تا نهـایت تا عشـق ... در کنارت هسـتم

گرچه میدانستـم عاشقی رنجِ بزرگی دارد تو که باشی اما
غصه ها خاموش اند عشق میبارد و بس ..

دست در دستِ دلم بگذارو با نگاهـت غم از این دلهـره ها بردارو
و نشانـم بده عاشق هستی ...

دلِ من 
فکـرِ تو در سر دارد به تو جز عشـق نبایـد ورزید .. ما به هم دل بستیم
و خـدا هم خندید ..

حالِ من خط به خط اش دستِ تو است
بینِ این شهـرِ شلوغ تو مرا میدانی
با همین زمزمه ها شعـرِ مرا میخوانی
تو پنـاهم هستـی .. و چه حالی دارد
که به من دل بستـی ...

دلِ من فکرِ تو در سر دارد
به تو جز عشـق نباید ورزید ...

@Dekogram🎙
زنان و درختان چقدر بهم شبيه اند!

هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.

برای بريدن ها، برای شكستن ها، برای قطع اميدها
اما هنر زن بودن، جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....


👤 عرفان نظر آهاری

@Dekogram🎙
لیلی!
کلیدِ صبح
در پلک‌های توست
دست مرا بگیر
از چهارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم
زین خیلِ خفتگان
دست مرا بگیر
تا بسرایم:
در دست‌های من
بال کبوتری‌ست

نصرت_رحمانی

@Dekogram🎙
پنجم دبستان بودم
یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.
شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.
من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!
اما به یکباره همه چیز فرق کرد!
هنگام رفتن به مدرسه ۱ ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!
با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.
نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.
من فقط یازده سال داشتم...
و تا آن روز بیشترین تایمی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام که میخواستم حالش را بگیرم!
اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.
انگار بزرگ شده بودم...
دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من ۶ سال بزرگتر بود!
همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!
خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.
اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یه چیزی را گم کرده بودم.
چند هفته ای گذشت...
یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...
روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود
روز دیگر دید و توجه نکرد
روز دیگر دید و توجه نکرد
باز هم دید و توجه نکرد
بهت زده بودم
نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود
اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند
دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم
و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم
تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!
اما..
انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم
از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...
نمیدانم چه بود
نمیدانم چه شد
فقط یک پسر بچه
در سن یازده سالگی فهمید
انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!
خیلی زود.
#علی_سلطانی

@Dekogram🎙