حالا که دارم برات مینویسم، آفتاب مابین ابرها گیر افتاده و در حال تقلا برای نجاته.
من خوبم، دست کم بد نیستم.
صبح به صبح رو پلههای حیاط خلوت میشینم و غمانباشه شدهی روزهای قبل رو دود میکنم.
کمتر مینویسم و بیشتر فکر میکنم، به سرزمینم، به عشق، به قلبهایی که تو سکوت میشکنن و به هراونچه که زندهست اما زندگی نمیکنه.
دارم نوشتههای روزهای گذشتهم رو زندگی میکنم؛ شکوه تنهایی و غار نه چندان مخوفِ شخصی.
تو گفتی: میترسم یه روز از تنهایی بمیرم!
اما عزیزم، هیچکس از تنهایی نمیمیره.
ما همهمون تنها میمیریم، درحالی که به گلها آب دادیم و برای آخرین بار عکسها رو بوسیدیم.
من خوبم، دست کم بد نیستم.
صبح به صبح رو پلههای حیاط خلوت میشینم و غمانباشه شدهی روزهای قبل رو دود میکنم.
کمتر مینویسم و بیشتر فکر میکنم، به سرزمینم، به عشق، به قلبهایی که تو سکوت میشکنن و به هراونچه که زندهست اما زندگی نمیکنه.
دارم نوشتههای روزهای گذشتهم رو زندگی میکنم؛ شکوه تنهایی و غار نه چندان مخوفِ شخصی.
تو گفتی: میترسم یه روز از تنهایی بمیرم!
اما عزیزم، هیچکس از تنهایی نمیمیره.
ما همهمون تنها میمیریم، درحالی که به گلها آب دادیم و برای آخرین بار عکسها رو بوسیدیم.
❤12
تعارف با احساساتت رو کنار بذار آدمیزاد؛ هیچ بنیبشری با پنهانکاری از رنج نجات پیدا نکرده. دل آدم شبیه صفحهی یه کتاب قدیمیه؛ تا واژههای واقعیش رو ننویسی ورق نمیخوره. رستگاری از همون لحظهای شروع میشه که حقیقتِ درونت رو بیکموکاست اعتراف کنی.
❤8👏3