با همهٔ غمام به صلح رسیدم، جز آخری. با اینم در تلاشم به صلح برسم، براش لالایی میخونم، نوازشش میکنم، میبوسمش. اونم گولم میزنه، چشماشو میبنده، ادایِ بچهای رو در میاره که خوابیده ولی تا خیالم راحت میشه، چشماشو باز میکنه و از پشت آویزونم میشه.
❤5💔3
مهرِ سختی گذشت. توش بارها از تهِ دل گریه کردم. برام عار نیست اگه بگم گریههام به خاطرِ ضعفم بود. آره. من ضعف داشتم، نه به خاطرِ تحلیل رفتنِ خودم، بلکه به خاطرِ قد کشیدن و قد علم کردنِ هیولاهایِ سیاهی که تویِ تاریکی قایم شده بودن تا یه روز خفتم کنن. گریه کردم ولی صبر هم کردم. من صبر کردم، نه به خاطرِ این که میدونستم اوضاع بهتر میشه، به خاطرِ این که آدمی همیشه به دنبالِ این میگرده که لنگرِ کشتیش رو به جایی وصل کنه و غرق نشه. زمینِ صبر، سفت بود و لنگرِ من بهش گیر کرد. من صبر کردم، جنگیدم، گریه کردم، جنگیدم، مُردم، از نو زنده شدم، جنگیدم، یاد گرفتم، جنگیدم، بدنم رو تربیت کردم، جنگیدم...حالام همینطوره. من هنوز میجنگم با این که وقتی تویِ جنگی، زمان خیلی دیرتر و طاقتفرساتر میگذره. شاید به خاطرِ همین بوده که ساعتِ پایانِ جنگِ جهانیِ دوم، نشست رویِ عقربهها...چون تحملِ زمان، وقتی در جنگی، عجیب مشکله.
#مهاجرت
#مهاجرت
💔7❤1