«غمهای نهفتهام»
سالها زندگیم را در سختی گذراندم در تنهایی..قلب و ذهنم تمنای کمک میکردند تمنای اینکه فردی دستم را بگیرد و بلندم کند و بگوید اشکالی ندارد من در کنار تو هستم و آغوشی را به من هدیه بدهد
اما سال ها بود که غم مرا در آغوش کشیده بود..آغوشی ابدی..آغوشی که در استخوان هایم ریشه کرده بود
شاید از همون لحظهای که دیگه مامان برام لالایی نخوند دنیا رنگشو از دست داد یا وقتی که دیگه خوابم میبرد ولی بابا بغلم نمیکرد..
شایدم از لحظهای که کوچیک ترین چیزا باعث شدن گریه کنم و بیارزش ترین افراد باعث شدن از خودم کم کم دور بشم و دیگه نتونم خودمو حتی برای یک لحظهام تحمل کنم دنیا اون رنگشو از دست داد و همه چیز همرنگ قلبم شد..خاکستری.
خاکستری از جنس غمهای نهفته در قلبم
به خودم آمدم و دیدم باز هم دارم به کوچیک ترین چیزا فکر میکنم به اینکه که از پروانهای که با عشق به دور نور امید میچرخید تبدیل به آن شمعی شدم که کم کم درحال آب شدن و از بین رفتن ست..
دیگر دشت ها خوشحالم نمیکردند، باد عشق صورتم را نوازش نمیکرد..
وقتی دیگر قلبم شادی را حس نکرد وقتی از شکستگیهایش امیدی ریشه نزد..فهمیدم از دست رفتهام..
شاید فقط باید چشمانم را میبستم تا رویا ببینم..رویای یک لبخند واقعی قلبی که از دیگر خاکستر نیست و دنیایی پر از رنگ..آنقدر دست نیافتنی شده بودند که فقط میتوانستم چشمانم را ببندم تا شاید بتوانم در رویاهایم لمسشان کنم...
شاد بودن...خیلی از من دور شده بود.. نمیتوانستم لمسش کنم و یا حسش کنم من چیزی را گم کرده بودم چیزی که دیگر نمیتوانستم پیدایش کنم..خودم را.
Y;
سالها زندگیم را در سختی گذراندم در تنهایی..قلب و ذهنم تمنای کمک میکردند تمنای اینکه فردی دستم را بگیرد و بلندم کند و بگوید اشکالی ندارد من در کنار تو هستم و آغوشی را به من هدیه بدهد
اما سال ها بود که غم مرا در آغوش کشیده بود..آغوشی ابدی..آغوشی که در استخوان هایم ریشه کرده بود
شاید از همون لحظهای که دیگه مامان برام لالایی نخوند دنیا رنگشو از دست داد یا وقتی که دیگه خوابم میبرد ولی بابا بغلم نمیکرد..
شایدم از لحظهای که کوچیک ترین چیزا باعث شدن گریه کنم و بیارزش ترین افراد باعث شدن از خودم کم کم دور بشم و دیگه نتونم خودمو حتی برای یک لحظهام تحمل کنم دنیا اون رنگشو از دست داد و همه چیز همرنگ قلبم شد..خاکستری.
خاکستری از جنس غمهای نهفته در قلبم
به خودم آمدم و دیدم باز هم دارم به کوچیک ترین چیزا فکر میکنم به اینکه که از پروانهای که با عشق به دور نور امید میچرخید تبدیل به آن شمعی شدم که کم کم درحال آب شدن و از بین رفتن ست..
دیگر دشت ها خوشحالم نمیکردند، باد عشق صورتم را نوازش نمیکرد..
وقتی دیگر قلبم شادی را حس نکرد وقتی از شکستگیهایش امیدی ریشه نزد..فهمیدم از دست رفتهام..
شاید فقط باید چشمانم را میبستم تا رویا ببینم..رویای یک لبخند واقعی قلبی که از دیگر خاکستر نیست و دنیایی پر از رنگ..آنقدر دست نیافتنی شده بودند که فقط میتوانستم چشمانم را ببندم تا شاید بتوانم در رویاهایم لمسشان کنم...
شاد بودن...خیلی از من دور شده بود.. نمیتوانستم لمسش کنم و یا حسش کنم من چیزی را گم کرده بودم چیزی که دیگر نمیتوانستم پیدایش کنم..خودم را.
Y;
نمیدانستم که ستارههایمان روزی قرار است سقوط کنند
اما فکر کنم بعد از، از دست دادن تو قلب من هم همچون پری در آسمان رها شد و به نقطهای دور رفت جایی که دیگر نمیتوانم برش گردانم ،جایی که دیگر احساساتم نوری برای درخشش نداشتن و امیدی برای ادامه دادن و لبخند زدن هم نداشتم..
تو گفتی ستارهها برای ما میدرخشن اما هرچه که به آسمان نگاه میکنم تاریکیه مطلق ست تو با رفتنت نور زندگیم را بردی همه جارا تاریک کردی قلبم را این خانه را آسمان را و چشمانم را که هرگاه تورا میدیدند از نور عشق میدرخشیدند..تو همه چیز را با خودت بردی-
Y;
اما فکر کنم بعد از، از دست دادن تو قلب من هم همچون پری در آسمان رها شد و به نقطهای دور رفت جایی که دیگر نمیتوانم برش گردانم ،جایی که دیگر احساساتم نوری برای درخشش نداشتن و امیدی برای ادامه دادن و لبخند زدن هم نداشتم..
تو گفتی ستارهها برای ما میدرخشن اما هرچه که به آسمان نگاه میکنم تاریکیه مطلق ست تو با رفتنت نور زندگیم را بردی همه جارا تاریک کردی قلبم را این خانه را آسمان را و چشمانم را که هرگاه تورا میدیدند از نور عشق میدرخشیدند..تو همه چیز را با خودت بردی-
Y;
به هرچه که دست میزدم تبدیل به خاکستر میشد..عشق،شادی،حس زندگی و..
انگار هیچ حس خوبی برای من وجود نداشت هیچ حسی برای اینکه بتوانم دقایق کوچیکی را حس کنم که زنده هستم برای من وجود نداشت...
گویی صفحهی روزگار برخلاف میل من عمل میکرد در دنیایی که همه امید داشتند، نور امید مرا ترک کرده بود و قلبم را تاریک کرده بود اما هنوز هم گاهی اوقات امیدی از غریبترین نقطهی قلبم وجودم را لبریز از نور میکرد نوری که همیشگی نبود..مثل تمام چیزهای دنیا که یک روزی به پایان میرسند و مثل انسانها که روزی از همین روزهای چرخهی زندگی، مارا ترک میکنند و با هزاران خاطره تنهایمان میگذارند
آن نوری که وجودم را بعد از مدت ها فرا گرفته بود حسی را درونم ایجاد میکرد حسی که میتوانستم زندگی کنم،تجربه کنم و شاد باشم شاید باید همین کار را میکردم..شاید باید گذشته را رها میکردم و به خودم عشق میورزیدم تا صفحهی روزگارِ من با عشق شروع شود شاید فقط باید رها میکردم.
«به امید دیدنِ دوبارهی شادیهای به خاک سپرده شده»
Y;
انگار هیچ حس خوبی برای من وجود نداشت هیچ حسی برای اینکه بتوانم دقایق کوچیکی را حس کنم که زنده هستم برای من وجود نداشت...
گویی صفحهی روزگار برخلاف میل من عمل میکرد در دنیایی که همه امید داشتند، نور امید مرا ترک کرده بود و قلبم را تاریک کرده بود اما هنوز هم گاهی اوقات امیدی از غریبترین نقطهی قلبم وجودم را لبریز از نور میکرد نوری که همیشگی نبود..مثل تمام چیزهای دنیا که یک روزی به پایان میرسند و مثل انسانها که روزی از همین روزهای چرخهی زندگی، مارا ترک میکنند و با هزاران خاطره تنهایمان میگذارند
آن نوری که وجودم را بعد از مدت ها فرا گرفته بود حسی را درونم ایجاد میکرد حسی که میتوانستم زندگی کنم،تجربه کنم و شاد باشم شاید باید همین کار را میکردم..شاید باید گذشته را رها میکردم و به خودم عشق میورزیدم تا صفحهی روزگارِ من با عشق شروع شود شاید فقط باید رها میکردم.
«به امید دیدنِ دوبارهی شادیهای به خاک سپرده شده»
Y;
«نگفتههایِ آبیم»
جزوی از تاریکی شده بود آن قلبی که لبخند میزد و ذهنش دفترچهای کهنه شده بود برای خاطراتی که مرده بودند!
خاطراتی که هر چه میدوید دیگر بهشان نمیرسید دور شده بودند، دور و دستنیافتنی.
مثل آن عشقی که از دست داده بود
آن محبتی که دیگر دریافتش نمیکرد..
آن لبخندی که در گوشه کناری از این قلب بیقرار تنها مانده بود و به آن تنهایی عادت کرده بود..
همه چیز تمام شده بود برای او.
هنوز هم روزها ادامه داشت اما او..
دیگر نمیتوانست ادامه دهد
همه ترکش کرده بودند..به هر که محبت میکرد ترک کردن را در جواب پس میگرفت
میدانست مشکل خودش است این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند..
قلب او بارها توسط محبتهای بیجواب،همراهی های نصفنیمه ،غمهای طولانی بعد از هر شادی کوتاه شکسته بود..هر تکه از قلبش در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دل باد سپرده شده بود
و هرروز چیزی در ذهنش آزارش میداد خاطرهای خاک خورده شادی دست نیافتنی چیزی که از دستش داد.
او خودش را از دست داده بود تمام اینها در قلبش بودند قلبی که دیگر وجود نداشت.
در تلاش بود تا فراموش کند کنار بیآید ،اهمیت ندهد و سکوت کند
آما آن چشمها و اشکها چیز دیگری میگفتند خیلی سعی کردم اما به راستگویی چشمانم باختم به اشکهای گرمی که گونهام را هر لحظه لمس میکردند باختم..اما سکوت فقط قلبم را پر از درد کرده بود..
زنده بودم نفس میکشیدم اما زندگی درونم جریان نداشت فقط خاکستری از حرف های نگفته در من بود.
و من هیچوقت انسان کاملی نبودم قسمتهایی از من در زیر شکستگیهای قلبم از بین رفت و تبدیل به خاطرهای آبی شد.
Y;
جزوی از تاریکی شده بود آن قلبی که لبخند میزد و ذهنش دفترچهای کهنه شده بود برای خاطراتی که مرده بودند!
خاطراتی که هر چه میدوید دیگر بهشان نمیرسید دور شده بودند، دور و دستنیافتنی.
مثل آن عشقی که از دست داده بود
آن محبتی که دیگر دریافتش نمیکرد..
آن لبخندی که در گوشه کناری از این قلب بیقرار تنها مانده بود و به آن تنهایی عادت کرده بود..
همه چیز تمام شده بود برای او.
هنوز هم روزها ادامه داشت اما او..
دیگر نمیتوانست ادامه دهد
همه ترکش کرده بودند..به هر که محبت میکرد ترک کردن را در جواب پس میگرفت
میدانست مشکل خودش است این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند..
قلب او بارها توسط محبتهای بیجواب،همراهی های نصفنیمه ،غمهای طولانی بعد از هر شادی کوتاه شکسته بود..هر تکه از قلبش در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دل باد سپرده شده بود
و هرروز چیزی در ذهنش آزارش میداد خاطرهای خاک خورده شادی دست نیافتنی چیزی که از دستش داد.
او خودش را از دست داده بود تمام اینها در قلبش بودند قلبی که دیگر وجود نداشت.
در تلاش بود تا فراموش کند کنار بیآید ،اهمیت ندهد و سکوت کند
آما آن چشمها و اشکها چیز دیگری میگفتند خیلی سعی کردم اما به راستگویی چشمانم باختم به اشکهای گرمی که گونهام را هر لحظه لمس میکردند باختم..اما سکوت فقط قلبم را پر از درد کرده بود..
زنده بودم نفس میکشیدم اما زندگی درونم جریان نداشت فقط خاکستری از حرف های نگفته در من بود.
و من هیچوقت انسان کاملی نبودم قسمتهایی از من در زیر شکستگیهای قلبم از بین رفت و تبدیل به خاطرهای آبی شد.
Y;
دنبال چیزی میگشتم که دیگه نبودش...شاید ،خودم؟قلبم؟امیدم؟..نمیدونم ،فقط نبودش خیلی حس میشد و بیشتر از قبل تکتک سلولهام درد میگرفتن..به آینه نگاه میکردم و پوچی رو حس میکردم.
شاید داستان زندگیه من از همان آغاز با غم نوشته شده بود.
شاید داستان زندگیه من از همان آغاز با غم نوشته شده بود.
unknown.
سلام رز آبی، از نوشتههات لذت بردم. یکجایی در تایتل «نگفتههای آبی» خوندم که "میدانست مشکل خودش است، این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند".
اگر اجازه بدی میخوام باهاش مخالفت کنم.
"مشکل خودش نیست. او نمیتواند مقصر همراهیهای نیمهکاره، محبتهای بیجواب و شکستگیهای قلبش را خودش تلقی کند. غم را نمیتوان با مقصر دانستن پایان داد، گیر افتادن در زمان را نمیتوان با غرق شدن در ناامیدیهای روزمره توجیه کرد! اما من امید دارم. به آن سوی این شبهای طولانی امید دارم. به نوری که از لابهلای برگ بیدها عبور میکند تا به او برسد امید دارم. امید دارم که روزی امید اندکی به ناامیدیهای رزهای آبی انتقال یابد چرا که شاید، شاید در همان روزها غنچهاش را برای آسمان نمایان کند. خورشید، مدتهاست که هر صبح انتظار بیدار شدن تو و بیرون آمدنت از تاریکی خاک را میکشد... من امید دارم که روزی، زیبایی گلبرگهایت را به او نشان بدهی."
به گمونم روز به روز در حال بهتر و زیباتر نوشتنی. ممنونم که نگفتهها و نهفتههای قشنگی که داری رو به روی قلم میآری. ذهنم با خوندنشون تازه شد. 🩵
سلام رز آبی، از نوشتههات لذت بردم. یکجایی در تایتل «نگفتههای آبی» خوندم که "میدانست مشکل خودش است، این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند".
اگر اجازه بدی میخوام باهاش مخالفت کنم.
"مشکل خودش نیست. او نمیتواند مقصر همراهیهای نیمهکاره، محبتهای بیجواب و شکستگیهای قلبش را خودش تلقی کند. غم را نمیتوان با مقصر دانستن پایان داد، گیر افتادن در زمان را نمیتوان با غرق شدن در ناامیدیهای روزمره توجیه کرد! اما من امید دارم. به آن سوی این شبهای طولانی امید دارم. به نوری که از لابهلای برگ بیدها عبور میکند تا به او برسد امید دارم. امید دارم که روزی امید اندکی به ناامیدیهای رزهای آبی انتقال یابد چرا که شاید، شاید در همان روزها غنچهاش را برای آسمان نمایان کند. خورشید، مدتهاست که هر صبح انتظار بیدار شدن تو و بیرون آمدنت از تاریکی خاک را میکشد... من امید دارم که روزی، زیبایی گلبرگهایت را به او نشان بدهی."
به گمونم روز به روز در حال بهتر و زیباتر نوشتنی. ممنونم که نگفتهها و نهفتههای قشنگی که داری رو به روی قلم میآری. ذهنم با خوندنشون تازه شد. 🩵
«آخرین عشق»
تو نور من بودی و من پروانهای که نور را خانهی خود میدانست بیخبر از آنکه روزی آن نور خاموش خواهد شد و قلب من را هم با خود خواهد برد..
تو عشق بودی.
هنوز هم برایم معنایی زیبا از عشق هستی...
برای من آن تو بودی عشقی که در افسانه ها ازش میگفتند عشقی دست نیافتنی و زیبا آن تو بودی
تو نوری بودی که خانهام را روشن کرد
نوری که مرا وادار به زندگی میکرد..
از آخرین آغوشت خیلی نمیگذرد
آغوشی زیر باران و آن دوست داشتنی که هربار با آمادن باران بیشتر از قبل میشد
اما..تو رفتی و روح من در آخرین آغوشت در آن خانهی عشق که ویران شده بود در زیر آوار از بین رفت..
نمیخواستم این را بگویم اما تو یک حسرت شدی.
حسرتی که دیگر نمیتوانستم تجربهاش کنم امیدی که پوچ شده بود و نوری که تاریکی آن را بلعیده بود.
گفته بودی که ابدی نیستی اما قلب من باور نکرد.
اما نمیتوانم باور کنم سهمی از غم من را توهم در قلبت داشته باشی و آن را حس کنی در آخر دیدار غم را در چشمانت نیافتم چشمانت اقیانوسی شده بودند با موج هایی آسیب زننده هیچ چیزی را نمیتوانستم درون آنها بخوانم میگویند چشمها سخن میگویند اما چشمهای تو در سکوت غرق شده بودند سکوتی که قلبم را فرا گرفت و آن را تبدیل به خاکستر کرد.
من هم تا مدت ها سکوت کردم سکوتی از جنس حرفهای به زبان نیاورده
برای آخرین بار به خانهای که تنها نورش تو بودی نگاهی کردم و برای همیشه از آنجا رفتم اما روحم آنجا ماند به امید نوری دوباره..بال هایم از نور تو سوختند اما هیچگاه پشیمان نشدم
تو نور بودی و من هنوز همان پروانهایم که به دنبال نورش است.
اما نور خیلی وقت بود که ترکش کرده بود و خودش را در آغوش سکوت سپرده بود.
نوری که در قلبم خانه کرده بود حال ویران شده بود.
Y;
تو نور من بودی و من پروانهای که نور را خانهی خود میدانست بیخبر از آنکه روزی آن نور خاموش خواهد شد و قلب من را هم با خود خواهد برد..
تو عشق بودی.
هنوز هم برایم معنایی زیبا از عشق هستی...
برای من آن تو بودی عشقی که در افسانه ها ازش میگفتند عشقی دست نیافتنی و زیبا آن تو بودی
تو نوری بودی که خانهام را روشن کرد
نوری که مرا وادار به زندگی میکرد..
از آخرین آغوشت خیلی نمیگذرد
آغوشی زیر باران و آن دوست داشتنی که هربار با آمادن باران بیشتر از قبل میشد
اما..تو رفتی و روح من در آخرین آغوشت در آن خانهی عشق که ویران شده بود در زیر آوار از بین رفت..
نمیخواستم این را بگویم اما تو یک حسرت شدی.
حسرتی که دیگر نمیتوانستم تجربهاش کنم امیدی که پوچ شده بود و نوری که تاریکی آن را بلعیده بود.
گفته بودی که ابدی نیستی اما قلب من باور نکرد.
اما نمیتوانم باور کنم سهمی از غم من را توهم در قلبت داشته باشی و آن را حس کنی در آخر دیدار غم را در چشمانت نیافتم چشمانت اقیانوسی شده بودند با موج هایی آسیب زننده هیچ چیزی را نمیتوانستم درون آنها بخوانم میگویند چشمها سخن میگویند اما چشمهای تو در سکوت غرق شده بودند سکوتی که قلبم را فرا گرفت و آن را تبدیل به خاکستر کرد.
من هم تا مدت ها سکوت کردم سکوتی از جنس حرفهای به زبان نیاورده
برای آخرین بار به خانهای که تنها نورش تو بودی نگاهی کردم و برای همیشه از آنجا رفتم اما روحم آنجا ماند به امید نوری دوباره..بال هایم از نور تو سوختند اما هیچگاه پشیمان نشدم
تو نور بودی و من هنوز همان پروانهایم که به دنبال نورش است.
اما نور خیلی وقت بود که ترکش کرده بود و خودش را در آغوش سکوت سپرده بود.
نوری که در قلبم خانه کرده بود حال ویران شده بود.
Y;
«دریای زندگی»
بر روی ماسه های ساحل قدم میزدیم..
دم دمای صبح بود و هوا خنک
باد موهامونو به رقص درآورده بود
این آخرین باری بود که قرار بود همدیگه رو ببینیم..از همون لحظه ای که تصمیم گرفتیم یه زندگیه متفاوتو باهم دیگه شروع کنیم بهم دیگه قول دادیم که وقتی به آخرین خط داستانمون رسیدیم بیایم و پیش دریا آخرین خاطراتمونو بسازیم..انگار دریا مال ما بود..اولش فقط به دریا نگاه میکردیم و از دیدنش لذت میبردیم اما الان که به آخر داستانمون رسیدیم داریم توی دریایی که یه موقع ازش لذت میبردیم غرق میشیم و هیچکسم کمکمون نمیکنه چون خودمون نتونستیم خودمونو از غرق شدن نجات بدیم تو از یه جایی به بعد وقتی افتادم دیگه دستمو نگرفتی و فقط به مسیرت ادامه دادی من تبدیل شده بودم به اون شاخه گلی که بی اهمیت از کنارش رد میشدی اون خورشیدی که پشت ابر زندگیت پنهان شده بودُ تو هیچوقت تصمیم نگرفتی اون ابرو کنار بزنی تا نور به قلبت بتابه ،از یه جایی به بعد دیگه مایی وجود نداشت فقط خودت بودی تو خیلی راحت منو کنار گذاشتی با اون وجود که هنوز توی آسمون من تو خورشیدی ،من میدونم که توهم درحال غرق شدن توی دریای افکارتی من بارها سعی کردم کمکت کنم اما تو هیچوقت ندیدی انگار که از اول منی وجود نداشت
حالا که به آخرین خط از داستانمون رسیدیم دیگه نمیشه کاری کرد..شاید باید شنا کردنو یاد بگیریم شایدم فقط باید به نگاه کردن دریا ادامه بدیم و آسیبی که بهم دیگه زدیم رو انکار کنیم چون ما دیگه هیچوقت قرار نیست همو کنار دریا ببینیم و باهم لبخند بزنیم، شاید توی یه دنیای دیگه و یه زمان دیگه بتونیم داستانی داشته باشیم که پایانی نداشته باشه.
بر روی ماسه های ساحل قدم میزدیم..
دم دمای صبح بود و هوا خنک
باد موهامونو به رقص درآورده بود
این آخرین باری بود که قرار بود همدیگه رو ببینیم..از همون لحظه ای که تصمیم گرفتیم یه زندگیه متفاوتو باهم دیگه شروع کنیم بهم دیگه قول دادیم که وقتی به آخرین خط داستانمون رسیدیم بیایم و پیش دریا آخرین خاطراتمونو بسازیم..انگار دریا مال ما بود..اولش فقط به دریا نگاه میکردیم و از دیدنش لذت میبردیم اما الان که به آخر داستانمون رسیدیم داریم توی دریایی که یه موقع ازش لذت میبردیم غرق میشیم و هیچکسم کمکمون نمیکنه چون خودمون نتونستیم خودمونو از غرق شدن نجات بدیم تو از یه جایی به بعد وقتی افتادم دیگه دستمو نگرفتی و فقط به مسیرت ادامه دادی من تبدیل شده بودم به اون شاخه گلی که بی اهمیت از کنارش رد میشدی اون خورشیدی که پشت ابر زندگیت پنهان شده بودُ تو هیچوقت تصمیم نگرفتی اون ابرو کنار بزنی تا نور به قلبت بتابه ،از یه جایی به بعد دیگه مایی وجود نداشت فقط خودت بودی تو خیلی راحت منو کنار گذاشتی با اون وجود که هنوز توی آسمون من تو خورشیدی ،من میدونم که توهم درحال غرق شدن توی دریای افکارتی من بارها سعی کردم کمکت کنم اما تو هیچوقت ندیدی انگار که از اول منی وجود نداشت
حالا که به آخرین خط از داستانمون رسیدیم دیگه نمیشه کاری کرد..شاید باید شنا کردنو یاد بگیریم شایدم فقط باید به نگاه کردن دریا ادامه بدیم و آسیبی که بهم دیگه زدیم رو انکار کنیم چون ما دیگه هیچوقت قرار نیست همو کنار دریا ببینیم و باهم لبخند بزنیم، شاید توی یه دنیای دیگه و یه زمان دیگه بتونیم داستانی داشته باشیم که پایانی نداشته باشه.
برای اولین باری که در عقبه ی ذهنمان ،شاخه گلی بر سر احساسات دفن شدیمان گذاشتیم.
یادم است..آن روزی را که ریشه های درد مرا در آغوش گرفته بودند.
پاهایم را در هوا تکان میدادم
و در انتظار معجزه ای بودم تا بیاید در قلبم را بزند و اجازه بگیرد که قلبم را سرشار از عشق کند اما..قلبم همچون بادی که در لابهلای موهای دو معشوق به رقص در می آمد میزد همانقدر سریع.
شاید باید به ملاقاتش میرفتم
قدمی نزدیک تر رفتم با دیدن نوشته ی روی تابوت روشنایی تبدیل به تاریکی شد شادی تبدیل به غم و چشمانم دریایی از اشک،آرام خم شدم تا لمسش کنم
آرام بود دقیقا بر عکس گذشته.
چشمانش دیگر برایم سخن نمیگفت در سکوت فرو رفته بودند نگاه کردن سخت بود اینکه نگاه کنی اما تنها چیزی که دریافت میکنی درد و ناراحتی باشد سخت بود.
با هر بار اشک ریختن یک خاطره از ان در ذهنم پاک میشد
ساعت ها در کنارش بودم و چشمانم را بهش دوخته بودم، شاید که معجزه ای بشود
اما آنقدر گریه کرده بودم که در اخر وقتی چشمانم را باز کردم خودم را در کنار تابوتی دیدم که نمیدانستم چه کسی بود اما چشمانش زیبا بودند.
و یک چیز در ذهنم گذر کرد "کاشکی میتوانستم باری دیگر در چنین چشم هایی زندگی کنم".
برای همه چیز گریه کردم و حتی دیگر اسمم را هم نتوانستم به یاد بیاورم شاید باید برمیگشتم به جایی که به آن تعلق داشتم شاید از اول در کنار تابوت اشتباهی نشسته بودم.
شاید من در آن تابوت بود.
یادم است..آن روزی را که ریشه های درد مرا در آغوش گرفته بودند.
پاهایم را در هوا تکان میدادم
و در انتظار معجزه ای بودم تا بیاید در قلبم را بزند و اجازه بگیرد که قلبم را سرشار از عشق کند اما..قلبم همچون بادی که در لابهلای موهای دو معشوق به رقص در می آمد میزد همانقدر سریع.
شاید باید به ملاقاتش میرفتم
قدمی نزدیک تر رفتم با دیدن نوشته ی روی تابوت روشنایی تبدیل به تاریکی شد شادی تبدیل به غم و چشمانم دریایی از اشک،آرام خم شدم تا لمسش کنم
آرام بود دقیقا بر عکس گذشته.
چشمانش دیگر برایم سخن نمیگفت در سکوت فرو رفته بودند نگاه کردن سخت بود اینکه نگاه کنی اما تنها چیزی که دریافت میکنی درد و ناراحتی باشد سخت بود.
با هر بار اشک ریختن یک خاطره از ان در ذهنم پاک میشد
ساعت ها در کنارش بودم و چشمانم را بهش دوخته بودم، شاید که معجزه ای بشود
اما آنقدر گریه کرده بودم که در اخر وقتی چشمانم را باز کردم خودم را در کنار تابوتی دیدم که نمیدانستم چه کسی بود اما چشمانش زیبا بودند.
و یک چیز در ذهنم گذر کرد "کاشکی میتوانستم باری دیگر در چنین چشم هایی زندگی کنم".
برای همه چیز گریه کردم و حتی دیگر اسمم را هم نتوانستم به یاد بیاورم شاید باید برمیگشتم به جایی که به آن تعلق داشتم شاید از اول در کنار تابوت اشتباهی نشسته بودم.
شاید من در آن تابوت بود.
شاید زندگی سکوتی بود سرشار از فریاد های درد آور
هیچکس به صدایم گوش فرا نداده بود
هیچ گاه کسی نشنید که چقدر کمک خواستم تا از چیزی که درونش هستم نجات پیدا کنم.
من حتی نتوانستم خودم را نجات دهم چون من هم صدای من را نمیشنید
گویی سکوتم گوش همه را کر کرده بود حتی خودم را
هیچکس به صدایم گوش فرا نداده بود
هیچ گاه کسی نشنید که چقدر کمک خواستم تا از چیزی که درونش هستم نجات پیدا کنم.
من حتی نتوانستم خودم را نجات دهم چون من هم صدای من را نمیشنید
گویی سکوتم گوش همه را کر کرده بود حتی خودم را
چشمانش را بر خودش دوخته بود،در آیینه ای که سالیان سال اورا آنگونه که بود نشون نداده بود
او تمثیلی بود از زیبایی.
چهره ای که پرتوهای خورشید در آن زاده شده بودند، همانقدر زیبا و نورانی.
او تمثیلی بود از زیبایی.
چهره ای که پرتوهای خورشید در آن زاده شده بودند، همانقدر زیبا و نورانی.