«تمامِ تو»
کوله ای را که برای جنگ آماده کرده بودم را کنار گذاشتم
اما انگار همان لحظه قلبم را هم کنار گذاشته بودم.
هنوز نتوانسته بودم که به او خبر بدهم که دارم میروم به جایی که ممکن ست در ازای گرفتن جانم تمام شود.
چگونه باید به او میگفتم؟چگونه باید خانه ام را رها میکردم و میرفتم..
کوله باری از خاطرات و احساسات بر قلبم سنگینی میکرد
باید بین ماندن و رفتن و بین جنگ قلب و جنگی که در آن جان مردم در خطر است یکی را انتخاب میکردم بر لبه ی حوض نشستم و گلی را روانه ی آب کردم
خانه ی من هم بدین گونه روانه شد روانه ی آسمانِ آبی..هنوز هم نمیدانم که چگونه باید به او بگویم یعنی او صدایم را میشنود؟یعنی میداند که چقدر دلم برای صدایش و آغوش گرمش تنگ شده ست؟
آخرین باری که در آغوش گرفته بودمش در گوشم زمزمه کرد خواهم شنید حرف های پر مهر و محبت تورا هرکجا که باشم چه در کنار تو و چه در آسمان عزیز ترینِ من.
به جایی رفتم که سال های پیش بدن بی جانش را به خاک سپرده اند..از آن موقع قلب من هم به خاک سپرده شد..
دستم را نوازش بار بر روی نوشته ها کشیدم و گفتم میخواهم به جنگ بروم نمیترسیدم اما غمگین بودم ،روح بی جانمم هم اشک میریخت من غمگین بودم از ترک کردن تو و نبودن در جایی که تو هستی دیگر هرروز نمیتوانم از جاهایی که باهم خاطره داشتیم گذر کنم و حس کنم هنوز هم دست های گرمت در دست های من گره خورده ست.. همان لحظه قطره اشکی از چشمانم متولد شد و بر گونه هایم از یادها رفت..گل رز آبی را در کنارش گذاشتم و زمزمه کردم
تو که زیباترین خلقت جهان هستی برای من، نمیتوانی بیدار شوی و بگویی همه ی این چیز ها یک شوخی بود؟بگویی من هنوز هم در کنار تو هستم؟کاشکی میتوانستم برای یک بار دیگر هم که شده ست جهان را در چشمان تو ببینم و معنای زندگی را در حرف هایت جویا باشم
میخواهم در جنگ در راه دفاع از مردم جان خود را هدیه کنم و به پیش تو بیایم تا باهم در آسمان باشیم تا حداقل روح هایمان در کنار هم باشند تا بتوانیم باز هم در کنار هم بر لبه ی حوض بنشینیم و از خودمان صحبت کنیم.
تنها چیزی که میخواهم تمام تو است.
Y;
کوله ای را که برای جنگ آماده کرده بودم را کنار گذاشتم
اما انگار همان لحظه قلبم را هم کنار گذاشته بودم.
هنوز نتوانسته بودم که به او خبر بدهم که دارم میروم به جایی که ممکن ست در ازای گرفتن جانم تمام شود.
چگونه باید به او میگفتم؟چگونه باید خانه ام را رها میکردم و میرفتم..
کوله باری از خاطرات و احساسات بر قلبم سنگینی میکرد
باید بین ماندن و رفتن و بین جنگ قلب و جنگی که در آن جان مردم در خطر است یکی را انتخاب میکردم بر لبه ی حوض نشستم و گلی را روانه ی آب کردم
خانه ی من هم بدین گونه روانه شد روانه ی آسمانِ آبی..هنوز هم نمیدانم که چگونه باید به او بگویم یعنی او صدایم را میشنود؟یعنی میداند که چقدر دلم برای صدایش و آغوش گرمش تنگ شده ست؟
آخرین باری که در آغوش گرفته بودمش در گوشم زمزمه کرد خواهم شنید حرف های پر مهر و محبت تورا هرکجا که باشم چه در کنار تو و چه در آسمان عزیز ترینِ من.
به جایی رفتم که سال های پیش بدن بی جانش را به خاک سپرده اند..از آن موقع قلب من هم به خاک سپرده شد..
دستم را نوازش بار بر روی نوشته ها کشیدم و گفتم میخواهم به جنگ بروم نمیترسیدم اما غمگین بودم ،روح بی جانمم هم اشک میریخت من غمگین بودم از ترک کردن تو و نبودن در جایی که تو هستی دیگر هرروز نمیتوانم از جاهایی که باهم خاطره داشتیم گذر کنم و حس کنم هنوز هم دست های گرمت در دست های من گره خورده ست.. همان لحظه قطره اشکی از چشمانم متولد شد و بر گونه هایم از یادها رفت..گل رز آبی را در کنارش گذاشتم و زمزمه کردم
تو که زیباترین خلقت جهان هستی برای من، نمیتوانی بیدار شوی و بگویی همه ی این چیز ها یک شوخی بود؟بگویی من هنوز هم در کنار تو هستم؟کاشکی میتوانستم برای یک بار دیگر هم که شده ست جهان را در چشمان تو ببینم و معنای زندگی را در حرف هایت جویا باشم
میخواهم در جنگ در راه دفاع از مردم جان خود را هدیه کنم و به پیش تو بیایم تا باهم در آسمان باشیم تا حداقل روح هایمان در کنار هم باشند تا بتوانیم باز هم در کنار هم بر لبه ی حوض بنشینیم و از خودمان صحبت کنیم.
تنها چیزی که میخواهم تمام تو است.
Y;
«تک ستارهی آسمانِ آبیه من»
بلخره انجامش دادم.
من..برگشتم به جایی که خود را در آن رها میکردیم و ساعت ها چشمانمان را به آسمان میدوختیم البته..چشمان من همیشه بر روی تو بود ستاره ی من.
تنهایی به اینجا آمدن سخت بود چون میدانستم دیگر تو نیستی که دستم را بگیری تا گرمای وجودت به دست و قلبِ سرد من رجوع کند.
دونه های زیبای برف در آسمون به رقص درآمده بودند و من بر جایی نشسته بودم که متعلق به ما بود دستم را گذاشتم بر روی نیمکت و به آسمان خیره شدم سرما بدنم را امان نمیداد اما هنوز در خیالات خود حس میکردم که تو باز میگردی و در کنار من مینشینی و دستت را بر روی دستانم میگذاری و میگویی من اینجا هستم به خاطر تو به خاطر تمام خاطراتی که باهم داشتیم و من هم تورا تماشا میکردم و درباره ی شبی به تو میگفتم که آرزویی زیبا در گوش ستاره زمزمه کردم..به امید اینکه تا همیشه شادیش در قلب من باقی بماند میدانی چه شد؟ستاره شادیم را از من گرفت شادیه من تو بودی عزیز ترین من
گاهی فکر میکنم ستاره ی پر نوری که همیشه به آن چشم میدوزم تو هستی امیدوارم تو باشی چون من میخواهم اینبار در گوش تو زمزمه کنم و این را از تو میخواهم که حداقل حسی که از تو در قلب و روح من باقی مانده ست از بین نرود و همیشه گرمایش در من باقی بماند.
Y;
بلخره انجامش دادم.
من..برگشتم به جایی که خود را در آن رها میکردیم و ساعت ها چشمانمان را به آسمان میدوختیم البته..چشمان من همیشه بر روی تو بود ستاره ی من.
تنهایی به اینجا آمدن سخت بود چون میدانستم دیگر تو نیستی که دستم را بگیری تا گرمای وجودت به دست و قلبِ سرد من رجوع کند.
دونه های زیبای برف در آسمون به رقص درآمده بودند و من بر جایی نشسته بودم که متعلق به ما بود دستم را گذاشتم بر روی نیمکت و به آسمان خیره شدم سرما بدنم را امان نمیداد اما هنوز در خیالات خود حس میکردم که تو باز میگردی و در کنار من مینشینی و دستت را بر روی دستانم میگذاری و میگویی من اینجا هستم به خاطر تو به خاطر تمام خاطراتی که باهم داشتیم و من هم تورا تماشا میکردم و درباره ی شبی به تو میگفتم که آرزویی زیبا در گوش ستاره زمزمه کردم..به امید اینکه تا همیشه شادیش در قلب من باقی بماند میدانی چه شد؟ستاره شادیم را از من گرفت شادیه من تو بودی عزیز ترین من
گاهی فکر میکنم ستاره ی پر نوری که همیشه به آن چشم میدوزم تو هستی امیدوارم تو باشی چون من میخواهم اینبار در گوش تو زمزمه کنم و این را از تو میخواهم که حداقل حسی که از تو در قلب و روح من باقی مانده ست از بین نرود و همیشه گرمایش در من باقی بماند.
Y;
«دیگری»
دستانش مانند مسکن من بود اما حال دستان او در دست دیگری بود .. چشمانش دنیای من بود اما آن چشم ها به دنبال چشمان دیگری بود ...
نمیدانستم چه کنم در خلا بودم بین احساست و روحی که تقلا میکردند برای زنده ماندن و نفس کشیدن و شکفتن از نو مثل یک گل تازه شکوفه داده و احساسات و روحی که میخواستند مرگ را در آغوش خود بگیرند..
چیز دیگری نمانده بود تا به آن مکان برسم در تمام طول مسیر در فکر این بودم که چرا اینگونه شد؟چرا دیگری را به من ترجیح داد؟پس آن عشقی که ازش سخن میگفت چه بود؟یا آن دوست داشتنی که تا لحظه ی خاموشی نور ستاره ها قرار بود ادامه داشته باشد؟
یا قلب ساده و بی روحی که به آن جان بخشید؟یا آن لحظه ای که رنگ زیبای وجودش به قلب من رجوع کرد چه؟
تمام لحظه هایمان مثل یک فیلم از جلویم گذر میکرد حتی آن لحظه ای که دست دیگری را در دستانش دیدم و چشمانی که عشق را در چشمان دیگری پیدا کرده بود..آن چشم ها همیشه برای من از عشق میگفتند از عشقی میان دشتی از گل های سفید ،دست هایی که در هم گره خوردند و قلب هایی که برای هم میتپیدند و آغوشی همانند خانه گرم..اما قلب من دیگر نمیتپید.
هیچگاه فکر نمیکردم که به تنهایی بیایم و با دریا سخن بگویم ما همیشه باهم به اینجا میآمدیم و به دریا از سختی های زندگی میگفتیم و دریا آنهارا با موج هایش میبرد
اما این بار همه چیز فرق میکرد
اینبار دیگر برای دردی که در قلبم داشتم کلماتی پیدا نکردم تا بتوانم توصیفش کنم..و دیگر کسی را نداشتم تا دنیارا با زیبایی هایش توصیف کند یا بر روی ماسه های ساحل دراز بکشیم و ستاره هارو بشماریم.
در این زمان فقط خودم بودم، تنهای تنها و آسمانی خالی از ستاره!
و او کسی دیگر را در آغوش گرفته بود
و من هم خودم را به آغوش دریا سپردم،دیگر نمیخواستم نفس بکشم و در این دنیا به اجبار زندگی کنم من خودم را از دست دادم در همان جایی که هم دیگر را بدست آوردیم.
شاید در دنیایی دیگر و در زمانی متفاوت، در تاریکی شب و در کنار دریا باز هم بتوانیم هم را ملاقات کنیم و این بار آرزو میکنم که دیگر چشم هایت به دروغ با من سخنی نگویند و بخشی باشی جدا نشدنی از من.
Y;
دستانش مانند مسکن من بود اما حال دستان او در دست دیگری بود .. چشمانش دنیای من بود اما آن چشم ها به دنبال چشمان دیگری بود ...
نمیدانستم چه کنم در خلا بودم بین احساست و روحی که تقلا میکردند برای زنده ماندن و نفس کشیدن و شکفتن از نو مثل یک گل تازه شکوفه داده و احساسات و روحی که میخواستند مرگ را در آغوش خود بگیرند..
چیز دیگری نمانده بود تا به آن مکان برسم در تمام طول مسیر در فکر این بودم که چرا اینگونه شد؟چرا دیگری را به من ترجیح داد؟پس آن عشقی که ازش سخن میگفت چه بود؟یا آن دوست داشتنی که تا لحظه ی خاموشی نور ستاره ها قرار بود ادامه داشته باشد؟
یا قلب ساده و بی روحی که به آن جان بخشید؟یا آن لحظه ای که رنگ زیبای وجودش به قلب من رجوع کرد چه؟
تمام لحظه هایمان مثل یک فیلم از جلویم گذر میکرد حتی آن لحظه ای که دست دیگری را در دستانش دیدم و چشمانی که عشق را در چشمان دیگری پیدا کرده بود..آن چشم ها همیشه برای من از عشق میگفتند از عشقی میان دشتی از گل های سفید ،دست هایی که در هم گره خوردند و قلب هایی که برای هم میتپیدند و آغوشی همانند خانه گرم..اما قلب من دیگر نمیتپید.
هیچگاه فکر نمیکردم که به تنهایی بیایم و با دریا سخن بگویم ما همیشه باهم به اینجا میآمدیم و به دریا از سختی های زندگی میگفتیم و دریا آنهارا با موج هایش میبرد
اما این بار همه چیز فرق میکرد
اینبار دیگر برای دردی که در قلبم داشتم کلماتی پیدا نکردم تا بتوانم توصیفش کنم..و دیگر کسی را نداشتم تا دنیارا با زیبایی هایش توصیف کند یا بر روی ماسه های ساحل دراز بکشیم و ستاره هارو بشماریم.
در این زمان فقط خودم بودم، تنهای تنها و آسمانی خالی از ستاره!
و او کسی دیگر را در آغوش گرفته بود
و من هم خودم را به آغوش دریا سپردم،دیگر نمیخواستم نفس بکشم و در این دنیا به اجبار زندگی کنم من خودم را از دست دادم در همان جایی که هم دیگر را بدست آوردیم.
شاید در دنیایی دیگر و در زمانی متفاوت، در تاریکی شب و در کنار دریا باز هم بتوانیم هم را ملاقات کنیم و این بار آرزو میکنم که دیگر چشم هایت به دروغ با من سخنی نگویند و بخشی باشی جدا نشدنی از من.
Y;
«خانهی غمِ من»
من...نمیدانستم بدون وجود زیبای تو باید چه کنم
نمیدانستم باید دیگر چگونه لبخند بزنم.. چگونه به این عذاب بزرگ ادامه بدهم..
باز هم همان افکار همیشگی به ذهنم هجوم آورده بودند و دیوار سفیدی که به آن خیره شده بودم صفحه نمایشی برای افکارم بود ، سخت بود واقعا سخت..اینکه هرروز بلند میشدم و به سختی نفس میکشیدم و سعی در این میکردم که زندگیم را بدون تو پیش ببرم شبی که مرا ترک کردی هر ثانیه در ذهنم تکرار میشود وقتی که آخرین خداحافظی را گفتی و آخرین لبخندتت را به من زدی وقتی رفتی و کوله باری از خاطرات و حرفهای ناگفته را پیش من جا گذاشتی هنوز هم یادم است که چگونه قلبم اشک ریخت و چشمانم تمنای ماندن تورا میکردند اما تو بیتفاوت نسبت به تمام این احساساتی که مرا در آغوش گرفته بود و در حال بلعیدن من بود گذر کردی..دقیقا همان شبی که تو مرا در باتلاق غم تنها گذاشتی دقیقا همان شب در همان ساعتی که ما بیشتر از هر لحظه ای دیگری بهم عشق میورزیدیم، تنهایی در بند بند استخوانهایم خانه کرد، خانهای که نه با گرمای دوباره و نه با لبخندی دیگر از بین میرفت چون گرمای وجودم و قلبم و آن دستها و لبخندم را از دست داده بودم، هم خودم را هم تورا.
راست میگفتند بدتر از غم عادی شدنشه. عادی از اینکه تو دیگر نباشی عادی از اینکه دیگر تو را در کنارم نداشته باشم عادی از اینکه دیگر قلبم در گوشه کناری از این دنیا شادیش را پیدا نکند مرا میترساند..تو ماندگار شدی در قلبم و غم نبود تو هیچگاه برای من عادی نشد ماهها و سال ها گذشت ولی دردی که داشتم هیچگاه کمتر نشد و هرروز بیشتر از قبل میشد هرروزش در گوش آسمان از تو میگفتم شاید که برگردی شاید که بخواهی دوباره مرا در آغوشت بگیری و برایم سخن بگویی.
اما نشدنی بود و من همیشه تنهاترین ماندم و با تنهایی که کل وجودم را فرا گرفته بود در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دنبال شادی میگشتم با اینکه میدانستم دیگر قرار نیست نوری در قلب من روشن شود و من هیچگاه دوباره روشنایی را به چشم ندیدم.
Y;
من...نمیدانستم بدون وجود زیبای تو باید چه کنم
نمیدانستم باید دیگر چگونه لبخند بزنم.. چگونه به این عذاب بزرگ ادامه بدهم..
باز هم همان افکار همیشگی به ذهنم هجوم آورده بودند و دیوار سفیدی که به آن خیره شده بودم صفحه نمایشی برای افکارم بود ، سخت بود واقعا سخت..اینکه هرروز بلند میشدم و به سختی نفس میکشیدم و سعی در این میکردم که زندگیم را بدون تو پیش ببرم شبی که مرا ترک کردی هر ثانیه در ذهنم تکرار میشود وقتی که آخرین خداحافظی را گفتی و آخرین لبخندتت را به من زدی وقتی رفتی و کوله باری از خاطرات و حرفهای ناگفته را پیش من جا گذاشتی هنوز هم یادم است که چگونه قلبم اشک ریخت و چشمانم تمنای ماندن تورا میکردند اما تو بیتفاوت نسبت به تمام این احساساتی که مرا در آغوش گرفته بود و در حال بلعیدن من بود گذر کردی..دقیقا همان شبی که تو مرا در باتلاق غم تنها گذاشتی دقیقا همان شب در همان ساعتی که ما بیشتر از هر لحظه ای دیگری بهم عشق میورزیدیم، تنهایی در بند بند استخوانهایم خانه کرد، خانهای که نه با گرمای دوباره و نه با لبخندی دیگر از بین میرفت چون گرمای وجودم و قلبم و آن دستها و لبخندم را از دست داده بودم، هم خودم را هم تورا.
راست میگفتند بدتر از غم عادی شدنشه. عادی از اینکه تو دیگر نباشی عادی از اینکه دیگر تو را در کنارم نداشته باشم عادی از اینکه دیگر قلبم در گوشه کناری از این دنیا شادیش را پیدا نکند مرا میترساند..تو ماندگار شدی در قلبم و غم نبود تو هیچگاه برای من عادی نشد ماهها و سال ها گذشت ولی دردی که داشتم هیچگاه کمتر نشد و هرروز بیشتر از قبل میشد هرروزش در گوش آسمان از تو میگفتم شاید که برگردی شاید که بخواهی دوباره مرا در آغوشت بگیری و برایم سخن بگویی.
اما نشدنی بود و من همیشه تنهاترین ماندم و با تنهایی که کل وجودم را فرا گرفته بود در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دنبال شادی میگشتم با اینکه میدانستم دیگر قرار نیست نوری در قلب من روشن شود و من هیچگاه دوباره روشنایی را به چشم ندیدم.
Y;
از اینکه نمیدانم که هستم و برای چه هستم کلافم
از اینکه تصمیم گیریهای ساده را برای خودم سخت کرده ام کلافه ام
از اینکه تمام وجودم را ناامیدی در بر گرفته کلافه ام
از اینکه نمیتوانم دوست داشتنم را ابراز کنم
از اینکه سردرگمم و هدفهای زندگی ام چون کلافی گره خورده اند کلافه ام
و من در باتلاقی دست و پا میزنم که تلاشم
فایدهای ندارد
از اینکه زندگی آنجور که فکر میکردم پیش نرفت و نمیرود ، کلافه ام
اما این را میدانم که باید گذر کنم..گذر کنم از آسمانِ سختیهایی که هر لحظه بیشتر از قبل بر سر من خراب میشود من باید در این آسمانِ تیره و تار ابری باشم ،ابری گذرا که به آسمانی آبی میرسد و آزادی را حس میکند و بر سر عاشقان میبارد
باید گذشت و رفت و دیگر هیچگاه به گذشته نگاه نکنی ،عشق بورز تو آن بارانی باش که دوستت دارن آن بارانی باش که به خودت طراوت میبخشی آن فردی باش که زندگی زیبا را به خودت هدیه میکنی.
عشق بورز و خواستار جواب احساسات زیبایت باش مثل یک پروانه از پیلهت خارج شو و بدرخش در دنیایی که همه به تاریکیش معروفند تو آن نور زیبا باش تو آن شعمی باش که پروانه به دور آن میچرخد..
خودت باش ،لبخند بزن و بدرخش تا تمام محبتها و شادی های جهان تو را به خانیشان دعوت کنند.
F-Y
از اینکه تصمیم گیریهای ساده را برای خودم سخت کرده ام کلافه ام
از اینکه تمام وجودم را ناامیدی در بر گرفته کلافه ام
از اینکه نمیتوانم دوست داشتنم را ابراز کنم
از اینکه سردرگمم و هدفهای زندگی ام چون کلافی گره خورده اند کلافه ام
و من در باتلاقی دست و پا میزنم که تلاشم
فایدهای ندارد
از اینکه زندگی آنجور که فکر میکردم پیش نرفت و نمیرود ، کلافه ام
اما این را میدانم که باید گذر کنم..گذر کنم از آسمانِ سختیهایی که هر لحظه بیشتر از قبل بر سر من خراب میشود من باید در این آسمانِ تیره و تار ابری باشم ،ابری گذرا که به آسمانی آبی میرسد و آزادی را حس میکند و بر سر عاشقان میبارد
باید گذشت و رفت و دیگر هیچگاه به گذشته نگاه نکنی ،عشق بورز تو آن بارانی باش که دوستت دارن آن بارانی باش که به خودت طراوت میبخشی آن فردی باش که زندگی زیبا را به خودت هدیه میکنی.
عشق بورز و خواستار جواب احساسات زیبایت باش مثل یک پروانه از پیلهت خارج شو و بدرخش در دنیایی که همه به تاریکیش معروفند تو آن نور زیبا باش تو آن شعمی باش که پروانه به دور آن میچرخد..
خودت باش ،لبخند بزن و بدرخش تا تمام محبتها و شادی های جهان تو را به خانیشان دعوت کنند.
F-Y
«غمهای نهفتهام»
سالها زندگیم را در سختی گذراندم در تنهایی..قلب و ذهنم تمنای کمک میکردند تمنای اینکه فردی دستم را بگیرد و بلندم کند و بگوید اشکالی ندارد من در کنار تو هستم و آغوشی را به من هدیه بدهد
اما سال ها بود که غم مرا در آغوش کشیده بود..آغوشی ابدی..آغوشی که در استخوان هایم ریشه کرده بود
شاید از همون لحظهای که دیگه مامان برام لالایی نخوند دنیا رنگشو از دست داد یا وقتی که دیگه خوابم میبرد ولی بابا بغلم نمیکرد..
شایدم از لحظهای که کوچیک ترین چیزا باعث شدن گریه کنم و بیارزش ترین افراد باعث شدن از خودم کم کم دور بشم و دیگه نتونم خودمو حتی برای یک لحظهام تحمل کنم دنیا اون رنگشو از دست داد و همه چیز همرنگ قلبم شد..خاکستری.
خاکستری از جنس غمهای نهفته در قلبم
به خودم آمدم و دیدم باز هم دارم به کوچیک ترین چیزا فکر میکنم به اینکه که از پروانهای که با عشق به دور نور امید میچرخید تبدیل به آن شمعی شدم که کم کم درحال آب شدن و از بین رفتن ست..
دیگر دشت ها خوشحالم نمیکردند، باد عشق صورتم را نوازش نمیکرد..
وقتی دیگر قلبم شادی را حس نکرد وقتی از شکستگیهایش امیدی ریشه نزد..فهمیدم از دست رفتهام..
شاید فقط باید چشمانم را میبستم تا رویا ببینم..رویای یک لبخند واقعی قلبی که از دیگر خاکستر نیست و دنیایی پر از رنگ..آنقدر دست نیافتنی شده بودند که فقط میتوانستم چشمانم را ببندم تا شاید بتوانم در رویاهایم لمسشان کنم...
شاد بودن...خیلی از من دور شده بود.. نمیتوانستم لمسش کنم و یا حسش کنم من چیزی را گم کرده بودم چیزی که دیگر نمیتوانستم پیدایش کنم..خودم را.
Y;
سالها زندگیم را در سختی گذراندم در تنهایی..قلب و ذهنم تمنای کمک میکردند تمنای اینکه فردی دستم را بگیرد و بلندم کند و بگوید اشکالی ندارد من در کنار تو هستم و آغوشی را به من هدیه بدهد
اما سال ها بود که غم مرا در آغوش کشیده بود..آغوشی ابدی..آغوشی که در استخوان هایم ریشه کرده بود
شاید از همون لحظهای که دیگه مامان برام لالایی نخوند دنیا رنگشو از دست داد یا وقتی که دیگه خوابم میبرد ولی بابا بغلم نمیکرد..
شایدم از لحظهای که کوچیک ترین چیزا باعث شدن گریه کنم و بیارزش ترین افراد باعث شدن از خودم کم کم دور بشم و دیگه نتونم خودمو حتی برای یک لحظهام تحمل کنم دنیا اون رنگشو از دست داد و همه چیز همرنگ قلبم شد..خاکستری.
خاکستری از جنس غمهای نهفته در قلبم
به خودم آمدم و دیدم باز هم دارم به کوچیک ترین چیزا فکر میکنم به اینکه که از پروانهای که با عشق به دور نور امید میچرخید تبدیل به آن شمعی شدم که کم کم درحال آب شدن و از بین رفتن ست..
دیگر دشت ها خوشحالم نمیکردند، باد عشق صورتم را نوازش نمیکرد..
وقتی دیگر قلبم شادی را حس نکرد وقتی از شکستگیهایش امیدی ریشه نزد..فهمیدم از دست رفتهام..
شاید فقط باید چشمانم را میبستم تا رویا ببینم..رویای یک لبخند واقعی قلبی که از دیگر خاکستر نیست و دنیایی پر از رنگ..آنقدر دست نیافتنی شده بودند که فقط میتوانستم چشمانم را ببندم تا شاید بتوانم در رویاهایم لمسشان کنم...
شاد بودن...خیلی از من دور شده بود.. نمیتوانستم لمسش کنم و یا حسش کنم من چیزی را گم کرده بودم چیزی که دیگر نمیتوانستم پیدایش کنم..خودم را.
Y;
نمیدانستم که ستارههایمان روزی قرار است سقوط کنند
اما فکر کنم بعد از، از دست دادن تو قلب من هم همچون پری در آسمان رها شد و به نقطهای دور رفت جایی که دیگر نمیتوانم برش گردانم ،جایی که دیگر احساساتم نوری برای درخشش نداشتن و امیدی برای ادامه دادن و لبخند زدن هم نداشتم..
تو گفتی ستارهها برای ما میدرخشن اما هرچه که به آسمان نگاه میکنم تاریکیه مطلق ست تو با رفتنت نور زندگیم را بردی همه جارا تاریک کردی قلبم را این خانه را آسمان را و چشمانم را که هرگاه تورا میدیدند از نور عشق میدرخشیدند..تو همه چیز را با خودت بردی-
Y;
اما فکر کنم بعد از، از دست دادن تو قلب من هم همچون پری در آسمان رها شد و به نقطهای دور رفت جایی که دیگر نمیتوانم برش گردانم ،جایی که دیگر احساساتم نوری برای درخشش نداشتن و امیدی برای ادامه دادن و لبخند زدن هم نداشتم..
تو گفتی ستارهها برای ما میدرخشن اما هرچه که به آسمان نگاه میکنم تاریکیه مطلق ست تو با رفتنت نور زندگیم را بردی همه جارا تاریک کردی قلبم را این خانه را آسمان را و چشمانم را که هرگاه تورا میدیدند از نور عشق میدرخشیدند..تو همه چیز را با خودت بردی-
Y;
به هرچه که دست میزدم تبدیل به خاکستر میشد..عشق،شادی،حس زندگی و..
انگار هیچ حس خوبی برای من وجود نداشت هیچ حسی برای اینکه بتوانم دقایق کوچیکی را حس کنم که زنده هستم برای من وجود نداشت...
گویی صفحهی روزگار برخلاف میل من عمل میکرد در دنیایی که همه امید داشتند، نور امید مرا ترک کرده بود و قلبم را تاریک کرده بود اما هنوز هم گاهی اوقات امیدی از غریبترین نقطهی قلبم وجودم را لبریز از نور میکرد نوری که همیشگی نبود..مثل تمام چیزهای دنیا که یک روزی به پایان میرسند و مثل انسانها که روزی از همین روزهای چرخهی زندگی، مارا ترک میکنند و با هزاران خاطره تنهایمان میگذارند
آن نوری که وجودم را بعد از مدت ها فرا گرفته بود حسی را درونم ایجاد میکرد حسی که میتوانستم زندگی کنم،تجربه کنم و شاد باشم شاید باید همین کار را میکردم..شاید باید گذشته را رها میکردم و به خودم عشق میورزیدم تا صفحهی روزگارِ من با عشق شروع شود شاید فقط باید رها میکردم.
«به امید دیدنِ دوبارهی شادیهای به خاک سپرده شده»
Y;
انگار هیچ حس خوبی برای من وجود نداشت هیچ حسی برای اینکه بتوانم دقایق کوچیکی را حس کنم که زنده هستم برای من وجود نداشت...
گویی صفحهی روزگار برخلاف میل من عمل میکرد در دنیایی که همه امید داشتند، نور امید مرا ترک کرده بود و قلبم را تاریک کرده بود اما هنوز هم گاهی اوقات امیدی از غریبترین نقطهی قلبم وجودم را لبریز از نور میکرد نوری که همیشگی نبود..مثل تمام چیزهای دنیا که یک روزی به پایان میرسند و مثل انسانها که روزی از همین روزهای چرخهی زندگی، مارا ترک میکنند و با هزاران خاطره تنهایمان میگذارند
آن نوری که وجودم را بعد از مدت ها فرا گرفته بود حسی را درونم ایجاد میکرد حسی که میتوانستم زندگی کنم،تجربه کنم و شاد باشم شاید باید همین کار را میکردم..شاید باید گذشته را رها میکردم و به خودم عشق میورزیدم تا صفحهی روزگارِ من با عشق شروع شود شاید فقط باید رها میکردم.
«به امید دیدنِ دوبارهی شادیهای به خاک سپرده شده»
Y;
«نگفتههایِ آبیم»
جزوی از تاریکی شده بود آن قلبی که لبخند میزد و ذهنش دفترچهای کهنه شده بود برای خاطراتی که مرده بودند!
خاطراتی که هر چه میدوید دیگر بهشان نمیرسید دور شده بودند، دور و دستنیافتنی.
مثل آن عشقی که از دست داده بود
آن محبتی که دیگر دریافتش نمیکرد..
آن لبخندی که در گوشه کناری از این قلب بیقرار تنها مانده بود و به آن تنهایی عادت کرده بود..
همه چیز تمام شده بود برای او.
هنوز هم روزها ادامه داشت اما او..
دیگر نمیتوانست ادامه دهد
همه ترکش کرده بودند..به هر که محبت میکرد ترک کردن را در جواب پس میگرفت
میدانست مشکل خودش است این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند..
قلب او بارها توسط محبتهای بیجواب،همراهی های نصفنیمه ،غمهای طولانی بعد از هر شادی کوتاه شکسته بود..هر تکه از قلبش در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دل باد سپرده شده بود
و هرروز چیزی در ذهنش آزارش میداد خاطرهای خاک خورده شادی دست نیافتنی چیزی که از دستش داد.
او خودش را از دست داده بود تمام اینها در قلبش بودند قلبی که دیگر وجود نداشت.
در تلاش بود تا فراموش کند کنار بیآید ،اهمیت ندهد و سکوت کند
آما آن چشمها و اشکها چیز دیگری میگفتند خیلی سعی کردم اما به راستگویی چشمانم باختم به اشکهای گرمی که گونهام را هر لحظه لمس میکردند باختم..اما سکوت فقط قلبم را پر از درد کرده بود..
زنده بودم نفس میکشیدم اما زندگی درونم جریان نداشت فقط خاکستری از حرف های نگفته در من بود.
و من هیچوقت انسان کاملی نبودم قسمتهایی از من در زیر شکستگیهای قلبم از بین رفت و تبدیل به خاطرهای آبی شد.
Y;
جزوی از تاریکی شده بود آن قلبی که لبخند میزد و ذهنش دفترچهای کهنه شده بود برای خاطراتی که مرده بودند!
خاطراتی که هر چه میدوید دیگر بهشان نمیرسید دور شده بودند، دور و دستنیافتنی.
مثل آن عشقی که از دست داده بود
آن محبتی که دیگر دریافتش نمیکرد..
آن لبخندی که در گوشه کناری از این قلب بیقرار تنها مانده بود و به آن تنهایی عادت کرده بود..
همه چیز تمام شده بود برای او.
هنوز هم روزها ادامه داشت اما او..
دیگر نمیتوانست ادامه دهد
همه ترکش کرده بودند..به هر که محبت میکرد ترک کردن را در جواب پس میگرفت
میدانست مشکل خودش است این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند..
قلب او بارها توسط محبتهای بیجواب،همراهی های نصفنیمه ،غمهای طولانی بعد از هر شادی کوتاه شکسته بود..هر تکه از قلبش در گوشه کناری از این دنیای بیرحم به دل باد سپرده شده بود
و هرروز چیزی در ذهنش آزارش میداد خاطرهای خاک خورده شادی دست نیافتنی چیزی که از دستش داد.
او خودش را از دست داده بود تمام اینها در قلبش بودند قلبی که دیگر وجود نداشت.
در تلاش بود تا فراموش کند کنار بیآید ،اهمیت ندهد و سکوت کند
آما آن چشمها و اشکها چیز دیگری میگفتند خیلی سعی کردم اما به راستگویی چشمانم باختم به اشکهای گرمی که گونهام را هر لحظه لمس میکردند باختم..اما سکوت فقط قلبم را پر از درد کرده بود..
زنده بودم نفس میکشیدم اما زندگی درونم جریان نداشت فقط خاکستری از حرف های نگفته در من بود.
و من هیچوقت انسان کاملی نبودم قسمتهایی از من در زیر شکستگیهای قلبم از بین رفت و تبدیل به خاطرهای آبی شد.
Y;
دنبال چیزی میگشتم که دیگه نبودش...شاید ،خودم؟قلبم؟امیدم؟..نمیدونم ،فقط نبودش خیلی حس میشد و بیشتر از قبل تکتک سلولهام درد میگرفتن..به آینه نگاه میکردم و پوچی رو حس میکردم.
شاید داستان زندگیه من از همان آغاز با غم نوشته شده بود.
شاید داستان زندگیه من از همان آغاز با غم نوشته شده بود.
unknown.
سلام رز آبی، از نوشتههات لذت بردم. یکجایی در تایتل «نگفتههای آبی» خوندم که "میدانست مشکل خودش است، این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند".
اگر اجازه بدی میخوام باهاش مخالفت کنم.
"مشکل خودش نیست. او نمیتواند مقصر همراهیهای نیمهکاره، محبتهای بیجواب و شکستگیهای قلبش را خودش تلقی کند. غم را نمیتوان با مقصر دانستن پایان داد، گیر افتادن در زمان را نمیتوان با غرق شدن در ناامیدیهای روزمره توجیه کرد! اما من امید دارم. به آن سوی این شبهای طولانی امید دارم. به نوری که از لابهلای برگ بیدها عبور میکند تا به او برسد امید دارم. امید دارم که روزی امید اندکی به ناامیدیهای رزهای آبی انتقال یابد چرا که شاید، شاید در همان روزها غنچهاش را برای آسمان نمایان کند. خورشید، مدتهاست که هر صبح انتظار بیدار شدن تو و بیرون آمدنت از تاریکی خاک را میکشد... من امید دارم که روزی، زیبایی گلبرگهایت را به او نشان بدهی."
به گمونم روز به روز در حال بهتر و زیباتر نوشتنی. ممنونم که نگفتهها و نهفتههای قشنگی که داری رو به روی قلم میآری. ذهنم با خوندنشون تازه شد. 🩵
سلام رز آبی، از نوشتههات لذت بردم. یکجایی در تایتل «نگفتههای آبی» خوندم که "میدانست مشکل خودش است، این را میدانست اما نمیتوانست کاری کند".
اگر اجازه بدی میخوام باهاش مخالفت کنم.
"مشکل خودش نیست. او نمیتواند مقصر همراهیهای نیمهکاره، محبتهای بیجواب و شکستگیهای قلبش را خودش تلقی کند. غم را نمیتوان با مقصر دانستن پایان داد، گیر افتادن در زمان را نمیتوان با غرق شدن در ناامیدیهای روزمره توجیه کرد! اما من امید دارم. به آن سوی این شبهای طولانی امید دارم. به نوری که از لابهلای برگ بیدها عبور میکند تا به او برسد امید دارم. امید دارم که روزی امید اندکی به ناامیدیهای رزهای آبی انتقال یابد چرا که شاید، شاید در همان روزها غنچهاش را برای آسمان نمایان کند. خورشید، مدتهاست که هر صبح انتظار بیدار شدن تو و بیرون آمدنت از تاریکی خاک را میکشد... من امید دارم که روزی، زیبایی گلبرگهایت را به او نشان بدهی."
به گمونم روز به روز در حال بهتر و زیباتر نوشتنی. ممنونم که نگفتهها و نهفتههای قشنگی که داری رو به روی قلم میآری. ذهنم با خوندنشون تازه شد. 🩵