𝘣𝘶𝘯𝘯𝘺
2 photos
1 link
Download Telegram
The house doesn't feel like home.
برای اولین باری که در عقبه ی ذهنمان ،شاخه گلی بر سر احساسات دفن شدیمان گذاشتیم.
یادم است..آن روزی را که ریشه های درد مرا در آغوش گرفته بودند.
پاهایم را در هوا تکان میدادم‌
و در انتظار معجزه ای بودم تا بیاید در قلبم را بزند و اجازه بگیرد که قلبم را سرشار از عشق کند اما..قلبم همچون بادی که در لابه‌لای موهای دو معشوق به رقص در می آمد میزد همان‌قدر سریع.
شاید باید به ملاقاتش میرفتم
قدمی نزدیک تر رفتم با دیدن نوشته ی روی تابوت روشنایی تبدیل به تاریکی شد شادی تبدیل به غم و چشمانم دریایی از اشک،آرام خم شدم تا لمسش کنم‌
آرام بود دقیقا بر عکس گذشته.
چشمانش دیگر برایم سخن نمی‌گفت در سکوت فرو رفته بودند نگاه کردن سخت بود اینکه نگاه کنی اما تنها چیزی که دریافت می‌کنی درد و ناراحتی باشد سخت بود.
با هر بار اشک ریختن یک خاطره از ان در ذهنم پاک میشد
ساعت ها در کنارش بودم و چشمانم را بهش دوخته بودم، شاید که معجزه ای بشود
اما آنقدر گریه کرده بودم که در اخر وقتی چشمانم را باز کردم خودم را در کنار تابوتی دیدم که نمی‌دانستم چه کسی بود اما چشمانش زیبا بودند.
و یک چیز در ذهنم گذر کرد "کاشکی می‌توانستم باری دیگر در چنین چشم هایی زندگی کنم".
برای همه چیز گریه کردم و حتی دیگر اسمم را هم نتوانستم به یاد بیاورم شاید باید برمیگشتم به جایی که به آن تعلق داشتم شاید از اول در کنار تابوت اشتباهی نشسته بودم.
شاید من در آن تابوت بود.
شاید زندگی سکوتی بود سرشار از فریاد های درد آور
هیچکس به صدایم گوش فرا نداده بود
هیچ گاه کسی نشنید که چقدر کمک خواستم تا از چیزی که درونش هستم نجات پیدا کنم.
من حتی نتوانستم خودم را نجات دهم چون من هم صدای من را نمی‌شنید‌
گویی سکوتم گوش همه را کر کرده بود حتی خودم را
چشمانش را بر خودش دوخته بود،در آیینه ای که سالیان سال اورا آنگونه که بود نشون نداده بود
او تمثیلی بود از زیبایی.
چهره ای که پرتوهای خورشید در آن زاده شده بودند، همان‌قدر زیبا و نورانی.
Channel name was changed to «Flo»
Forwarded from 𝜗𝜚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Channel photo updated
Channel name was changed to «𝘣𝘶𝘯𝘯𝘺»
Channel photo updated
Channel photo updated