This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😍2❤1
ما کتابهای زیادی میخوانیم و میتوانیم آنچه دیگران گفتهاند را شرح دهیم، اما هیچ چیزی دربارۀ خودمان نمیدانیم. وقتی این واقعیت بنیادین که شما دنیا هستید را بپذیرید و ببینید، مجبور میشوید آن شور و نیرو برای اینکه دربارۀ خودتان یاد بگیرید را داشته باشید. آنگاه شما خلاق میشوید، یا چیز خارقالعادهای میشوید، زیرا آنگاه است که شما کتابها را کنار میگذارید، چرا که شما [خودتان] تاریخ دنیا هستید.
جیدو کریشنامورتی
مترجم: مینا مقدم
جیدو کریشنامورتی
مترجم: مینا مقدم
👍7😁2❤1🔥1👏1
Forwarded from ♥مسلک عاشقان ❤️ (سکوت..)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای پری پیکر به دام خود اسیرم کرده ای
در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
😁7🔥3❤1
♥مسلک عاشقان ❤️
📕داستان های شمس و مولانا بخش یکم : دگردیسی عاشقانه آغاز دیدار این دو خورشید که در هم تنیدند روزی بود که مولانا از راه بازار به خانه بازمیگشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد(ص)برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا که هنوز خام…
📕داستان های "شمس و مولانا"
@shmeim_g_s
بخش دوم : "بازیچه ی کودکان کوی"
شمس روح بي قراري بود كه در پي يافتن كسي از جنس خويش ترك خانه و كاشانه كرده بود و دائما در سفر بود تا جايي كه به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او مي گويد:
"كسي مي خواستم از جنس خود، كه او را قبله سازم و روي بدو آورم؛ كه از خود ملول شده بودم."
شمس كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان دراز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار دلی مي شود و گوهر عشق مي برد.
"خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر"
(ديوان كبير)
شمس نيز با ديدن مولانا آن كسي را كه مي خواست يافته بود و حالا مي توانست هر آن چه در دل داشت و ديگران از فهمش عاجز بودند با او در ميان بگذارد.او كه ظاهراً مردي درشت خو، ديرجوش و كم حوصله بود؛حرف هاي زيادي براي گفتن داشت اما گوش و دلهاي زيادي براي شنيدن و پذيرفتن آنها نمي يافت. به قول خودش:
"من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش".
و در باره ي وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطي سخن مي گويد كه سه گونه خط مي نوشته است؛ يكي از آنها را خود او و ديگران مي توانستند بخوانند؛ دومي را فقط خود او مي خوانده و سومي را نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگران، و شمس مي گويد:
"اين خط سوم منم". "چنان كه آن خطّاط سه گونه خط نبشتي؛
يكي او خواندي لا غير، يكي هم او خواندي و هم غير ، يكي نه او خواندي نه غير او. آن منم كه سخن گويم. نه من دانم نه غير من".
بزرگترين و گران بها ترين و شايد بتوان گفت تنها هديه اي كه شمس به مولانا در آن قمار شدایی بخشيد؛ "عشق" بود. همان چيزي كه تنها معيار شمس براي ارزيابي مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق براي او رنگ و بويي نداشت؛ تا جايي كه حتي پدرش را مورد انتقاد قرار مي داد كه از "عشق" بي خبر است.
در مقالات شمس پدر خود را اين گونه توصيف مي كند:
"نيك مرد بود و كرمي داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدي. الا عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر". (مقالات شمس،1/119)
البته شمس اين متاع را به ديگران و حتي بزرگاني از عالم عرفان عرضه كرده بود ولي به چشم هيچ يك آن گونه كه به چشم مولانا آمد؛ نيامد. اين توان و قوه در مولانا بود كه دست به قماري بزند كه هيچ تضميني براي بردن نداشت؛ بلكه ممكن بود دنيا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شيدا شده بود كه حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتي دست بزند تا به كام خود برسد.
"از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
( حافظ )
مولانا كه پس از ديدار با شمس تولدي دوباره يافته بود؛درس و بحث را رها كرد و به شعر و ترانه و سماع روي آورد و نكوهش نكوهش كنندگان را به هيچ گرفت.
"زاهد بودم ، ترانه گويم كردي
سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي"
سجاده نشين با وقاري بودم بازيچه ي كودكان كويم كردی"
(رباعيا ت مولانا،ديوان شمس، 236 ،شفيعي كدكني )
ادامه دارد
@shmeim_g_s
بخش دوم : "بازیچه ی کودکان کوی"
شمس روح بي قراري بود كه در پي يافتن كسي از جنس خويش ترك خانه و كاشانه كرده بود و دائما در سفر بود تا جايي كه به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او مي گويد:
"كسي مي خواستم از جنس خود، كه او را قبله سازم و روي بدو آورم؛ كه از خود ملول شده بودم."
شمس كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان دراز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار دلی مي شود و گوهر عشق مي برد.
"خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر"
(ديوان كبير)
شمس نيز با ديدن مولانا آن كسي را كه مي خواست يافته بود و حالا مي توانست هر آن چه در دل داشت و ديگران از فهمش عاجز بودند با او در ميان بگذارد.او كه ظاهراً مردي درشت خو، ديرجوش و كم حوصله بود؛حرف هاي زيادي براي گفتن داشت اما گوش و دلهاي زيادي براي شنيدن و پذيرفتن آنها نمي يافت. به قول خودش:
"من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش".
و در باره ي وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطي سخن مي گويد كه سه گونه خط مي نوشته است؛ يكي از آنها را خود او و ديگران مي توانستند بخوانند؛ دومي را فقط خود او مي خوانده و سومي را نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگران، و شمس مي گويد:
"اين خط سوم منم". "چنان كه آن خطّاط سه گونه خط نبشتي؛
يكي او خواندي لا غير، يكي هم او خواندي و هم غير ، يكي نه او خواندي نه غير او. آن منم كه سخن گويم. نه من دانم نه غير من".
بزرگترين و گران بها ترين و شايد بتوان گفت تنها هديه اي كه شمس به مولانا در آن قمار شدایی بخشيد؛ "عشق" بود. همان چيزي كه تنها معيار شمس براي ارزيابي مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق براي او رنگ و بويي نداشت؛ تا جايي كه حتي پدرش را مورد انتقاد قرار مي داد كه از "عشق" بي خبر است.
در مقالات شمس پدر خود را اين گونه توصيف مي كند:
"نيك مرد بود و كرمي داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدي. الا عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر". (مقالات شمس،1/119)
البته شمس اين متاع را به ديگران و حتي بزرگاني از عالم عرفان عرضه كرده بود ولي به چشم هيچ يك آن گونه كه به چشم مولانا آمد؛ نيامد. اين توان و قوه در مولانا بود كه دست به قماري بزند كه هيچ تضميني براي بردن نداشت؛ بلكه ممكن بود دنيا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شيدا شده بود كه حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتي دست بزند تا به كام خود برسد.
"از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
( حافظ )
مولانا كه پس از ديدار با شمس تولدي دوباره يافته بود؛درس و بحث را رها كرد و به شعر و ترانه و سماع روي آورد و نكوهش نكوهش كنندگان را به هيچ گرفت.
"زاهد بودم ، ترانه گويم كردي
سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي"
سجاده نشين با وقاري بودم بازيچه ي كودكان كويم كردی"
(رباعيا ت مولانا،ديوان شمس، 236 ،شفيعي كدكني )
ادامه دارد
❤3❤🔥2👏1🙏1
احتراز کنید از اخلاق بد چنانکه از حرام.
تذکرة الاولیاء
ذکر ابوبکر وراق
« احتراز: اجتناب، پرهیز و حذر. »
تذکرة الاولیاء
ذکر ابوبکر وراق
« احتراز: اجتناب، پرهیز و حذر. »
❤3👍3🔥1