This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به طبیبانِ دگرنسخه ی ما را مسپار..
درد با دست تو درمان بشود خوبتر اَست!
درد با دست تو درمان بشود خوبتر اَست!
❤🔥4😢3
آنقدر که من خودم از خودم می ترسم از مرگ و جهان تیره نمی ترسم
😢3❤1❤🔥1
Forwarded from ♥مسلک عاشقان ❤️ (سکوت..)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای پری پیکر به دام خود اسیرم کرده ای
در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
😁5❤🔥3❤2😢1😍1
و گفت: «صاحب استقامت باش
نه صاحب کرامت، که نفس تو
کرامت خواهد و خدای استقامت.»
#تذکرة_الاولیاء
#ذكر_ابو_علی_جوزجانی
نه صاحب کرامت، که نفس تو
کرامت خواهد و خدای استقامت.»
#تذکرة_الاولیاء
#ذكر_ابو_علی_جوزجانی
❤5👍1
و گفت: «کاشکی بدانمی که مرا که دشمن می دارد! و که غیبت می کند؟ و که بد می گوید؟
تا او را زر و سیم فرستادمی. تا چون کار من می کند از زر من خرج کند.»
#تذکره_الاولیاء
#ذکر_احمد_حرب
تا او را زر و سیم فرستادمی. تا چون کار من می کند از زر من خرج کند.»
#تذکره_الاولیاء
#ذکر_احمد_حرب
👏4👍1
پیرمرد ثروتمندی را سردی پا آزار داد. حکیم گفت: باید پایافزاری (کفش)، از پوست شتر سرخ مو به پای خود کنی.
پیرمرد را که ثروت زیاد بود دنبال کاروانی میگشت که از یَمن بتواند برای او این کفش را تهیه کند.
تاجری ماهر حاضر شد که کیسهای طلا از پیرمرد بگیرد و این کفش را با خود به خراسان آورد. در مسیر شام تا خراسان، راهزنان زیادی بودند که حتی این کفش نفیس اگر در پای مسافری میدیدند از او میگرفتند.
تاجر زرنگ وقتی کفشها را خرید یک لنگهی کفش در توشه بار مسافری گذاشت که کاروانشان دو روز زودتر از او به خراسان میرفتند و یک لنگهی دیگر کفش در بارِ خود گذاشت. چون در مسیر به راهزنان رسیدند و یک لنگهی کفش را راهزنان دیدند هر چه گشتند لنگهی دیگر آن را نیافتند پس آن یک لنگه را هم در بارشان رها ساختند و چنین شد که تاجر ماهر توانست کفش نفیس را از یَمن به خراسان به سلامت رساند.
تاجر را شاگردی بود که کار نیک میکرد اما به خدا ایمان نداشت و همواره میگفت: باید کارت نیک باشد که خدا تو را بهشتی کند، ایمان به خدا مهم نیست کار نیک را بخاطر نیکبودن آن انجام بده نه برای ایمان به خدا.
بعد از این داستان تاجر، شاگرد را گفت: ای جوان دیدی که کفش نفیس را یک لنگهاش به کار کسی نیامد و رهایش ساخت بدان عمل صالح بدونِ ایمان، نماز بدونِ زکات و... مانند یک لنگه کفش هستند و تو را هرگز سودی نبخشند هر اندازه هم قوی و نفیس باشند.
پیرمرد را که ثروت زیاد بود دنبال کاروانی میگشت که از یَمن بتواند برای او این کفش را تهیه کند.
تاجری ماهر حاضر شد که کیسهای طلا از پیرمرد بگیرد و این کفش را با خود به خراسان آورد. در مسیر شام تا خراسان، راهزنان زیادی بودند که حتی این کفش نفیس اگر در پای مسافری میدیدند از او میگرفتند.
تاجر زرنگ وقتی کفشها را خرید یک لنگهی کفش در توشه بار مسافری گذاشت که کاروانشان دو روز زودتر از او به خراسان میرفتند و یک لنگهی دیگر کفش در بارِ خود گذاشت. چون در مسیر به راهزنان رسیدند و یک لنگهی کفش را راهزنان دیدند هر چه گشتند لنگهی دیگر آن را نیافتند پس آن یک لنگه را هم در بارشان رها ساختند و چنین شد که تاجر ماهر توانست کفش نفیس را از یَمن به خراسان به سلامت رساند.
تاجر را شاگردی بود که کار نیک میکرد اما به خدا ایمان نداشت و همواره میگفت: باید کارت نیک باشد که خدا تو را بهشتی کند، ایمان به خدا مهم نیست کار نیک را بخاطر نیکبودن آن انجام بده نه برای ایمان به خدا.
بعد از این داستان تاجر، شاگرد را گفت: ای جوان دیدی که کفش نفیس را یک لنگهاش به کار کسی نیامد و رهایش ساخت بدان عمل صالح بدونِ ایمان، نماز بدونِ زکات و... مانند یک لنگه کفش هستند و تو را هرگز سودی نبخشند هر اندازه هم قوی و نفیس باشند.
👍4👏2
﷽
مردی به آفتاب یمنی اویس قرنی گفت؛ مرا اندرز کن ، آن جناب گفت : فرّ الی الله.
این کلام را از کتاب الله اقتباس کرد که نوح نبی علیه السلام به مردم فرمود: ( ففرّوا الی الله ).
آری سخن از قرآن باید آموخت ودهن از فرقان باید گرفت.یک نَفَس از نَفْس ایمن مباش که دشمنی سخت رهزن ورهزنی سخت دشمن است.
همواره در کمین است واقتضای طبیعتش این است .
از شهوت واز شُهرت بپرهیز واز معاشرت ناجنس بخصوص از نفس بگریز.
تازیانه سلوک ، ص ۱۱۲
علامه حسن حسن زاده آملی
مردی به آفتاب یمنی اویس قرنی گفت؛ مرا اندرز کن ، آن جناب گفت : فرّ الی الله.
این کلام را از کتاب الله اقتباس کرد که نوح نبی علیه السلام به مردم فرمود: ( ففرّوا الی الله ).
آری سخن از قرآن باید آموخت ودهن از فرقان باید گرفت.یک نَفَس از نَفْس ایمن مباش که دشمنی سخت رهزن ورهزنی سخت دشمن است.
همواره در کمین است واقتضای طبیعتش این است .
از شهوت واز شُهرت بپرهیز واز معاشرت ناجنس بخصوص از نفس بگریز.
تازیانه سلوک ، ص ۱۱۲
علامه حسن حسن زاده آملی
❤8
nasimi 41
zolghadr
🍃
مسجد و میکده و کعبه و بتخانه یکی است
ای غلط کرده ره کوچه ما! خانه یکی است
هرکس از جام ازل گرچه به نوعی مستند
چشم مست تو گواه است که پیمانه یکی است
صورت آدم و حوا به حقیقت دام است
معنی دام اگر یافته ای، دانه یکی است
گرچه بسیار بود قصه و افسانه عشق
چون تو صاحب نظری قصه و افسانه یکی است
اختلافی ز ره صورت اگر هست چه باک
آتش و شمع و شب و مجلس و پروانه یکی است
هریک از روی صفت یافته اسمی ور نه
مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکی است
چشم احول ز خطا گرچه دو بیند یک را
روشن است این که دل و دلبر و جانانه یکی است
تکیه بر مسند هستی مکن ای صاحب جاه!
که در این ره بر ما گلخن و کاشانه یکی است
چون نسیمی، طلب گنج بقا کن که یقین
شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی است
#مولانا_امیر_سید_عمادالدین_نسیمی
#زهرا_ذوالقدر
🤩
@nasimipersianpoet
مسجد و میکده و کعبه و بتخانه یکی است
ای غلط کرده ره کوچه ما! خانه یکی است
هرکس از جام ازل گرچه به نوعی مستند
چشم مست تو گواه است که پیمانه یکی است
صورت آدم و حوا به حقیقت دام است
معنی دام اگر یافته ای، دانه یکی است
گرچه بسیار بود قصه و افسانه عشق
چون تو صاحب نظری قصه و افسانه یکی است
اختلافی ز ره صورت اگر هست چه باک
آتش و شمع و شب و مجلس و پروانه یکی است
هریک از روی صفت یافته اسمی ور نه
مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکی است
چشم احول ز خطا گرچه دو بیند یک را
روشن است این که دل و دلبر و جانانه یکی است
تکیه بر مسند هستی مکن ای صاحب جاه!
که در این ره بر ما گلخن و کاشانه یکی است
چون نسیمی، طلب گنج بقا کن که یقین
شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی است
#مولانا_امیر_سید_عمادالدین_نسیمی
#زهرا_ذوالقدر
🤩
@nasimipersianpoet
❤11🔥2❤🔥1