درون زاد...
1.32K subscribers
52 photos
3 videos
1 file
6 links
جایی برای کسانی که به درک عمیق‌تر از خود اهمیت می‌دهند....

زهرا داداشی
روانشناس بالینی
شماره نظام: 91802

برای ارتباط با من.
.
.
.
صفحه‌ی اینستاگرام: https://www.instagram.com/zahra.dadashi.psychologist?igsh=YXdlNWc4cTYxanp2
Download Telegram
چرا کتاب‌های روان‌شناسی زندگی ما را نجات نمی‌دهند؟


زیاد خواندن کتاب‌های روان‌شناسی همیشه به معنی رشد نیست. گاهی ما به "فهمیدن" پناه می‌بریم تا مجبور نشویم "احساس کنیم".

یعنی به جای اینکه با غم، خشم، ترس یا تنهاییِ خودمان روبه‌رو شویم، شروع می‌کنیم به تحلیل کردن. مدام دنبال ریشه‌ها، اصطلاحات و توضیح‌های علمی می‌رویم، چون فکر کردن درباره‌ی درد، خیلی امن‌تر از لمس کردنِ خودِ درد است.

گاهی هم فرد خیال می‌کند که کتاب بعدی یا پادکست بعدی قرار است بالاخره او را نجات بدهد. انگار همیشه یک جواب کامل جایی بیرون از ما هست. اما مشکل اینجاست که تغییرِ واقعی با جمع کردن آگاهی اتفاق نمی‌افتد؛ با روبه‌رو شدن با رنج، تحمل احساسات و تغییر دادن رفتار اتفاق می‌افتد.

شاید بهتر است از اینجا شروع کنیم که هر بار بعد از خواندن یا شنیدن یک مطلب، فوراً سراغ محتوای بعدی نرویم و از خودمان بپرسیم:
"این چیزی که فهمیدم، قرار است در رفتار من به چه تغییر کوچکی تبدیل شود؟"

یعنی اصل ماجرا این است که دانستن را به تجربه تبدیل کنیم.

کمتر بخوانیم، بیشتر تمرین کنیم.
کمتر تحلیل کنیم، بیشتر لمس کنیم.
و مهم‌تر از همه، بپذیریم که تغییر واقعی معمولاً آهسته، گاهی ناراحت‌کننده و بدون حسِ قهرمانانه اتفاق می‌افتد.


@daronzaad
خودشناسی بدون تماس با خود


یعنی فرد درباره‌ی خودش چیزهای زیادی می‌داند، اما خودش را واقعاً زندگی نمی‌کند. می‌تواند توضیح بدهد که چرا این‌طور رفتار می‌کند، ریشه‌ی ترس‌هایش چیست، از کدام زخم‌ها آمده، حتی شاید زبان روان‌شناسی را هم خیلی خوب بلد باشد؛ اما وقتی نوبت به تجربه‌ی واقعی می‌رسد، هنوز از احساساتش فاصله دارد.

یعنی فرد به جای اینکه غم را حس کند، درباره‌ی غم حرف می‌زند.
به جای اینکه خشمش را بشناسد، آن را تحلیل می‌کند.
به جای اینکه تنهایی را لمس کند، برایش توضیح نظری می‌سازد.

در این حالت، "شناختنِ خود" تبدیل می‌شود به یک فعالیت ذهنی، نه یک ارتباط زنده با درون. فکر می‌کند چون خودش را خوب توضیح می‌دهد، پس حتماً به خودش نزدیک شده است؛ در حالی که گاهی فقط یاد گرفته خیلی دقیق، از خودش فاصله بگیرد.

خودشناسی واقعی می‌تواند اینطور باشد که اگر غمگین هستیم، فقط نگوییم "من به خاطر فلان تجربه دچار غم حل‌نشده‌ام"، بلکه چند لحظه واقعاً با آن غم تماس بگیریم. اگر خشمگین هستیم، فقط آن را تحلیل نکنیم، بلکه ببینیم این خشم در بدن‌مان کجاست و چه چیزی را می‌خواهد بگوید..

بعضی وقت‌ها ما خودمان را می‌فهمیم، اما لمس نمی‌کنیم. و تا وقتی تماس واقعی با خود شکل نگیرد، آگاهی لزوماً به تغییر منجر نمی‌شود.


@daronzaad
احساسات عمیق هرگز ما را رنج نمیدهند، مقاومتمان در برابر این احساسات علت رنج است. با قبول زندگی آن طور که هست عمیقا درد خواهیم کشید. ما تصور میکنیم خودمان در حال مرگیم، در حالی که تخیلاتمان در حال مرگ اند و پرده میان ما و واقعیت در حال کنار رفتن است. و سرانجام میتوانیم در حقیقت خود آرام بگیریم.

از کتاب دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم
نوشته‌ی جان فردریکسون


@daronzaad
Cello Concerto in E Minor, Op. 85: I. Adagio - Moderato
Maria Kliegel
زندگی آشوب نور و ظلمت است.
هیچ چیز در زندگی به طور کامل تحقق نمی یابد
و هیچ چیز به طور کامل به پایان نمی رسد


گئورگ لوکاچ

@daronzaad
چرا حرف‌هایمان را قورت می‌دهیم؟


خیلی وقت‌ها با این‌که دقیقاً می‌دانیم چه می‌خواهیم یا چه چیزی آزارمان می‌دهد، سکوت می‌کنیم. این سکوت معمولاً از سر بی‌تفاوتی یا نداشتن حرف نیست، بلکه یک پاسخ قدیمی برای حفظ امنیت است. مثلا اگر مخالفت کنیم یا اگر "نه" بگوییم، ممکن است رابطه به خطر بیفتد، طرف مقابل ناراحت شود یا دردسر درست شود. بنابراین قورت دادن حرف‌ها، تبدیل به راهی سریع برای جلوگیری از تنش می‌شود.

اما واقعیت این است که حرف‌های نگفته ناپدید نمی‌شوند؛ آن‌ها فقط از فضای بین دو نفر جمع می‌شوند و به فضای درون خود ما نقل‌مکان می‌کنند. خستگی‌های بی‌دلیل، انباشت کینه، بی‌حوصلگی در رابطه و حتی بی‌قراری‌های جسمی، خیلی وقت‌ها همان کلماتی هستند که به زبان نیامده‌اند. وقتی آرامش محیط یا دیگری را بر خودمان ارجحیت میدهیم، کم‌کم احساس می‌کنیم در روابط دیده نمی‌شویم.

شاید یه قدم برای شکستن سکوت این باشد که لحظه‌ی قورت دادن حرف را در همان ثانیه تشخیص دهیم. وقتی به طور خودکار می‌خواهیم بگوییم "عیبی ندارد" یا "هرطور تو بخواهی"، چند ثانیه مکث کنیم و در ذهنمان با خودمان صادق باشیم که الان واقعاً چه احساسی داریم. گام بعدی، تمرین بیان خواسته‌ها در موقعیت‌های بسیار کوچک و کم‌خطر است؛ مثل ابراز یک ترجیح ساده در انتخابی روزمره.

اما یادمان باشد که جرأت و جسارت به خرج دادن، همیشه باب میل دیگری نیست. وقتی رفتار ما تغییر می‌کند، تعادل قدیمی رابطه برهم می‌خورد؛ به همین خاطر، بخش مهمی از جرأت‌مندی، داشتن ظرفیت روانی برای تاب آوردن پیامدها و نارضایتی احتمالی طرف مقابل است.


@daronzaad
برای شفایافتن، باید حقایقی که از آنها اجتناب می‌کنیم و احساساتی که آن حقایق را در ما بیدار می‌کنند، بپذیریم. این حقایق زندگی درونی ما (احساسات و نگرانی های ما و نحو اجتناب ما از آنها) و زندگی بیرونی ما (واقعیت) را در بر می‌گیرند. در این پذیرفتن، ما کشف می‌کنیم چه کسی هستیم و در پس دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم، چه کسی بوده‌ایم.


از کتاب دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم
نوشته‌ی جان فردریکسون


@daronzaad
عزت نفس



گاهی ممکن است حالمان با رفتار دیگران بالا و پایین شود. یک پیام محبت‌آمیز باعث شود احساس کنیم دوست‌داشتنی هستیم، اما یک جواب سرد یا بی‌توجهی، ناگهان ما را به این فکر بيندازد که حتماً کافی نیستیم.

این یعنی عزت‌نفس ما "مشروط" شده است؛ یعنی احساس ارزشمندی‌مان فقط زمانی فعال می‌شود که شرایط مطابق میل ما پیش برود. برای همین، ممکن است بیش از اندازه توضیح بدهیم، مدام خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، از ناراحت کردن دیگران بترسیم یا برای حفظ توجهشان از نیازهای خودمان بگذریم.

علت کجاست؟
احساس ارزشمندی ابتدا در رابطه با مراقبان اولیه شکل می‌گیرد. کودک در سال‌های اول زندگی هنوز نمی‌تواند مستقل از نگاه دیگران درباره‌ی خودش قضاوت کند. او خودش را از چشم والدین می‌بیند. ممکن است در گذشته صدای والد یا مراقب به‌تدریج درونی شده و به "خودانتقادگر" تبدیل شود. بعد از سال‌ها، دیگر لازم نیست کسی از بیرون به ما بگوید "به اندازه کافی خوب نیستی" خودمان این جمله را برای خودمان تکرار می‌کنیم. به همین دلیل، حتی افراد بسیار موفق هم ممکن است با وجود تأییدهای فراوان، هرگز احساس ارزشمندی پایدار نداشته باشند. چون مشکل کمبود تأیید نیست؛ مشکل این است که هیچ تأییدی نمی‌تواند خلأیی را پر کند که بر پایه‌ی پذیرش مشروط شکل گرفته است.

به همین دلیل، درمان عزت‌نفس مشروط صرفاً افزایش اعتمادبه‌نفس یا تکرار جملات مثبت نیست. تغییر زمانی آغاز می‌شود که فرد به‌تدریج یاد بگیرد بین "ارزش ذاتی خود" و "عملکرد، موفقیت یا نظر دیگران" مرز بگذارد. یعنی شکست را شکست بداند، نه مدرکی برای بی‌ارزش بودن؛ انتقاد را اطلاعاتی درباره‌ی یک رفتار بداند، نه حکمی درباره‌ی کل وجودش. این تغییر معمولاً در بستر رابطه‌های امن، تجربه‌های اصلاح‌کننده و تمرین آگاهانه‌ی به چالش کشیدن باورهای قدیمی شکل می‌گیرد، نه با دریافت تأیید بیشتر از دیگران.

@daronzaad
انتخابای بد همیشه همینطوری انجام میشن، وقتی خودتو متقاعد میکنی که هیچ گزینه دیگه‌ای نداری.

اروين يالوم

@daronzaad
برخی از ما با این افتخار بزرگ شده‌ایم که آدم‌های بسیار سازگاری هستیم.
همان کسانی که در رابطه دعوا راه نمی‌اندازند، همیشه با همه‌چیز موافقند و ترجیح می‌دهند به‌جای بحث کردن، سکوت کنند و بگذرند. اما واقعیت تلخ این است که این خوب بودن مفرط، اغلب نه از روی صبوری، بلکه از ترس می‌آید؛ ترس از اینکه اگر واقعی باشیم و نارضایتی‌مان را نشان دهیم، طرد شویم.

وقتی ما مدام از نیازهای خودمان می‌گذریم تا آرامش رابطه به هم نخورد، این خشم ابراز نشده جایی در اعماق روانمان رسوب می‌کند و به کینه تبدیل می‌شود. این کینه‌های تلنبارشده سرانجام یا به شکل خستگی مزمن و دردهای بدنی بیرون می‌زنند، یا به صورت رفتارهای سرد و حرف های کنایه‌آمیز، و یا در نهایت با یک اتفاق بسیار کوچک و بی‌ربط منفجر می‌شوند؛ انفجاری که شریک زندگی‌مان را مبهوت می‌کند، چون او فقط دعوا بر سر یک مسئله کوچک را می‌بیند و از کوه خشم پشت آن بی‌خبر است.

صمیمیت جایی شکل می‌گیرد که جرأت کنیم ناخوشایند باشیم یعنی بتوانیم بگوییم: نه، من با این موضوع موافق نیستم و با ابراز امن خشم و مرزبندی‌هایمان، اجازه دهیم طرف مقابل با دغدغه های ما روبرو شود، چرا که یک دعوای سالم و روشن، بسیار باارزش‌تر از سکوتی سمی است که در آن به صورت احساسی از رابطه استعفا داده‌ایم و فقط در حال تحملِ دیگری هستیم.


@daronzaad
ما اگر یاد گرفته باشیم که مدام خشم و نیازهای واقعی‌مان را پنهان کنیم، فشار این سرکوب بر بدن تحمیل می‌شود. وقتی ذهن اجازه تجربه و تخلیه این هیجانات را نمی‌دهد، بدن بار آن را به دوش می‌کشد و استمرار این وضعیت به مرور زمان، باعث فرسودگی جسم و بروز بیماری‌های مزمن می‌شود؛
در واقع، بیماری راهی است که بدن برای پرداخت هزینه‌ی این سازگاری اجباری انتخاب می‌کند.


@daronzaad
از میان تمام امکان‌‌های تسلی‌‌بخشی، هیچ تسلایی در فرد موثرتر از آن نیست که بداند تسلایی وجود ندارد؛ این فهمِ متمایز چنان است که فرد می‌‌تواند دوباره و به‌ ناگه سرش را بالا بگیرد.

فریدریش نیچه

@daronzaad
صدای والدین درون ما قدرتمند است، زمانی که صدایی در عمقِ بدنتان یا در خواب‌های خود می‌شنوید که می‌گوید خوب و کافی نیستید، بازنده اید، حق ندارید زندگی کنید و...
شاید فکر کنید این صدای شماست در حالیکه این صدای عقده است.
خیلی مهم است که بتوانیم صدای عقده را تشخیص دهیم، صدای عقده قدرتمند است، ارتعاشِ صدای والدین درونِ ما پرنفوذ است.

این صدا تنها صدای والدینِ درونتان نیست، صدای اجداد و نیاکانِ شماست.
همان صدایی که از نسل‌های پیشین به درونِ شما راه یافته،
شما باید به چنان قدرتی دست یابید که قادر باشید به خود بگویید این صدا از آنِ من نیست، این صدای عقده است و من نباید تسلیمِ آن شوم!
باید بایستید و عزتِ‌نفسِ خود را حفظ کنید. هرچند کارِ آسانی نیست و این صدا هر کاری می‌کند تا شما را به پایین بکشد!

خیلی از مردم می‌گویند این صدای درونم شبیه صدای مادرم است، اما از این بی‌خبرند که ممکن است آن مادر با جنبه‌ی تاریکِ زنانگی هم‌هویت شده باشد، همان مادری که دائماً از خود ایراد می‌گرفته، خود را قضاوت می‌کرده و در نتیجه فرزند خود را هم قضاوت می‌کرده!
این قضاوت و مجازات می‌تواند فرزندان را فلج کند و جریان زندگی را از بین ببرد، اگر بتوانید این صدا را تشخیص دهید، قادر خواهید بود که در برابر آن بایستید و بگویید: من زندگی خود را به روشی که انتخاب می‌کنم، زندگی می‌کنم!

ماریون وودمن


@daronzaad