خودت را چگونه میبینی!؟
اینکه ما امروز چگونه به خودمان نگاه میکنیم و با خودمان حرف میزنیم، معمولاً ارتباط با تجربههای اولیه ما دارد؛ مخصوصاً در رابطه با والدین یا مراقبان اصلی در کودکی.
ما یاد میگیریم با خودمان همانطور رفتار کنیم که دیگران در سالهای اول زندگی با ما رفتار کردهاند.
اگر در کودکی بیشتر دیده شدهایم، پذیرفته شدهایم و احساس امنیت داشتهایم، بعدها راحتتر خودمان را دوست داریم و در زمان سختی با خودمان مهربانتر هستیم. اما اگر زیاد سرزنش شدهایم، نادیده گرفته شدهایم یا مجبور بودهایم کامل باشیم تا دوستداشتنی به نظر برسیم، ممکن است در بزرگسالی یک صدای منتقد درونمان شکل بگیرد که مدام میگوید کافی نیستی یا اشتباه کردی.
این صدای منتقد، در واقع صدای همان تجربههای اولیه است که هنوز در ذهن ما فعال مانده.
مراقبت از سلامت روان یعنی کمکم این صدا را بشناسیم و بفهمیم از کجا آمده. کم کم یاد بگیریم به جای سرزنش خودمان، کمی شفقت و مهربانی را در نگاه و همچنین حرف زدن با خودمان به کار ببندیم و به یاد داشته باشیم الگو رفتاری شکل گرفته را میتوان تعدیل کرد.
به بیان دیگر:
خودمراقبتی واقعی، از جایی شروع میشود که به جای جنگیدن با خودمان، یاد میگیریم کنار خودمان بایستیم.
@daronzaad
هر تجربه ناگوار کودکی به نمایشی عاطفی در روابط بزرگسالی تبدیل میشود،
مگر اینکه برای آن سوگواری کنیم و آن را بهبود بخشیم.
دیوید ریکو
@daronzaad
مگر اینکه برای آن سوگواری کنیم و آن را بهبود بخشیم.
دیوید ریکو
@daronzaad
زجر و عذاب را از خودت دور کن، اما کاری با شور نداشته باش، بگذار بماند، شور است که آدمی را زنده نگه میدارد.
برای همین است که میترسند. تمام فکر و ذکرشان ترس از شور زندگی است. میخواهند زجر بکشند تا حواسشان پرت شور زندگی نشود. در بچگی ناقصت میکنند و ترس میاندازند به جانت.
شور است که آدم را زنده نگه میدارد.
از کتاب مرگ به وقت بهار
نوشتهی مرسه رودوردا
@daronzaad
برای همین است که میترسند. تمام فکر و ذکرشان ترس از شور زندگی است. میخواهند زجر بکشند تا حواسشان پرت شور زندگی نشود. در بچگی ناقصت میکنند و ترس میاندازند به جانت.
شور است که آدم را زنده نگه میدارد.
از کتاب مرگ به وقت بهار
نوشتهی مرسه رودوردا
@daronzaad
و میبینم شب را، که با همه سنگینی خود بر من فرود آمدهاست؛ و من هنوز زندهام!
سه برخوانی
بهرام بیضایی
@daronzaad
سه برخوانی
بهرام بیضایی
@daronzaad
اگر آسیبی دیدهاید، باید چیزی را که بر سرتان آمده بپذیرید و نامی بر آن بگذارید.
این موضوع را با تجربهی شخصی خودم آموختهام: مادامی که جایی نداشتم تا بتوانم به این فکر کنم که زندانی شدن در سردابخانه به وسیلهی پدرم بابت خطاهای سهسالگی چه حسی دارد، همواره ذهنم دغدغهی تبعیدشدگی و رهاشدگی داشت. فقط وقتی که توانستم دربارهی حس آن پسربچه صحبت کنم و بابت آن همه ترس و سلطه پذیری ببخشمش، کمکم از لذت مصاحبت با خودم بهره بردم.
احساس اینکه کسی حرفمان را میشنود و درکمان میکند، فیزیولوژیمان را تغییر میدهد؛ توانایی به زبان آوردن احساسات پیچیده و واداشتن دیگری به درک آنها مغز لیمبیک را به کار میاندازد و لحظهی آهان فهمیدم را ایجاد میکند.
درمقابل، سکوت و درک نکردن دیگران روح ما را میکشد. یا آن طور که جان بالبی به بیانی فراموش نشدنی میگوید:
آنچه را نتوان با مادر در میان گذاشت به خودمان هم نمیتوانیم بگوییم.
از کتاب بدن فراموش نمیکند، نوشتهی بسل ون درکولک
@daronzaad
اقتصاد بیثبات و روانِ پیچیدهی ما
اقتصاد همیشه با ما حرف نمیزند؛ گاهی فقط فشار میدهد. نه تنها روی دخل و خرج، روی روان.
در چنین وضعی ذهن یاد میگیرد به جای میخواهم چه کسی باشم؟
بپرسد چطور دوام بیاورم؟
این همان لحظهای است که اقتصاد، مدیریت روان را به دست میگیرد.
فشار اقتصادی مزمن مغز را وارد حالت اضطراری میکند. در این حالت: تفکر عمیق خاموش میشود، خلاقیت به مرخصی میرود و تصمیمها عجول و دفاعی میشوند. خیلی از دعواهای عاطفی از حساب و کتاب شروع نمیشود اما به آن ختم میشوند.
اقتصاد حوصله را میبلعد؛ بی حوصلگی، صمیمیت را.
خیلی از رنجهای روانی امروز نشانه ضعف فردی نیستند؛ نشانه سازگاری با شرایط فرسایندهاند. روان وقتی خسته است، شاید بیمار نشده، زیاد تحمل کرده.
وقتی "توان مالی" با "ارزش شخصی" اشتباه گرفته میشود، آدمها فکر میکنند مشکل از خودشان است نه ساختار.
مشکل همیشه از ما نیست. این اضطراب ممتد، سیستم عصبی را همیشه نیمه فعال نگه میدارد. بدن خسته است، حتی وقتی کار نمیکنی.
در شرایطی که فشار بیرونی مزمن است، مراقبت از روان یعنی کم کردن توقع از خود نه قویتر شدن.
اگر امروز فقط دوام آوردی این شکست نیست پاسخ سالم روان به وضعیت ناسالم است.
از خودمان و ذهنمان هر راهی میدانیم مراقبت کنیم. همه فشارهایی که حس میکنیم حاصل ضعف فردی نیستند؛ نامگذاری شرایط به عنوان "فشار ساختاری" بار شرم را از روی روان برمیدارد.
از صفحهی مجموعه رواندرمانی کارون
@daronzaad
Memoria
Slow Meadow
اگرچه تقدیر، ما را به ژرفای اندوه کشانده است،
تو در خیال خویش بالهایت را بگشا و پرواز کن؛
حتی اگر بالهایت زخمی باشند.
دلآشوب نباش، سپیدهدم نزدیک است...
@daronzaad
تو در خیال خویش بالهایت را بگشا و پرواز کن؛
حتی اگر بالهایت زخمی باشند.
دلآشوب نباش، سپیدهدم نزدیک است...
@daronzaad
آی سیاووشان
اندوه ما از این فاجعه، اندوه هزاران مادر و پدر، نمیدانم سنگینی این سوگ حیرت انگیز، در کدام ترازو سنجیده میشود؟ کیست که بداند؟
آی سیاووشان، تا نوروز چیزی نمانده، تا شکفتن سبزهزارها تا گستردن سفرۀ نوروز بر مزار شما، تا آیینه و شمع و دیوان حافظ بر آن سفره نهادن، با نغمۀ سازی و سرودی از جنس سوگ سیاووش.
با خود واگویه میکنم، شاید پیر مغان که سوگوار سیاووش بود خونهای شما را در سپیده دم نوروز به خورشید بسپارد که در هر بامداد گلرنگتر از همیشه در آسمان صبح پیدا شود تا خاطرۀ شما را به یاد همۀ جهانیان بیاورد.
علی طهماسبی گنجور
@daronzaad
اندوه ما از این فاجعه، اندوه هزاران مادر و پدر، نمیدانم سنگینی این سوگ حیرت انگیز، در کدام ترازو سنجیده میشود؟ کیست که بداند؟
آی سیاووشان، تا نوروز چیزی نمانده، تا شکفتن سبزهزارها تا گستردن سفرۀ نوروز بر مزار شما، تا آیینه و شمع و دیوان حافظ بر آن سفره نهادن، با نغمۀ سازی و سرودی از جنس سوگ سیاووش.
با خود واگویه میکنم، شاید پیر مغان که سوگوار سیاووش بود خونهای شما را در سپیده دم نوروز به خورشید بسپارد که در هر بامداد گلرنگتر از همیشه در آسمان صبح پیدا شود تا خاطرۀ شما را به یاد همۀ جهانیان بیاورد.
علی طهماسبی گنجور
@daronzaad
بعضی آدمها بیمار نیستند؛ فقط مدتِ زیادی را در شرایطی زیستهاند که برای انسان ساخته نشده.
نانسی مک ویلیامز
@daronzaad
نانسی مک ویلیامز
@daronzaad
تروما یا ضربه روانی
تجربهای است که از نظر روانی و عاطفی آنقدر شدید، ناراحتکننده یا تهدیدکننده است که توان ذهنی فرد را برای پردازش و کنار آمدن با آن را میشکند.
رویدادهای ناگهانی یا خطرناک مثل حوادث جدی، خشونت، تجاوز، بلایای طبیعی یا تهدید به مرگ، میتوانند باعث تروما شوند. اما نه همه تجربیات سخت، بلکه زمانی که فشار روانی از توان ذهنی فرد برای پردازش فراتر رود، تروما شکل میگیرد.
اگر تروما پردازش نشود، فرد ممکن است سالها بعد نشانههای روانی و رفتاری ماندگار تجربه کند و زندگیاش تحت تأثیر قرار گیرد. این وضعیت گاهی به اختلالاتی مانند PTSD میانجامد که نیاز به درمان تخصصی دارد.
در چنین شرایطی، شنیده شدن اهمیت ویژهای دارد البته در فضایی امن و بدون قضاوت.
فاجعهی این روز های کشورمان خیلی عمیقتر و دردناک تر از آن است که در کلمات و جملات بگنجد اما
گاهی فقط حضور و شنیدن ما، شاید بتواند گوشهای کوچک از مرهم، برای زخم دلِ اطرافیانمان باشد.
@daronzaad
تجربهای است که از نظر روانی و عاطفی آنقدر شدید، ناراحتکننده یا تهدیدکننده است که توان ذهنی فرد را برای پردازش و کنار آمدن با آن را میشکند.
رویدادهای ناگهانی یا خطرناک مثل حوادث جدی، خشونت، تجاوز، بلایای طبیعی یا تهدید به مرگ، میتوانند باعث تروما شوند. اما نه همه تجربیات سخت، بلکه زمانی که فشار روانی از توان ذهنی فرد برای پردازش فراتر رود، تروما شکل میگیرد.
اگر تروما پردازش نشود، فرد ممکن است سالها بعد نشانههای روانی و رفتاری ماندگار تجربه کند و زندگیاش تحت تأثیر قرار گیرد. این وضعیت گاهی به اختلالاتی مانند PTSD میانجامد که نیاز به درمان تخصصی دارد.
در چنین شرایطی، شنیده شدن اهمیت ویژهای دارد البته در فضایی امن و بدون قضاوت.
فاجعهی این روز های کشورمان خیلی عمیقتر و دردناک تر از آن است که در کلمات و جملات بگنجد اما
گاهی فقط حضور و شنیدن ما، شاید بتواند گوشهای کوچک از مرهم، برای زخم دلِ اطرافیانمان باشد.
روان برای بقا نیاز به گفتن و شنیده شدن دارد...
@daronzaad
هیچکس نمیخواهد تروما را به یاد بیاورد.
از این حیث، جامعه هم فرقی با خود قربانیان ندارد. همهی ما میخواهیم در جهانی امن، مهارشدنی و پیشبینیپذیر زندگی کنیم.
اما قربانیان یادمان میاندازند که اوضاع همیشه اینگونه نیست. برای درک تروما باید بر اکراه طبیعیمان برای مواجهه با آن واقعیت غلبه کنیم و شجاعت گوش دادن به حرفهای بازماندگان را در خود بپرورانیم.
لنگِر به شکل تأثربرانگیزی چنین نتیجه میگیرد: چه کسی میتواند قبر مناسبی برای این تکههای آسیبدیدهی ذهن پیدا کند تا در کنار هم آرام گیرند؟ زندگی به حركتش ادامه میدهد؛ اما همزمان در دو جهت زمانی؛ آینده نمیتواند از چنگ حافظهای مملو از اندوه رهایی یابد.
ویژگی اصلی تروما توانفرسا، باورناپذیر و تحملناپذیر بودن آن است. مواجهه با هر بیمار مستلزم این است که حسمان از طبیعی بودن را موقتاً کنار بگذاریم و بپذیریم که با واقعیتی دوگانه سروکار داریم: واقعیت کنونی نسبتاً امن و پیشبینیپذیر که دوشادوش گذشتهای ویرانگر و همیشه حاضر زیست میکند.
از کتاب بدن فراموش نمیکند، نوشتهی بسل ون درکولک
@daronzaad