This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جدی شما چطور برای خالق شاهکاری به نام "ماه" روزی ۱۷ رکعت نماز نمیخونید؟!
همون نماز صبحی که با سختی و تلاش میخونی، توی طول روز تبدیل میشه به برکت؛
یهو میبینی کارت سبک پیش رفت، یهو میبینی اون همکار اعصابخوردکنات امروز نیومد، یهو پیامک واریزی برات میاد و میبینی شب داری سبکتر از همیشه میخوابی
همه ی اینا، جایزهی بیدار شدن از خواب شیرین برای خداست... قدرشو بدون.
یهو میبینی کارت سبک پیش رفت، یهو میبینی اون همکار اعصابخوردکنات امروز نیومد، یهو پیامک واریزی برات میاد و میبینی شب داری سبکتر از همیشه میخوابی
همه ی اینا، جایزهی بیدار شدن از خواب شیرین برای خداست... قدرشو بدون.
بهش نگاه کردم و یک دختر جوون رو دیدم؛ شاید همسن خودم نهایت یکی دو سال بیشتر.
آویز جنسهاشو گیر داد به میله و همینجور ساکت به آدمها نگاه میکرد. انگار که دیگه بریده بود. چندبار باید سر تا ته این مترو میرفت و میاومد و داد میزد "کشهای عروسکی بچگونه فقط فلان تومن؛ یا کش بابونه ترند فقط فلان قیمت"؟!
فکر میکنید آدمها چقدر گنجایش دارن که با این دنیا بجنگن؟
من میگم از چشمهای یک آدم مشخصه.
جدیدا دیدن چشمهای آدمها و از پسِ اونها "داستانشون" برام جذاب شده.
شما هم مثل من استفاده از ماشین رو متوقف کنید و لذت کشف کردن رو از دست ندید!
#یک_شهروند_ساده
آویز جنسهاشو گیر داد به میله و همینجور ساکت به آدمها نگاه میکرد. انگار که دیگه بریده بود. چندبار باید سر تا ته این مترو میرفت و میاومد و داد میزد "کشهای عروسکی بچگونه فقط فلان تومن؛ یا کش بابونه ترند فقط فلان قیمت"؟!
فکر میکنید آدمها چقدر گنجایش دارن که با این دنیا بجنگن؟
من میگم از چشمهای یک آدم مشخصه.
جدیدا دیدن چشمهای آدمها و از پسِ اونها "داستانشون" برام جذاب شده.
شما هم مثل من استفاده از ماشین رو متوقف کنید و لذت کشف کردن رو از دست ندید!
#یک_شهروند_ساده
جدیدا یک ترن هوایی سیار توی بزرگراه رسالت ساختن، کاملا رایگان
اوج هیجانش اونجاست که کمربند ایمنی نداره.
اوج هیجانش اونجاست که کمربند ایمنی نداره.
آقای سایه|مهدی دخانی
همه چی خوبه تا موجودی حسابت رو میبینی
همه چی خوبه، تا میشنوی عاصم منیر عازم سفری به ایران شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایاسامآر تراز:
جدیدا علاقهمند شدم به کشف احساسات!
کشفِ اینکه یکهو چرا جوری عصبانی میشی که میخوای کرهی زمین و آدماش رو آتیش بزنی؛
یا اینکه چرا گاهی اوقات انقدر خوشحال و پرانرژیای که رنگهای جهان برات پررنگتر میشه
بهش میگن هوش هیجانی و فعلا فیلد موردعلاقهی من برای تحقیق و تفحص.
باید یکم با خودم مهربونتر باشم؛ ممکنه دیر شه.
کشفِ اینکه یکهو چرا جوری عصبانی میشی که میخوای کرهی زمین و آدماش رو آتیش بزنی؛
یا اینکه چرا گاهی اوقات انقدر خوشحال و پرانرژیای که رنگهای جهان برات پررنگتر میشه
بهش میگن هوش هیجانی و فعلا فیلد موردعلاقهی من برای تحقیق و تفحص.
باید یکم با خودم مهربونتر باشم؛ ممکنه دیر شه.
چاییدارچین ☕
علاوه بر این، همیشه علاقهمند بودم به شنیدن مسیر زندگی آدمها. و یکی از جالبترینِ این مسیرها مسیر ابوالفضل جعفری بود؛ یک مهندسِ شیمی، که جایزهی بهترین انیماتور ایران رو گرفت و در نهایت شد یک شف بین المللی در سطح حرفهای!
این یعنی اگر فکر میکنی اونجایی که هستی مال تو نیست و حالت پیشش خرابه، دست و پاتو جمع کن، بزن تو دل کاری که قلبت باهاش آرومه و وقتی به جایی رسیدی بشین و پز بده
Forwarded from Hidden Chat
مثل قیصر امین پور که اول رفت دامپزشکی، موقع تشریح کبوتر دید که به روحیاتش نمیخوره همونجا ول کرد. بعد رفت جامعه شناسی بازم دید به روحیاتش نمیخوره ول کرد و رفت ادبیات و شد از بهترین شاعر های معاصر
خدای بزرگ و مهربان
تو را شکر بابت خلق محمد(ص)، رسولت!
بابت تمام کسانی که محمد(ص) آنها را مسلمان کرد، و انسانیتی که از نابودی نجات یافت.
تو را شکر بابت خلق محمد(ص)، رسولت!
بابت تمام کسانی که محمد(ص) آنها را مسلمان کرد، و انسانیتی که از نابودی نجات یافت.
Forwarded from أین صاحبنا
مترو بودیم
یک دختر ناز با دسته گل بزرگی توی دستش یکهو با دیدن کفشام چشماش برق زد و گفت: چقدر کانورسات قشنگه!
تشکر کردم و گفتم دست گل توام زیباست عزیزم.
و برق توی چشماش بیشتر شد.
میدونم که دلیل برق این چشمها، همون دستهگلی بود که انگار از عزیزترین آدم زندگیش گرفته بود، و میدونم که تا مدتها امروز فراموشش نمیشه!
#یک_شهروند_ساده
یک دختر ناز با دسته گل بزرگی توی دستش یکهو با دیدن کفشام چشماش برق زد و گفت: چقدر کانورسات قشنگه!
تشکر کردم و گفتم دست گل توام زیباست عزیزم.
و برق توی چشماش بیشتر شد.
میدونم که دلیل برق این چشمها، همون دستهگلی بود که انگار از عزیزترین آدم زندگیش گرفته بود، و میدونم که تا مدتها امروز فراموشش نمیشه!
#یک_شهروند_ساده
چاییدارچین ☕
مترو بودیم یک دختر ناز با دسته گل بزرگی توی دستش یکهو با دیدن کفشام چشماش برق زد و گفت: چقدر کانورسات قشنگه! تشکر کردم و گفتم دست گل توام زیباست عزیزم. و برق توی چشماش بیشتر شد. میدونم که دلیل برق این چشمها، همون دستهگلی بود که انگار از عزیزترین آدم زندگیش…
البته که دلیل دیگهاش کانورسای جذاب منم بود 🥸