اولین قلپ آیسلته رو میخوری و فکر میکنی اوضاع اونقدرا هم بد نیست.
❤5💘3🍓1
مـــ |سپیدهسار| ــعراج
هنگامیکه نور در نوازش گونههای تو میدرخشید و رنگِ سرخطلاییِ دلپذیری میساخت، چه رنجی میکِشید؟
آخخخ. این جمله رو که میخونم چنان برافروخته میشم که ضربان قلبم تند میشه. «هنگامی که نور در نوازش گونههای تو میدرخشید، چه رنجی میکشید؟» وای چه رنجی میکشید! چه رنجی میکشید...
❤6🕊3🍓1
فکرش رو بکن! تو چنان لطیف و زیبایی که حتی «نور» با تمام ظرافت و لطافتش، در مجاورتِ تو رنجور میشه!
❤6💘3🍓1
نمیدونم چطور باید توضیح بدم ولی این قضیهی «رنج کشیدنِ نور» خیلی به دلم نشسته. میدونم هزار بار نوشتهمش. اما دلم میخواد هزار بار دیگه هم تکرارش کنم.
❤9💘2🍓1
همین طوری مبتلای کلمات میشم و عبارتها رو اونقدر با خودم تکرار میکنم تا وارد جریان خونم میشن. غسان کنفانی جایی خطاب به غادة السمان مینویسه: «تو اما وارد رگهایم شدی، و همهچیز تمام شد. و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم.» دقیقاً همین. از تو شفا نخواهم یافت ادبیاتِ عزیزم. و تو عزیزترین دیوانگیِ جهانی برای من.
💘7❤4🕊2🍓1
«همیشه نه در کنار تو، که در تو هستم و همراهت هستم و چنان عاشقت که از هیچ چیز نترسی؛ از جهان نترسی.»
❤10
دوریت یه درده و نزدیکیت هزار درد. تو کی هستی که هم فراقت اینهمه سوزناکه و هم جَورات؟
«تو مگر همزادِ آتشی؟»
«تو مگر همزادِ آتشی؟»
❤8💘1