Careless Whispers
194 subscribers
289 photos
4 videos
21 links
🪺
نجواهای سربه‌هوا.
‌‌
"As the music dies
something in your eyes
Calls to mind a silver screen
and all its sad goodbyes"

شناس و ناشناس:
@TalktoArghavan_bot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2080339750
محتوای فاخر:
@bazrarghavan
Download Telegram
Careless Whispers
اینو روی میز مطالعه‌م هم نوشته‌م. :)
شاید براتون جالب باشه که بدونید میزم اسم داره. اسمش رو گذاشتم «سپیده‌دم»؛ چون اوایل که می‌رفتم پانسیون همیشه تقریباً موقع طلوع خورشید می‌رسیدم. صبح‌های سرد و تاریک زمستون بود و من و سالن خالی و این میز مطالعه.
دلیل دوم و مهم‌تر همین نوشته‌ی سهراب سپهریه که هر بار با یادآوری‌ش انگیزه می‌گرفتم و لبخند می‌زدم. اسم میزم رو گذاشتم سپیده‌دم تا یادم نره که «من به سپیده‌دم خواهم رسید؛ مبادا بلغزم!»
❤9🕊1
چند روز قبل از کنکور برای جمع کردن وسایلم رفتم پانسیون و با سپیده‌دم خداحافظی کردم.
❤10💘3
Careless Whispers
چند روز قبل از کنکور برای جمع کردن وسایلم رفتم پانسیون و با سپیده‌دم خداحافظی کردم.
این قسمتی که جای رژ لبم مونده، برام به منزله‌ی پیشونیِ میزه. موقع خداحافظی، خم شدم و پیشونی سپیده‌دم رو بوسیدم، به پاسِ تمام لحظه‌هایی که کنارش درس خوندم و روزایی که احساس خوش‌بختی می‌کردم و گاهی وقتا که سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش و دلم خواست بمیرم. به خاطر همه‌ی اشک‌هایی که کنارش ریختم و لبخندهایی که گوشه‌ی کتاب‌ها و جزوه‌هام نقاشی کردم. و او تمام این مدت به من پناه داد.
❤18💘2
آرزو کردم نفر بعدی که قراره پشت این میز درس بخونه، راهش و روحش روشن باشه.☀️
❤13💘3
@JustBookthief 🧚‍♂🍦🥂
❤4🍓1💘1
گاهی یادم می‌ره که آلبر کامو چقدر نابغه‌ست.
❤5💘2
کتابای جدیدم رسیدننننن!🌞🌞🌞
❤7💘6
ما دیگه اون آدمای سابق نشدیم. حداقل من، بعد از دی پارسال و اون جنگ لعنتی، دیگه نتونستم برگردم به آدمی که بودم. تموم شدم. نابود شدم. دیگه حتی بلد نیستم خوش‌حال باشم. به قول ستی، انقدر یاد گرفتیم فقط زنده بمونیم که دیگه هیچ کاری به جز زنده موندن بلد نیستیم. یک چرخه‌ی طاقت‌فرسا از بقا و رنج.
یک مقدار احساس می‌کنم که از زندگی خسته هستم. یک مقدار یعنی خیلی خیلی.
💔9❤1
احوال ما به‌قول حافظ «صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی».
❤5💔1💘1
بَذر
ستار – تصویر
واقعاً تو که خود منی چرا، غریبه‌ای برای من، منو صدا نمی‌کنی؟
💘3
«جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید؟
خاک‌بازی‌های طفلان را تماشا کرده بود»

چقدر روان و لطیف و قشنگ و زلال حرف می‌زنه این آقای صائب تبریزی.
❤4🕊1
«لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید
ورنه بی‌تابی مرا در عشق، رسوا کرده بود»

آخ. منم همین‌طور آقای صائب‌. «ور نه بی‌تابی مرا در عشق، رسوا کرده بود»؛ البته اگه هنوز رسوا به حساب نیومده باشیم.
شاید توصیف بهتر برای جناب سعدی باشه:
«در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگِ دهن‌آلوده‌ی یوسف‌ندریده»
❤6💘1
«از جوان‌مردی سراسر باده‌ی گل‌رنگ کرد
عشق، هر خونی که در جام زلیخا کرده بود
رشته‌ی جان با دل آزاده‌ی من می‌کند
آن‌چه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود»

وای. عجب تلمیح‌هایی. دست می‌ذاره رو نقطه ضعف من.
💘3❤2
جناب فرهاد عزیز، آزاده‌مَرد، مرد تنها، گنجشکک اشی‌‌مشی! چقدر و چقدر دوستت دارم. بیست و چهارمین سالیه که از این جهان کوچ کردی. سفرت به خیر بنفشه‌ی وطن! کاش در جهانی باشی که هیچ جمعه‌‌ی غمگینی نداره.🤍🤍🤍
🕊8