امروز پیش خودم زمزمه میکردم: «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ آیا بُوَد که گوشهی چشمی به ما کنند؟» راستش مصرع دوم رو بعید میدونم؛ اما من امروز به چشم دیدم که خاک کیمیا شد؛ مثل جادو.
❤7
Careless Whispers
Photo
اسم لیوانم رو گذاشتم «ماریانا». اول میخواستم اسمش رو بذارم «موبی دیک»؛ ولی احساس کردم به اندازهی کافی خلاقانه نیست و باهاش ارتباط نمیگیرم.
درازگودال ماریانا اسم یه نقطه تو اقیانوس آرامه؛ جایی که عمیقترین نقطهی دنیاست. دوستش دارم.
درازگودال ماریانا اسم یه نقطه تو اقیانوس آرامه؛ جایی که عمیقترین نقطهی دنیاست. دوستش دارم.
🐳4❤3💘2🍓1
Forwarded from ندانستم
دوست داشتم شبها به خونه برنمیگشتم و متعلق به جایی غیر از دریا نبودم. دلم میخواست خونهم اونجا باشه، آخرین جایی که همیشه بهش برمیگردم دریا باشه. در طول روز، دریا رو با بقیه آدمها تنها میذاشتم تا شب برسه. نیمهشب، وقتی که همه رفتن خونه، وقتی که دریا رنگ شب میپوشید، برمیگشتم پیشش و مقابل اون حجم عظیم موّاج میایستادم و به صداش گوش میدادم.
❤5
بَذر
«چو بردهای که امیدش به روز آزادیست صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر»
ای بابا؛ کدوم روز آزادی آقای نظری؟ کدوم امید؛ کدوم صبوری؟ ما فقط تازیانه خوردیم.
💔4❤2🕊2
گلسیب
اگر رنجِ عشق نکشم، احساسِ زنده بودن ندارم.
مولانا در این باره یک رباعی داره که به معنای واقعی کلمه عاشقشم:
«دل در برِ من زنده برای غم توست
بیگانهی خلق و آشنای غم توست
لطفیست که میکند غمت با دلِ من
ور نه دلِ تنگِ من چه جای غم توست؟»
یک روز از شدت زیبایی این شعر جون میدم. آخه دل در برِ من زنده برای غم توست!
«دل در برِ من زنده برای غم توست
بیگانهی خلق و آشنای غم توست
لطفیست که میکند غمت با دلِ من
ور نه دلِ تنگِ من چه جای غم توست؟»
یک روز از شدت زیبایی این شعر جون میدم. آخه دل در برِ من زنده برای غم توست!
💘5
آلثیا
وقتی ما از شدت جنایات و کشتار های دهشتناک حاکمیتیْ، دیگر تحمل نداریم و نمیتوانیم بی اعتنا زندگی کنیم، قاعدتا باید به خودی خود، تفاوتی اساسی با همان عاملان جنایت داشته باشیم.
بین همهی چیزهایی که این مدت خوندم، این متن، نزدیکترین به نظر منه. نه که عقیدهی من اهمیتی داشته باشه؛ ولی شما اگه دوست داشتید، بخونید. خالی از لطف نیست.🌷
❤8
به مناسبت روز جهانی گربه، یادم افتاد سال دوازدهم یه بار سر کلاس فیزیک از استادم اجازه گرفتم و رفتم بیرون. تو حیاط مدرسه یه پیشی دیدم، یه کم که نازش کردم دیدم همچنان دنبالم میاد و نمیره. خلاصه دلم نیومد ولش کنم و وسط کلاس فیزیک، حدود یه ساعت گربه ناز کردم. =)))
💘10
Forwarded from Independent☔️
در روز جهانی دوستداران کتاب خواستم بگم در زندگیم هیچ چیزی رو شگفتانگیزتر از کتابها و داستانها ندیدم. یک بار توی سه و نیم سالگی مامانت اولین قصه رو واسهت تعریف میکنه، توی پنج سالگی خالهت اولین کتاب داستان رو واسهت میخره و بعد کل زندگیت تغییر میکنه. یهو به خودت میآی و میبینی توی بیست و پنج سالگی همهچیز زندگیت یه جوری به کتابها مربوط میشه. تک به تک دوستهات رو کتابها بهت دادن. تمام شغلهایی که تا الان داشتی یه سرش به کتاب میرسیده. بهترین خاطرات نوجوونیت رو کتابها ساختن و داستانها در نهایت هر بار از تهته تاریکی نجاتت دادن.
جدای از اینها، اجتماعی که کتابها میسازن شگفتانگیزه. کتابخوان با کتابخوان دوسته، با نویسنده دوسته، نویسنده با کتابفروش دوسته، کتابفروش با مترجم دوسته، مترجم با مخاطب دوسته. انگار یه نخ نامرئی هست که همه رو به هم وصل میکنه. فنتستیک.
جدای از اینها، اجتماعی که کتابها میسازن شگفتانگیزه. کتابخوان با کتابخوان دوسته، با نویسنده دوسته، نویسنده با کتابفروش دوسته، کتابفروش با مترجم دوسته، مترجم با مخاطب دوسته. انگار یه نخ نامرئی هست که همه رو به هم وصل میکنه. فنتستیک.
❤8🍓1
سالگرد آسمونی شدن آقای محمود درویش عزیزم بود. شاعر عشق و وطن، مردی با چشمهای روشن، دلتنگِ نان و قهوهی مادر.
درست همون سالی که من به دنیا اومدم، شما از این جهان رفتی. چقدر دوست داشتم در آغوش بکشمت. خوشحالم از اینکه در عالَمی زندگی میکنم که تو روزی درش نفس کشیدی.
سراپا نور باشی و حضور؛ آزادهمَردِ سرزمینِ زیتون!
درست همون سالی که من به دنیا اومدم، شما از این جهان رفتی. چقدر دوست داشتم در آغوش بکشمت. خوشحالم از اینکه در عالَمی زندگی میکنم که تو روزی درش نفس کشیدی.
سراپا نور باشی و حضور؛ آزادهمَردِ سرزمینِ زیتون!
🕊6❤3