امشب توی دفتر خاطراتم نوشتم:
«داشتم فکر میکردم که دلتنگی _و کلاً اندوه_ فقط یه مدت اولش خیلی خیلی سخته. بعدش اون کوچیک یا ناپدید نمیشه؛ این تویی که بزرگ میشی. کمکم بزرگ میشی و از بغلِ غصه میای بیرون؛ و کنارش راه میری و زندگی میکنی. بعد بازم رشد میکنی و غمت کوچیک و کوچیکتر به نظر میاد؛ اونقدر کوچیک که به اندازهی یه دکمه میشه و میتونی بذاریش گوشهی جیبت. ولی هیچوقت ناپدید نمیشه؛ هرگز تو رو تنها نمیذاره. تو همیشه به قدرِ یه دکمه دلتنگی.
بعضی شبها، وقتی تنهایی و توی تاریکی نشستی و شاید داری تصنیف آرومی رو برای خودت گوش میکنی، اون یه نقطه دلتنگی از توی جیبت و ته دلت بیرون میاد و بزرگ و بزرگتر میشه، تا تمام تاریکیِ اتاق رو فرا میگیره. بعد احساس میکنی داری خفه میشی. فکر میکنی دلتنگی کل فضای قلبت رو گرفته و به قفسهی سینهت مشت میزنه. اونجا وقتیه که باید تمام صبوریت رو گریه کنی و البته ازش نترسی. اون با طلوع خورشید کمکم آب میره و برمیگرده سر جاش؛ و تو بازم یه نقطه دلتنگیِ کوچولو روی قلبت خواهی داشت.
اون دیگه بخشی از زندگیته. دیگه حضورش رو توی زندگیت و لابهلای روزمرگیهات میپذیری و کنارش نفس میکشی. اونقدر بهش عادت میکنی که دیگه حجمِ صبوریت شگفتزدهت نمیکنه. تو اَبَرقهرمان زندگی خودت میشی. قهرمانی که همیشه به قدر یه دکمه دلتنگه.»
«داشتم فکر میکردم که دلتنگی _و کلاً اندوه_ فقط یه مدت اولش خیلی خیلی سخته. بعدش اون کوچیک یا ناپدید نمیشه؛ این تویی که بزرگ میشی. کمکم بزرگ میشی و از بغلِ غصه میای بیرون؛ و کنارش راه میری و زندگی میکنی. بعد بازم رشد میکنی و غمت کوچیک و کوچیکتر به نظر میاد؛ اونقدر کوچیک که به اندازهی یه دکمه میشه و میتونی بذاریش گوشهی جیبت. ولی هیچوقت ناپدید نمیشه؛ هرگز تو رو تنها نمیذاره. تو همیشه به قدرِ یه دکمه دلتنگی.
بعضی شبها، وقتی تنهایی و توی تاریکی نشستی و شاید داری تصنیف آرومی رو برای خودت گوش میکنی، اون یه نقطه دلتنگی از توی جیبت و ته دلت بیرون میاد و بزرگ و بزرگتر میشه، تا تمام تاریکیِ اتاق رو فرا میگیره. بعد احساس میکنی داری خفه میشی. فکر میکنی دلتنگی کل فضای قلبت رو گرفته و به قفسهی سینهت مشت میزنه. اونجا وقتیه که باید تمام صبوریت رو گریه کنی و البته ازش نترسی. اون با طلوع خورشید کمکم آب میره و برمیگرده سر جاش؛ و تو بازم یه نقطه دلتنگیِ کوچولو روی قلبت خواهی داشت.
اون دیگه بخشی از زندگیته. دیگه حضورش رو توی زندگیت و لابهلای روزمرگیهات میپذیری و کنارش نفس میکشی. اونقدر بهش عادت میکنی که دیگه حجمِ صبوریت شگفتزدهت نمیکنه. تو اَبَرقهرمان زندگی خودت میشی. قهرمانی که همیشه به قدر یه دکمه دلتنگه.»
❤13
امروز رفته بودم به یه کارگاه یهروزهی سفالگری و وای خدای من؛ عجب کار بامزهای!
❤7
امروز پیش خودم زمزمه میکردم: «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ آیا بُوَد که گوشهی چشمی به ما کنند؟» راستش مصرع دوم رو بعید میدونم؛ اما من امروز به چشم دیدم که خاک کیمیا شد؛ مثل جادو.
❤7
Careless Whispers
Photo
اسم لیوانم رو گذاشتم «ماریانا». اول میخواستم اسمش رو بذارم «موبی دیک»؛ ولی احساس کردم به اندازهی کافی خلاقانه نیست و باهاش ارتباط نمیگیرم.
درازگودال ماریانا اسم یه نقطه تو اقیانوس آرامه؛ جایی که عمیقترین نقطهی دنیاست. دوستش دارم.
درازگودال ماریانا اسم یه نقطه تو اقیانوس آرامه؛ جایی که عمیقترین نقطهی دنیاست. دوستش دارم.
🐳4❤3💘2🍓1
Forwarded from ندانستم
دوست داشتم شبها به خونه برنمیگشتم و متعلق به جایی غیر از دریا نبودم. دلم میخواست خونهم اونجا باشه، آخرین جایی که همیشه بهش برمیگردم دریا باشه. در طول روز، دریا رو با بقیه آدمها تنها میذاشتم تا شب برسه. نیمهشب، وقتی که همه رفتن خونه، وقتی که دریا رنگ شب میپوشید، برمیگشتم پیشش و مقابل اون حجم عظیم موّاج میایستادم و به صداش گوش میدادم.
❤5
بَذر
«چو بردهای که امیدش به روز آزادیست صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر»
ای بابا؛ کدوم روز آزادی آقای نظری؟ کدوم امید؛ کدوم صبوری؟ ما فقط تازیانه خوردیم.
💔4❤2🕊2