Careless Whispers
196 subscribers
291 photos
4 videos
21 links
🪺
نجواهای سربه‌هوا.
‌‌
"As the music dies
something in your eyes
Calls to mind a silver screen
and all its sad goodbyes"

شناس و ناشناس:
@TalktoArghavan_bot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2080339750
محتوای فاخر:
@bazrarghavan
Download Telegram
Forwarded from تراوشات یک مغز مغشوش.
مردم عجیبی هستیم. چقدر غل و زنجیر بستن به پای عشق و کلام و شعرمون ، چقدر تلاش کردن خاموش کنن آتش راستی و حقیقت رو. اما انگار شعر در رگ‌های این ملت جریان داره. کلمه و شور و افسانه ، طغیان می‌کنه از میان خاکسترهای سرد شده‌ی سینه‌ها.
❤4🕊3
🧋🍰🍒
❤5🍓4
امشب توی دفتر خاطراتم نوشتم:
«داشتم فکر می‌کردم که دل‌تنگی _و کلاً اندوه_ فقط یه مدت اولش خیلی خیلی سخته. بعدش اون کوچیک یا ناپدید نمی‌شه؛ این تویی که بزرگ می‌شی. کم‌کم بزرگ می‌شی و از بغلِ غصه میای بیرون؛ و کنارش راه می‌ری و زندگی می‌کنی. بعد بازم رشد می‌کنی و غمت کوچیک و کوچیک‌تر به نظر میاد؛ اون‌قدر کوچیک که به اندازه‌ی یه دکمه می‌شه و می‌تونی بذاری‌ش گوشه‌ی جیبت. ولی هیچ‌وقت ناپدید نمی‌شه؛ هرگز تو رو تنها نمی‌ذاره. تو همیشه به قدرِ یه دکمه دل‌تنگی.
بعضی شب‌ها، وقتی تنهایی و توی تاریکی نشستی و شاید داری تصنیف آرومی رو برای خودت گوش می‌کنی، اون یه نقطه دل‌تنگی از توی جیبت و ته دلت بیرون میاد و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه، تا تمام تاریکیِ اتاق رو فرا می‌گیره. بعد احساس می‌کنی داری خفه می‌شی. فکر می‌کنی دل‌تنگی کل فضای قلبت رو گرفته و به قفسه‌ی سینه‌ت مشت می‌زنه. اون‌جا وقتیه که باید تمام صبوری‌ت رو گریه کنی و البته ازش نترسی. اون با طلوع خورشید کم‌کم آب می‌ره و برمی‌گرده سر جاش؛ و تو بازم یه نقطه دل‌تنگیِ کوچولو روی قلبت خواهی داشت.
اون دیگه بخشی از زندگی‌ته. دیگه حضورش رو توی زندگی‌ت و لابه‌لای روزمرگی‌هات می‌پذیری و کنارش نفس می‌کشی. اون‌قدر بهش عادت می‌کنی که دیگه حجمِ صبوری‌ت شگفت‌زده‌ت نمی‌کنه. تو اَبَرقهرمان زندگی خودت می‌شی. قهرمانی که همیشه به قدر یه دکمه دل‌تنگه.»
❤13
علیرضا قربانی، کاخ سعدآباد، امیلی، گل یاس.
🕊4🍓2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓5❤1🕊1
Careless Whispers
Video message
زندگی رو احساس می‌کنم.
🍓4❤1🕊1
امروز رفته بودم به یه کارگاه یه‌روزه‌ی سفال‌گری و وای خدای من؛ عجب کار بامزه‌ای!
❤7
🐳6❤3
روی لباسم وال (نهنگ) داشتم و یه لیوان با طرح نهنگ هم درست کردم!🐳🍺
❤5🐳3
پای سیب هم داشتیم و چای در لیوان‌های رنگی.
❤6🍓3
❤4🐳2
امروز پیش خودم زمزمه می‌کردم: «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ آیا بُوَد که گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟» راستش مصرع دوم رو بعید می‌دونم؛ اما من امروز به چشم دیدم که خاک کیمیا شد؛ مثل جادو.
❤7