این روزها مدام صدای فروغ توی سرم تکرار میشه که: «من عریانم؛ عریانم؛ عریانم. مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم. و زخمهای من همه از عشق است. از عشق؛ عشق؛ عشق.»
منم همینطور فروغ عزیزم. منم همهش «عشق، عشق، عشق». هر چی میکشیم زیر سر همینه.
منم همینطور فروغ عزیزم. منم همهش «عشق، عشق، عشق». هر چی میکشیم زیر سر همینه.
💘6
Careless Whispers
«و تابوتِ یوسف کوچک است
و نارنجستانِ کنعان، خونین.»
و نارنجستانِ کنعان، خونین.»
عاشقش شدم. وای واقعاً عاشقش شدم. دلم میخواد بذارمش روی بیوی اکانتم. دلم میخواد همهجا بنویسم «و تابوت یوسف کوچک است و نارنجستان کنعان خونین». اینا در حالیه که هنوز دارم بهش فکر میکنم و هنوز دقیق نفهمیدم که یعنی چی. ولی خیلی خیلی زیباست. آخ ادبیات. چقدر تو به خودیِ خود زیبایی. جدا از همهچیز زیبایی. حتی جدا از معنا زیبایی. فراتر از زیبا؛ تو همهچیزی ادبیات. زندگیم برای توست. قربونت بشم.
❤3💘3
Forwarded from «عصیان.» (“Mehrnaz)
Aftab Mishavad
Khosro Shakibaei
اگر «عشق» رو نقطهی پایان ماجرای زندگی بدونم، این شعر فروغ من رو به پایان میرسونه و هربار که تموم بشه، از نو آغاز میشم.
❤7
امروز با آیسلتهی کوکی همیشگی، کروسان شکلاتی و فرجهی تاریخ، که خوندنش خیلی خوش گذشت.
🥐🧋📖
🥐🧋📖
❤8💘1
بَذر
«چه سرنوشتِ غمانگیزی، که کرمِ کوچکِ ابریشم تمامِ عمر قفس میبافت؛ ولی به فکرِ پریدن بود...» _زندهیاد حسین منزویِ نازنین
اگر از من بپرسید «عاشقِ چه چیزی در شعر هستی» یکی از چیزهایی که نام میبرم قطعاً همینه. همین «نگاهِ شاعرانه». واقعاً چه کسی به غیر از یک شاعر به ذهنش میرسه که در مورد موجودی مثل کرم ابریشم هم صحبت کنه؟ کیه که با دقت و لطافت به کرمهای ابریشم نگاه کنه، طوری که بتونه احساسش رو با چنین ظرافتی به قالب کلمات دربیاره؟
از نگاه حسین منزوی، حتی این موجودات سبز کوچک هم برای خودشون جهانی دارن و رویایی و امیدی و سرنوشتی. سرنوشتهایِ غمانگیزِ ابریشمی.
از نگاه حسین منزوی، حتی این موجودات سبز کوچک هم برای خودشون جهانی دارن و رویایی و امیدی و سرنوشتی. سرنوشتهایِ غمانگیزِ ابریشمی.
❤5🕊2💘1
بینای بیچشم
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه برآنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم، در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز بادهی روزند... آغاز شعر زندگی شاعر: فروغ از دفتر: عصیان @bichashm
فروغ میگه «همه ذرات جسم خاکی من».
جسمِ خاکی. زمینی بودن رو بهم یادآوری میکنه. یاد خاک میافتم و سیبها. یاد هبوط. یاد اشتباهِ انسان؛ یاد اشتباه و انسان.
جسمِ خاکی. زمینی بودن رو بهم یادآوری میکنه. یاد خاک میافتم و سیبها. یاد هبوط. یاد اشتباهِ انسان؛ یاد اشتباه و انسان.
❤6💘3
این «آدم است و سیب خوردن؛ آدم است و اشتباه» هم واقعاً مانیفست زندگیمه. تقریباً روزی نیست که یادش نیفتم.
❤7💘3
صائب تبریزی میگه:
«چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوختهجانی که عقیق تو مکیدهست»
«سوختهجان». عجب صفتی. شاید هیچ لفظی نتونه حالم رو در این دوران بهتر از این توصیف کنه. بسیار سوختهجان هستم.
«چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوختهجانی که عقیق تو مکیدهست»
«سوختهجان». عجب صفتی. شاید هیچ لفظی نتونه حالم رو در این دوران بهتر از این توصیف کنه. بسیار سوختهجان هستم.
❤5💘2
Careless Whispers
صائب تبریزی میگه: «چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای هر سوختهجانی که عقیق تو مکیدهست» «سوختهجان». عجب صفتی. شاید هیچ لفظی نتونه حالم رو در این دوران بهتر از این توصیف کنه. بسیار سوختهجان هستم.
«شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطرهی خون از سر تیغ که چکیدهست؟»
این قطرهی خون از سر تیغ که چکیدهست؟»
❤3🕊3
«عمریست خبر از دل و دلدار ندارم
با شیشه پریزاد من از دست پریدهست!»
:))))
با شیشه پریزاد من از دست پریدهست!»
:))))
❤5