دال
81 subscribers
32 photos
13 videos
6 files
1 link
Download Telegram
زنی را می‌خواهم
که مانند درخت باشد
با برگ‌های سبزی که در باد می‌رقصند
آغوشش
چون شاخه‌های درخت باز باشد
و خنده‌اش
از تاریکی‌های زمین الهام گرفته
در سر انگشت‌هایش پراکنده شود
زنی می‌خواهم چون درخت
که هر طلوع و غروب
از افقی به افقی بگریزد
در حالی که از اسارت خود در خاک گریه می‌کند


بیژن جلالی
بعضی حرف‌ها بوی کُهنگی می‌دهند؛ نه اینکه صرفاً تکراری باشند. تکرار می‌تواند از میلِ دوباره‌گفتن و دوباره‌شنیدن بیاید، اما کهنگی حاصلِ ماندنی است که دیگر ضرورتی ندارد؛ ماندنی که آرام‌آرام فرسوده می‌شود و می‌پوسد. بعضی حرف‌های کهنه دل را به رخوت می‌کشانند. کهنگی، ازدست‌دادنِ طراوت است؛ درحالی‌که تکرار می‌تواند بازگشت به چیزی باشد که هنوز زنده، ضروری و خواستنی است. تکرار شاید امیدبستن به بازیافتنِ همان طراوتِ گذشته باشد؛ شاید آمدوشدی میان بودن و نبودن. اما کهنگی هنوز صورتِ بودن را حفظ کرده است، درحالی‌که از تمام آن طراوتی که روزی دل را صیقل می‌داد، تهی شده است. ای کاش می‌شد تازگی را حبس کرد؛ پیش از آنکه زمان، عطرش را از میان ببرد.


ندا شرفی
بیست ‌و‌ دوم مُرداد صفر پنج
گاهی تنهاییِ آدم پهنا می‌گیرد و جهانش را از آدم‌ها خالی می‌کند؛ گاهی هم عمق می‌گیرد و آدم را از خودش.
دال
Photo
به قول نویسنده‌ها، نمی‌خواهم بگویم؛ می‌خواهم نشان بدهم! آدم‌ها از هم پُر و خالی می‌شوند. این یکی از آن چندین نکته‌ای‌ست که تا به اینجای زندگی یاد گرفته‌ام. از بعضی جزئیات نمی‌توانم بگذرم؛ بعضی زیاد… خیلی زیاد… یعنی بهتر است بگویم کلاً از جزئیات نمی‌توانم بگذرم و این نگذشتن، بخش بزرگی از شخصیت من را تشکیل می‌دهد.

از اینکه فلان‌کسک موقع حرف‌زدن روی کدام کلمه سرش را به سمت دیگری می‌چرخاند، از اینکه استرس حرفش را کجا می‌گذارد، کجاها موقع حرف‌زدن چشمش برق می‌زند یا مثال‌های زیادی که اگر زیادی موضوع را باز کنم، شاید خواننده کم‌کم به سلامت روانم شک کند (اگر تا به اینجا نکرده باشد!). بله، می‌گفتم آدم‌ها از هم پُر و خالی می‌شوند؛ بار دوم است که این را می‌گویم، اما هنوز برایم سخت است موضوع را بشکافم، چون می‌بینم تمام آن جزئیات، مقصر همین پُر و خالی‌شدن‌ها هستند!

از وقتی یادم می‌آید، من از همه‌ی رفتارها و همه‌ی آدم‌ها در ذهنم داستان‌سرایی کرده‌ام. حتی از مکالمات کوچک عابر پیاده‌ای که از کنارم رد شده و نمی‌دانم حواسش بود یا نه که شانه‌ام را بدجور… بهتر است بگویم شانه‌لگد کرد، از آن هم نمی‌توانم بگذرم. مثلاً دیروز، پسر موبوری روی یکی از صندلی‌های کافه‌ای نشسته بود که چند میز و صندلی‌اش را داخل کوچه چیده بود. قلاده‌ی سگش را در دست داشت و وقتی من از کنارش رد می‌شدم، آن را می‌کشید تا سگ با من کاری نداشته باشد. همان موقع داشت برای کسی تعریف می‌کرد: «فلان‌کسک بعد از فقط چند ماه، از دوست‌دخترش خواستگاری کرده!» من را می‌گویی؟! تمام ساختمان‌های اطراف برایم شبیه مجلس عروسی شد. اصلاً هر موجود نر و ماده‌ای را که در همان پیاده‌رو و در شعاع دیدم قرار داشت، در ذهنم مورد پرس‌وجو قرار می‌دادم که شما مُزدوج هستید یا که چه! از جمله سگ پیر آن یکی عابر که سعی داشت با سگ همین خبرچین‌خان ارتباط بگیرد! نمی‌دانم، شاید او هم می‌خواست از آن سگ نسبتاً خوش قدوبالا خواستگاری کند! الله‌اعلم!

خلاصه که باز داستان در ذهنم تراش می‌خورد: یعنی چه شده که این‌قدر زود خواستگاری کرده؟! چه دیده بود، چه شنیده بود، یا کنار کدام رفتار کوچک و ظاهراً بی‌اهمیتی با خودش گفته بود: «همین آدم»؟ کجا مطمئن شدی!؟ این اطمینان‌های سرنوشت‌ساز از کجا می‌آید که گاه برای ما نمی‌آید که نمی‌آید!؟! یعنی واقعاً فقط چند ماه؟! نه بابا، شاید داری چاخان می‌گویی! حالا جواب طرف چه بود؟ می‌خواست، نمی‌خواست؟! مردک خبرچین خودش هاج‌وواج این را تعریف کرده! یعنی من دیوانه نبودم؛ برای خودش هم سؤال بود که چرا این مرد چنین کرد؟!

راستش خیال نکنید من از کنار آن مرد رد شدم و رفتم. نه! خیلی طبیعی حواسم را دادم به سمت گوشواره‌های کهربایی‌رنگ دست‌فروش بغل کافه که به‌هرحال لااقل امکان شنیدن چند کلمه‌ی دیگر از دهان آن خبرچینِ انگشت‌به‌دهان‌مانده را داشته باشم و تأثیری در پیش‌بردن داستان من داشته باشد، اما آن‌قدرها هم خوش‌شانس نبودم. همان دو سگ موجود در سکانس بودند که گفتم، داشتند تلاش می‌کردند روابط مشروع برقرار کنند؛ شروع کردند به پارس‌کردن به هم که ای‌کاش لااقل یک کلام از حرف‌هایشان را می‌فهمیدم. نه، دیگر این‌قدر هم دیوانه نیستم که بیایم و حرف‌های آن‌ها را ترجمه کنم!! راستش دیگر چیزی نشنیدم. دست‌فروش هم مشتری‌های زیادی پیدا کرد. مجبور شدم صحنه‌ی جرمم را ترک کنم تا لااقل کاسبی یکی از ما بچرخد؛ کاسبی‌ای اعم از گوشواره‌های کهربایی و دستبندهای سبز یشمی که از قضا از بهترین رنگ‌های جهان‌اند.

حرکت کردم. نگاهم را از گوشواره‌ها برداشتم و به گوشه‌ها بردم؛ به آدم‌هایی که این چند روز دیده‌ام و قرار است ببینم فکر کردم، به آن قسمت‌های رفتارشان که باید جایی در داستان‌هایم جا بگیرند. آدم‌هایی که گاهی از آن‌ها پُر می‌شوم و گاهی خالی؛ خیلی خالی. آن‌قدر که نمی‌توانم جلوی ردشدن نگاهم از روی آدم‌ها را بگیرم. آدمی‌زاد این چیزها را خوب می‌فهمد.

همین‌طور که قدم می‌زدم، چند گنجشک دیدم که فکر می‌کنم از سکانس آن عروسی به این صحنه آمده بودند؛ چراکه زیادی خوشحال به نظر می‌رسیدند. چند لحظه نگاهشان کردم و جای خالی خیلی چیزها، برای ثانیه‌ای هرچند ناچیز، در ذهنم پُر شد.

شاید آدم‌ها دقیقاً همین‌طور از هم پُر و خالی می‌شوند: با داستان‌های نصف و نیمه از هم...



از این ندای شرفی
بیست‌و‌نمی‌دانم‌چندُمِ مُردادِ صفر پنج!
توی سرت چی می‌گذشت، زن، که اینو گفتی؟

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهٔ شب می کشم...

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد...

فروغ...
در صدا کردنِ نامِ تو، یک «کجایی» پنهان است…
پرستو‌های خسته
فرامرز اصلانی
آی پرستوهای خسته
که غبار هر سفر به بال‌هاتون نشسته
آیا هنوز هم می‌گذرید
ز شهری که زمونه به رویم درهاشو بسته؟
آخرین باری که شب در آسمان بودم، آسمان، آسمانِ خانه بود؛ آسمانِ ایران بود؛ همان آسمانی که بالای سقفِ خانه‌ام بود؛ آسمانِ وطن بود.
که خلاص بی‌تو بند است و حیات بی‌تو زندان

سعــدی
بعضی از عکس‌ها صدا دارن!
امروز بوسه‌های تو یادم آمد
در این زمین زیبای بیگانه
و کاکل کوتاه موهایت
کوتاه؟ یا بلند؟
یا فرق بازشده از وسط؟
و دست‌هایت
و شانه‌هایت
و آن مورب نورانی از چشم‌هایت
چیزی میان مشکی و عسل و خرمایی
بی‌جنس؟
انگار با تمامی جنسیت‌ها
این‌ها تمام حافظه‌ی من نیست
تنها اشاره‌ای از فاصله‌هاست
مجموعه‌ی فاصله‌ها یادهای توست
آیا تو یک نفری؟
یا مجموعه نفراتی؟
یا ترکیبی از اشاره‌های سراسر تصادفی!
از چهره‌های عزیزی هستی که می‌شناخته‌ام؟
آیا تو کودکی من هستی؟
یا پیری‌ام؟
من اگر زن بودم
آیا تو می‌شدم؟
امروز
از تخت سینه‌ام، دستی،
دریچه‌ی مخفی را آهسته باز کرد
در من، تو را بیدار کردند.

ای کاش در من همیشه تو را بیدار می‌کردند.


رضا براهنی
من شهر و گذشته و سرزمین مادری‌ام را مثل خونی بسته در دلم حمل می‌کنم؛ هر جا می‌روم، جمعیتی را با خود می‌کشانم.

امروز...
زن
زندگی
آزادی
صدای سازِ همسایه‌ست… داره تمرین می‌کنه. عصرا که برمی‌گردم خونه، کارش همینه، هر روز، همین حوالیِ غروب...
اولای فصل پاییز هم هست. این فصل که نمی‌دونم چی برام کنار گذاشته؛ این فصلِ خیره‌سری.
ای کاش که دست تو پذيرش نبود و نوازش نبود و
بخشش نبود...
اگر بازگردی
پس از این همه سال
من چه می‌خواهم برای
تو شرح دهم که ما چگونه
در این خانه ماندیم:
در زمستان‌ها از برف خجل بودیم
در تابستان‌ها سیب‌ها را که پژمرده
می‌شدند به قبرستان می‌بردیم
در پاییز در کنار برگ‌ها به یاد تو بودیم
که ناگهان از زمین فسفرآسا رفتی
در هنگام غیبت هزارساله‌ی تو
به هنگام ماتم و درد دستان یکدیگر را
می‌گرفتیم
به باد و نیستی پناه می‌بردیم
اگر لیوانی آب را به کنار بوته‌ی گل سرخی
می‌ریختیم
به هم خیره می‌شدیم که تا پایان غروب
چند ساعت مانده است
زمان در دستان ما معلق بود
زمان کم‌رنگ‌تر از اطلسی‌های
باغچه می‌شد…
راستی
چه حوصله‌ای بود.


احمدرضا احمدی