راوی
8.11K subscribers
590 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
نقاش مورد علاقت؟
zdzisław beksiński
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
امشب بنویس.
چیزی ندارم بنویسم. خالی‌ترینم. از چی بنویسم؟
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
ما بگیم؟
بگید.
اینبار کلمه نگید. یک محیط با حالتی رو توصیف کنید.
کمی قبل باران امان نمی‌داد. انگار به قصد حمله به ارتش مردگان می‌بارید.
گفتی کمی بنشین. آسوده باش. این باران بر تن و جانت چنگ می‌اندازد، گویی غربت و تنهایی تو را در بر گرفته‌اند.
حال بگذار این پتو گریبانت را بگیرد. این قهوه را نیز گرم گرم، مثل تنت، بنوش. جانی خواهی گرفت.
به خواب رفتم. مانند پر کاهی در هوای طوفانی. قهوه سرد شد. بیدار شدم. رفته بودی.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
روی چهارپایه قدیمی کنار یه دیوار و افتابی که روی پوستت میرقصه
کسی باهاش رفیق نبود،
تنها نشسته بود روی چهار‌پایه، زیر سایه.
زیر سایه درختِ همیشه غمگین.
زمانی که نور از بین شاخه‌ها رد شده بود و لا‌به‌لای ذرات ظلمت جنگل میرقصید.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
اونی که در اینده دوستش خواهی داشت
به یادم آمد که آمدن آسان بود، ماندن سخت و رفتن سخت‌تر.
گفتی به ناگاه با دیدار تو گلی از درخت پیرسال دهِ ما، شکوفه زد و پر کشید.
آنگاه در درون خویش خوف کردم و جوشیدم. خروشان وار دویدم. دریدم. دریدم.
دریدم آنچه مانند دریایی بر صخره می‌کوبید.
در گردنت ستاره‌ای درخشید. بینا شدم.
آرام ماندم.به خواب رفتم.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
دلتنگی میان دو دوست قدیمی که از هم جدا شدن و هیچ راه برگشتی نیست و فقط خاطراتن که مرور میشن و اشکا سرایز.
یادم میاید شوهرخاله‌ام سخنان نغز از سر زبانش نمی‌افتاد و همیشه نوک جمع را میچید.
راستش را بخواهی هیچ یک از جملات آن خدابیامرز در یادم نیست جز یکی!
گفت خاطرات میان می‌کشن و میرن انگار هیچ‌وقت زنده نبودی.
آخه دوساعت پیش با خاله‌ام سر نوبت بچه‌داری بحث داشتند.
خودم نیز دست کمی از بچه‌بودن نداشتم. خرد و جاهل. به همین جمله تک‌خنده‌ای کردم.
چیزی از ما باقی نماند جز آن نصف جمله و‌ چند عکس و مقدار کمی خاطره تحریف شده.
تو در من جاری شده‌ای.
خودت می‌دانی؟ حتما می‌دانی.
پیچِش تاک‌ها
Afsharian . Shajarian
ببین چه بی رحمانه دوباره شب به صبح میرسد و صبح، کسی برای همیشه رفته است.
«و به خود باز خواهیم گشت، آنگاه که ناامیدی از لابه‌لای انگشتان‌مان چکه می‌کند.»