راوی
گاهی حس میکنم از درون پوسیدهام، همان سیبی که هنوز سرخ است اما با اولین دندان فرو میپاشد. در من چیزی نفس میکشد که دیگر متعلق به من نیست. صدایی خفه از اعماق. خفته در آن. هر صبح با بوی خاک از بستر برمیخیزم، و شب، خودم را در چشمهای کبود آینه دفن میکنم.…
و من در این تکرار، راه رفتن را از فرسودگی آموختم،
نه بهسوی نجات، که به عمق زخم.
روزها مثل جنازههایی دقیق از بر من میگذرند
برای احترام، کلاه از سر برمیدارم.
اگر بیداری باشد، شبیه تب است؛
لرزی کوتاه پیش از فراموشیِ دوباره.
دیگر دنبال معنا نمیگردم،
گر معنایی بود، مرا اینقدر زنده نمیخورد.
پس میمانم؛
نه برای فردا،
بلکه برای اینکه جهان بداند
همهی بلعیدهها، هضم نمیشوند.
راوی
نه بهسوی نجات، که به عمق زخم.
روزها مثل جنازههایی دقیق از بر من میگذرند
برای احترام، کلاه از سر برمیدارم.
اگر بیداری باشد، شبیه تب است؛
لرزی کوتاه پیش از فراموشیِ دوباره.
دیگر دنبال معنا نمیگردم،
گر معنایی بود، مرا اینقدر زنده نمیخورد.
پس میمانم؛
نه برای فردا،
بلکه برای اینکه جهان بداند
همهی بلعیدهها، هضم نمیشوند.
راوی
راوی
باد که میوزد درخت خم میشود و به جای نخست باز میگردد. من گرفتار چه طوفانی شدهام که دیگر به خود بازنگشتم؟
باد گذشت
و من، هرچند دگرگون،
ایستادهام.
راهی برای بازگشت نیست.
دنبال آن نیستم.
همین شکلِ تازه
برای نفس کشیدن کافیست.
و من، هرچند دگرگون،
ایستادهام.
راهی برای بازگشت نیست.
دنبال آن نیستم.
همین شکلِ تازه
برای نفس کشیدن کافیست.
گوشی موبایل مامان مونده بود بالا.
با خودم گفتم "چرا حواسش نیست؟ بابا زنگ بزنه نگران میشه که.
رفتم پایین.
با خودم گفتم "چرا حواسش نیست؟ بابا زنگ بزنه نگران میشه که.
رفتم پایین.
تو که زیباترین پروانهای.
د دان
مواظبم باش. نذار بمیره فردا. کنار من باش. بشین کنار دردام.
Ты меня пленила
JONY
من خیلی وقته که دور خودمو خط کشیدم عزیزم. خیلی وقته که از دایره ی زندگی همه ی آدمایی که برام ارزشمند بودن رفتم بیرون. من حتی خودمم فراموش کردم. اما هنوز که هنوزه، نتونستم دور تو رو خط بکشم. نتونستم از فکرم بیرونت کنم. نتونستم فراموشت کنم. کاش قبل از رفتنت فکر و خیالتم جمع میکردی و با خودت میبردی.