آرام باش عزیزِ من
آرام باش..
حکایت دریاست زندگی!
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم
چشمهای مان را میبندیم
همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوته ای از برف، که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری،
طالع میشود.
آرام باش..
حکایت دریاست زندگی!
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم
چشمهای مان را میبندیم
همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوته ای از برف، که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری،
طالع میشود.
آبی تر از انم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من امده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من امده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
امروز صبح داشت میخندید.
حتی چشماش.
با تکخندهای نگاهی کرد و گفت “یادت میاد گفته بودم، همه آدمهای من با یک باد پر میکشن؟ دیدی چیشد؟”
چایی موندهش رو سر کشید.
سرد شده بود.
حتی چشماش.
با تکخندهای نگاهی کرد و گفت “یادت میاد گفته بودم، همه آدمهای من با یک باد پر میکشن؟ دیدی چیشد؟”
چایی موندهش رو سر کشید.
سرد شده بود.