کاش خطی بودی که میتوانستم بخوانم
رازی که میتوانستم بدانم
کاش فراتر از مرزها و در اعماق ترسها
جایی میان آغوشت منتظرم بودی
کاش کمی در تب، با تبسمی برلب
میان هیاهو و بیخوابیها
مرا طلب میکردی؛
کاش اگر آخرش نرسیدن بود، شروعش ندیدن بود
مهم نیست من میمردم
یا در آرزوی کسی همچو تو غصه میخوردم
حال درمیان این صندلیهای خالی مینشینم
به صحنه خیره میشوم و هیچ را تماشا میکنم
فکر نه، فقط نگاه میکنم
در سرم چیزی رشته افکارم را میبرد
صدای تو، خندههایمان..
“راوی”
رازی که میتوانستم بدانم
کاش فراتر از مرزها و در اعماق ترسها
جایی میان آغوشت منتظرم بودی
کاش کمی در تب، با تبسمی برلب
میان هیاهو و بیخوابیها
مرا طلب میکردی؛
کاش اگر آخرش نرسیدن بود، شروعش ندیدن بود
مهم نیست من میمردم
یا در آرزوی کسی همچو تو غصه میخوردم
حال درمیان این صندلیهای خالی مینشینم
به صحنه خیره میشوم و هیچ را تماشا میکنم
فکر نه، فقط نگاه میکنم
در سرم چیزی رشته افکارم را میبرد
صدای تو، خندههایمان..
“راوی”
فکر را پَر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
"فکر اگر پَر بکشد"
جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ
سینهها دشت محبت گردد
دستها مزرع گلهای قشنگ
"فکر اگر پر بکشد"
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها...
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
"فکر اگر پَر بکشد"
جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ
سینهها دشت محبت گردد
دستها مزرع گلهای قشنگ
"فکر اگر پر بکشد"
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها...