راوی
8.13K subscribers
587 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
آشفته بودم. تورا دیدم؛ روییدم.
به خود می‌نگری و می‌بینی تو راه و رسم شاد بودن را بلد بودی، لبخند به روحت می‌آید و می‌توانستی قدر خوشبختی‌ها را بدانی؛ اما حالا روز به روز بیشتر به واقعی بودن سرنوشتی اندوه‌بار پی می‌بری.
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد می‌آوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.

"راوی"
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یه شعر بگو که خودتو توش توصیف کنه.
دلا خموشی چرا؟ چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز، تو پرده پوشی چرا؟
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
به آینه چشم دوختم
کسی نیامد
شعری سرودم
آشکار شدی
و من وارد آینه شدم
گلی از انتظار
در سینه‌ام فشرد
از رعشه‌ی اضطراب تو
دستم لرزید
آیینه شکست
چهل تکه شدیم
همچو برگی از درخت افتادیم
باد
دستان گلگونم را نوازش می‌کند
مگر نه اینکه این هوای خوش‌آیند
از درختان تو می‌آید؟

"راوی"
بوی گیسوانت را در بادهای مرگ چشیدم.
یادم آمد بوی گیسوانت برای زنده شدن کافی بود.
هرآنچه در پی آنی, آنی.
از خودم برای تحمل این زندگی متاسفم. امیدوارم روزی من رو ببخشه.
کاش خطی بودی که می‌توانستم بخوانم
رازی که می‌توانستم بدانم
کاش فراتر از مرزها و در اعماق ترس‌ها
جایی میان آغوشت منتظرم بودی
کاش کمی در تب، با تبسمی برلب
میان هیاهو و بی‌خوابی‌ها
مرا طلب می‌کردی؛
کاش اگر آخرش نرسیدن بود، شروعش ندیدن بود
مهم نیست من می‌مردم
یا در آرزوی کسی همچو تو غصه می‌خوردم
حال درمیان این صندلی‌های خالی می‌نشینم
به صحنه خیره می‌شوم و هیچ را تماشا می‌کنم
فکر نه، فقط نگاه می‌کنم
در سرم چیزی رشته افکارم را می‌برد
صدای تو، خنده‌هایمان..

“راوی”
خب شب‌بخیر.
شما برو نگاه کن. آدم‌های جاهل و خرافی زندگی آسوده‌تری از من و تو دارند.
وقتی جهالت از تن و بدنت بریزه, چشم و گوشات رو کور میکنه.