به خود مینگری و میبینی تو راه و رسم شاد بودن را بلد بودی، لبخند به روحت میآید و میتوانستی قدر خوشبختیها را بدانی؛ اما حالا روز به روز بیشتر به واقعی بودن سرنوشتی اندوهبار پی میبری.
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد میآوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.
"راوی"
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد میآوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.
"راوی"
کاش خطی بودی که میتوانستم بخوانم
رازی که میتوانستم بدانم
کاش فراتر از مرزها و در اعماق ترسها
جایی میان آغوشت منتظرم بودی
کاش کمی در تب، با تبسمی برلب
میان هیاهو و بیخوابیها
مرا طلب میکردی؛
کاش اگر آخرش نرسیدن بود، شروعش ندیدن بود
مهم نیست من میمردم
یا در آرزوی کسی همچو تو غصه میخوردم
حال درمیان این صندلیهای خالی مینشینم
به صحنه خیره میشوم و هیچ را تماشا میکنم
فکر نه، فقط نگاه میکنم
در سرم چیزی رشته افکارم را میبرد
صدای تو، خندههایمان..
“راوی”
رازی که میتوانستم بدانم
کاش فراتر از مرزها و در اعماق ترسها
جایی میان آغوشت منتظرم بودی
کاش کمی در تب، با تبسمی برلب
میان هیاهو و بیخوابیها
مرا طلب میکردی؛
کاش اگر آخرش نرسیدن بود، شروعش ندیدن بود
مهم نیست من میمردم
یا در آرزوی کسی همچو تو غصه میخوردم
حال درمیان این صندلیهای خالی مینشینم
به صحنه خیره میشوم و هیچ را تماشا میکنم
فکر نه، فقط نگاه میکنم
در سرم چیزی رشته افکارم را میبرد
صدای تو، خندههایمان..
“راوی”