در طوفان دریای شب بر شبنم ستاره رقصیدم
گل را بوییدم بر ماه خوابیدم
اما تو را در انتهای شب ندیدم.
گل را بوییدم بر ماه خوابیدم
اما تو را در انتهای شب ندیدم.
اما در آستانه میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که حیات علمی و اجتماعیاش فرارسیده بود؛ ناگهان منقلب شد.
شهر و گیرودار شهر را رها کرد و همه چشمهارا منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
شهر و گیرودار شهر را رها کرد و همه چشمهارا منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
به خود مینگری و میبینی تو راه و رسم شاد بودن را بلد بودی، لبخند به روحت میآید و میتوانستی قدر خوشبختیها را بدانی؛ اما حالا روز به روز بیشتر به واقعی بودن سرنوشتی اندوهبار پی میبری.
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد میآوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.
"راوی"
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد میآوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.
"راوی"