راوی
8.12K subscribers
587 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
خواستم گریزی به شب بزنم طرد شدم.
پا بر مهتاب گذارم دور شدم.
بر آب راه روم آتش شدم.
خواستم رقصان شوم مرگ شدم.
خواستم خنده کنم غم شدم. غم شدم.
The more I learn about people, the more I like my dog.
زمزمه‌وارانه نجوا کرد: آن شب دوری که بر دریا میدویدی و خورشید را پشت سر میگذاشتی دیدمت. گویی جزو طردشدگان کافر کلیسا بودی که از سنگسار فرار میکرد. شاید هم یک موسی بدون عصا. نیازی به حدس و گمان نبود. طبیعت. تو طبیعت بودی.

راوی
صبر کن. بنویسم؟ چرا بنویسم؟ چه سود؟ همه‌اش دیوانگیست. دیوانگی!
در طوفان دریای شب بر شبنم ستاره رقصیدم
گل را بوییدم بر ماه خوابیدم
اما تو را در انتهای شب ندیدم.
اما در آستانه میوه دادن درختی که جوانی‌ را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که حیات علمی و اجتماعی‌اش فرارسیده بود؛ ناگهان منقلب شد.
شهر و گیرودار شهر را رها کرد و همه چشم‌هارا منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
تحیر
آنچه از فرد یک هنرمند میسازد، لحظاتی است که خودش را فراتر از بشر حس میکند!
آشفته بودم. تورا دیدم؛ روییدم.
به خود می‌نگری و می‌بینی تو راه و رسم شاد بودن را بلد بودی، لبخند به روحت می‌آید و می‌توانستی قدر خوشبختی‌ها را بدانی؛ اما حالا روز به روز بیشتر به واقعی بودن سرنوشتی اندوه‌بار پی می‌بری.
به سوی آن بخشی از وجودت میگریزی که هیچکس را دوست ندارد و در همانجا پناه میگیری.
و به یاد می‌آوری که
که قلبت
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.

"راوی"
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یه شعر بگو که خودتو توش توصیف کنه.
دلا خموشی چرا؟ چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز، تو پرده پوشی چرا؟
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
به آینه چشم دوختم
کسی نیامد
شعری سرودم
آشکار شدی
و من وارد آینه شدم
گلی از انتظار
در سینه‌ام فشرد
از رعشه‌ی اضطراب تو
دستم لرزید
آیینه شکست
چهل تکه شدیم
همچو برگی از درخت افتادیم
باد
دستان گلگونم را نوازش می‌کند
مگر نه اینکه این هوای خوش‌آیند
از درختان تو می‌آید؟

"راوی"
بوی گیسوانت را در بادهای مرگ چشیدم.
یادم آمد بوی گیسوانت برای زنده شدن کافی بود.