راوی
8.14K subscribers
588 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
#برداشت دو

آزادی
Forwarded from Hidden Chat
آزادی همیشه برام یادآور پرنده بوده
پرنده ای که توی قفس نگه داری شده و الان داره توی آسمون پر میزنه
تا معنی حبس شدن رو نفهمیده باشه نمیتونه لذت آزادی رو بچشه.
رهایی بدون دغدغه و ترس حرکت کردن
جوری که طبیعت فرد باشه
Forwarded from Hidden Chat
شخصی تر از چیزیه که فکر میکنیم
گسترده تر از چیزی که فکر میکنیم
فقط نپوشیدن روسری به اجبار نیست
حتا فقط ازادی بیان نیست
گاهی یک حرکت یا یک کلمه اس
خیلی چیز ها رفتار و حرفامون از نیازمون به ازادیه و خودمون نمیفهمیم
Forwarded from Hidden Chat
آزادی دقیقا زمانیه که احساس آرامش بکنی.
وقتی که بفهمی الان میتونی بدون فکر کردن به تاوانش هرکاری که دلت بهت میگه رو انجام بدی .
زمانی که به هیچی جز خودت و روحت فکر نمیکنی و ذهنت اونقدر آزاده که انجامش میدی.
مهم نبست چی میشه تو انجامش میدی
Forwarded from Hidden Chat
تعلق به خود.
Forwarded from Hidden Chat
کلمه ای که ادعا می کند همه چیز رهاست اما خودش تو را به اسارت می کشد.
Forwarded from Hidden Chat
انسان ها آزادی را رسیدن به منافع خود می‌بیند،اما آزادی در گرو منافع ما نیست بلکه برای رسیدن به آزادی باید از خیلی چیزها گذشت.
Forwarded from Hidden Chat
اگر برداشت هرکس از آزادی رو کاری نداشته باشیم و راجع‌به اون چیزی که جامعه از آزادی می‌گه صحبت کنیم، چیزیه که وجود نداره و قرار هم نیست داشته باشه. حتی اگر حکومت هم تو رو کاملاً رها کنه، برای انجام دادن هرکاری، احساس می‌کنم همین‌که در قالب یک انسان به‌دنیا اومدی نمی‌ذاره آزاد باشی؛ درواقع فکر می‌کنم اون شرم، آگاهی یا هرچیزی که انسان رو انسان می‌کنه نمی‌ذاره به آزادی برسه.
و قلبم
در خلاء
تپیدن را آغاز کرد.
رفته است و مهرش از دلم نمی‌رود.
ای ستاره‌ها! چه شد که او‌ مرا نخواست؟
ای ستاره‌ها، ستاره‌ها، ستاره‌ها!
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
خواستم گریزی به شب بزنم طرد شدم.
پا بر مهتاب گذارم دور شدم.
بر آب راه روم آتش شدم.
خواستم رقصان شوم مرگ شدم.
خواستم خنده کنم غم شدم. غم شدم.
The more I learn about people, the more I like my dog.
زمزمه‌وارانه نجوا کرد: آن شب دوری که بر دریا میدویدی و خورشید را پشت سر میگذاشتی دیدمت. گویی جزو طردشدگان کافر کلیسا بودی که از سنگسار فرار میکرد. شاید هم یک موسی بدون عصا. نیازی به حدس و گمان نبود. طبیعت. تو طبیعت بودی.

راوی
صبر کن. بنویسم؟ چرا بنویسم؟ چه سود؟ همه‌اش دیوانگیست. دیوانگی!
در طوفان دریای شب بر شبنم ستاره رقصیدم
گل را بوییدم بر ماه خوابیدم
اما تو را در انتهای شب ندیدم.
اما در آستانه میوه دادن درختی که جوانی‌ را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که حیات علمی و اجتماعی‌اش فرارسیده بود؛ ناگهان منقلب شد.
شهر و گیرودار شهر را رها کرد و همه چشم‌هارا منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.