راوی
8.02K subscribers
583 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
نجات دهنده، من رو کرد تو گور.
گمونم دارم به خودم علاقه‌مند میشم. موهام رو خودم کوتاه می‌کنم. لاک تیره می‌زنم. ولخرجی نمی‌کنم و بیشتر به فردا و کمتر به دیروز فکر می‌کنم. کتاب می‌خونم و زیر کلماتی که من رو یاد تو می‌اندازه؛ خط می‌کشم. از چایی‌ها عکس می‌گیرم و کتابی که تمام سطرهایش خط‌کشی‌شده‌اند رو زیر بالشتم قایم می‌کنم. نصف شب به بعد اسکیت می‌کنم و هرموقع خسته شدم؛ شعر می‌نویسم. درباره تو با ماه صحبت می‌کنم و تماماً پذیرفتم که آدم روز و نور نیستم. کم حرف می‌زنم و تلاش می‌کنم اخم نکنم یا احساساتمو بزارم تو جیب پشتیم. درگیر آدم‌ها نمی‌شم و تو هیچ نمی‌تونی تصور کنی؛ ماه دیشب چقدر شبیه تو شده بود.
فهمیدی تو؟
راوی
اگر قرار نبود بمانی چرا چیزی را درونم روشن کردی؟
چیزی که درونم روشن‌ کرده‌ بودی
امشب باد زد و خاموش شد.
چکار باید کرد؟
جدیداً با خودم می‌گم
دارم چیکار می‌کنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و می‌خوابم.
عجله، همیشه عجله..
کدام گوری میخواهم بروم؟

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان، رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده‌ی دورترین بوته‌ی خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه‌ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه‌ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

_سهراب سپهری
تو این سایت اسمتونو سرچ کنید
بهتون آهنگ + نامه میده!
#معرفی #کتاب
مسخ | فرانتس کافکا

داستان درباره‌ی «گرگور سامسا»، جوانی‌ست که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند به حشره‌ای عظیم‌الجثه تبدیل شده است. او که تمام زندگی‌اش را صرف تأمین مخارج خانواده کرده، حالا با ترس، تنهایی و بیگانگی روبه‌رو می‌شود. خانواده‌ای که زمانی به او وابسته بودند، کم‌کم حضورش را باری سنگین می‌بینند؛ و گرگور در میان دیوارهای اتاقش، معنای تلخِ انسان بودن و دوست داشته شدن را تجربه می‌کند.


گاهی برای فهمیدن ارزش یک انسان، کافی‌ست ببینیم وقتی دیگر به کارمان نمی‌آید، با او چه می‌کنیم.

دانلود کتاب

راوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پست رو فوروارد کنید.
جمله کسی که دیگه همراهتون نیست رو براتون بنویسم.
زمان کمی تا پایان شهریورماه مونده
این موقعیت رو از دست ندید🙏🏻💘
امشب دیگه نتونستم تحمل کنم چون بی‌اختیار به صندلی خالی گفتم “بابا کیف لازم دارم.”
سردرد بدی دارم.
در این زندگی، چیزی نیافتم.
دوست داشتم با کسی صحبت کنم که متوجه درد حرف‌های من بشه اما انگار کسی نمیفهمه