گمونم دارم به خودم علاقهمند میشم. موهام رو خودم کوتاه میکنم. لاک تیره میزنم. ولخرجی نمیکنم و بیشتر به فردا و کمتر به دیروز فکر میکنم. کتاب میخونم و زیر کلماتی که من رو یاد تو میاندازه؛ خط میکشم. از چاییها عکس میگیرم و کتابی که تمام سطرهایش خطکشیشدهاند رو زیر بالشتم قایم میکنم. نصف شب به بعد اسکیت میکنم و هرموقع خسته شدم؛ شعر مینویسم. درباره تو با ماه صحبت میکنم و تماماً پذیرفتم که آدم روز و نور نیستم. کم حرف میزنم و تلاش میکنم اخم نکنم یا احساساتمو بزارم تو جیب پشتیم. درگیر آدمها نمیشم و تو هیچ نمیتونی تصور کنی؛ ماه دیشب چقدر شبیه تو شده بود.
فهمیدی تو؟
فهمیدی تو؟
راوی
اگر قرار نبود بمانی چرا چیزی را درونم روشن کردی؟
چیزی که درونم روشن کرده بودی
امشب باد زد و خاموش شد.
امشب باد زد و خاموش شد.
جدیداً با خودم میگم
دارم چیکار میکنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و میخوابم.
دارم چیکار میکنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و میخوابم.
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان، رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشدهی دورترین بوتهی خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپهی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
_سهراب سپهری
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان، رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشدهی دورترین بوتهی خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپهی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
_سهراب سپهری
#معرفی #کتاب
مسخ | فرانتس کافکا
گاهی برای فهمیدن ارزش یک انسان، کافیست ببینیم وقتی دیگر به کارمان نمیآید، با او چه میکنیم.
دانلود کتاب
راوی
مسخ | فرانتس کافکا
داستان دربارهی «گرگور سامسا»، جوانیست که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و میبیند به حشرهای عظیمالجثه تبدیل شده است. او که تمام زندگیاش را صرف تأمین مخارج خانواده کرده، حالا با ترس، تنهایی و بیگانگی روبهرو میشود. خانوادهای که زمانی به او وابسته بودند، کمکم حضورش را باری سنگین میبینند؛ و گرگور در میان دیوارهای اتاقش، معنای تلخِ انسان بودن و دوست داشته شدن را تجربه میکند.
گاهی برای فهمیدن ارزش یک انسان، کافیست ببینیم وقتی دیگر به کارمان نمیآید، با او چه میکنیم.
دانلود کتاب
راوی