راوی
8.03K subscribers
582 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قطعه در قیر شب - سهراب سپهری
“تو گفتی هنوز دوستم داری
آسمان
همان آسمان همیشگی نبود.
و اینگونه شد
که من
دوباره
به فردا فکر کردم.”

راوی
چهار سال گذشت.
اما زمان که مهم نیست.
زن زندگی آزادی تا همیشه.
دو هفته هست کتاب “آنها به اسب‌ها شلیک می‌کنند” رو تموم کردم اما فکر کنم درواقع اون، من رو تموم کرده (هنوز درگیرشم کاملاً تاکسیک.)
تو از تلاش‌های بی‌وقفه من برای یافتن نخ‌های اتصال به زندگی خبر داشتی
پس چرا آخرین نخ را بریدی؟
تو حق داری بعد از تمام آنچه بر تو گذشته، دیگر آدم سابق نباشی.
اگر قرار نبود بمانی
چرا چیزی را درونم روشن کردی؟
وانگهی کاش می‌دانستی
چقدر از خودت را در تلاش برای دوست داشته‌شدن جا گذاشته‌ای.
گم‌شده‌ام. نگاهت را از من برداشتی؟
نجات دهنده، من رو کرد تو گور.
گمونم دارم به خودم علاقه‌مند میشم. موهام رو خودم کوتاه می‌کنم. لاک تیره می‌زنم. ولخرجی نمی‌کنم و بیشتر به فردا و کمتر به دیروز فکر می‌کنم. کتاب می‌خونم و زیر کلماتی که من رو یاد تو می‌اندازه؛ خط می‌کشم. از چایی‌ها عکس می‌گیرم و کتابی که تمام سطرهایش خط‌کشی‌شده‌اند رو زیر بالشتم قایم می‌کنم. نصف شب به بعد اسکیت می‌کنم و هرموقع خسته شدم؛ شعر می‌نویسم. درباره تو با ماه صحبت می‌کنم و تماماً پذیرفتم که آدم روز و نور نیستم. کم حرف می‌زنم و تلاش می‌کنم اخم نکنم یا احساساتمو بزارم تو جیب پشتیم. درگیر آدم‌ها نمی‌شم و تو هیچ نمی‌تونی تصور کنی؛ ماه دیشب چقدر شبیه تو شده بود.
فهمیدی تو؟
راوی
اگر قرار نبود بمانی چرا چیزی را درونم روشن کردی؟
چیزی که درونم روشن‌ کرده‌ بودی
امشب باد زد و خاموش شد.
چکار باید کرد؟
جدیداً با خودم می‌گم
دارم چیکار می‌کنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و می‌خوابم.