“تو گفتی هنوز دوستم داری
آسمان
همان آسمان همیشگی نبود.
و اینگونه شد
که من
دوباره
به فردا فکر کردم.”
راوی
آسمان
همان آسمان همیشگی نبود.
و اینگونه شد
که من
دوباره
به فردا فکر کردم.”
راوی
دو هفته هست کتاب “آنها به اسبها شلیک میکنند” رو تموم کردم اما فکر کنم درواقع اون، من رو تموم کرده (هنوز درگیرشم کاملاً تاکسیک.)
تو از تلاشهای بیوقفه من برای یافتن نخهای اتصال به زندگی خبر داشتی
پس چرا آخرین نخ را بریدی؟
پس چرا آخرین نخ را بریدی؟
گمونم دارم به خودم علاقهمند میشم. موهام رو خودم کوتاه میکنم. لاک تیره میزنم. ولخرجی نمیکنم و بیشتر به فردا و کمتر به دیروز فکر میکنم. کتاب میخونم و زیر کلماتی که من رو یاد تو میاندازه؛ خط میکشم. از چاییها عکس میگیرم و کتابی که تمام سطرهایش خطکشیشدهاند رو زیر بالشتم قایم میکنم. نصف شب به بعد اسکیت میکنم و هرموقع خسته شدم؛ شعر مینویسم. درباره تو با ماه صحبت میکنم و تماماً پذیرفتم که آدم روز و نور نیستم. کم حرف میزنم و تلاش میکنم اخم نکنم یا احساساتمو بزارم تو جیب پشتیم. درگیر آدمها نمیشم و تو هیچ نمیتونی تصور کنی؛ ماه دیشب چقدر شبیه تو شده بود.
فهمیدی تو؟
فهمیدی تو؟
راوی
اگر قرار نبود بمانی چرا چیزی را درونم روشن کردی؟
چیزی که درونم روشن کرده بودی
امشب باد زد و خاموش شد.
امشب باد زد و خاموش شد.
جدیداً با خودم میگم
دارم چیکار میکنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و میخوابم.
دارم چیکار میکنم؟ چرا یک لحظه به آینده امیدوار شدم؟ و میخوابم.