راوی
<unknown> – .آبی
شب
زیر نور ماه
نشستیم باز کنار آب
میکردیم همو ما نگاه
ولی
تنگ شده دل ما
باد
بارون
بوی خاک
موجی که بود تو موهات.
زیر نور ماه
نشستیم باز کنار آب
میکردیم همو ما نگاه
ولی
تنگ شده دل ما
باد
بارون
بوی خاک
موجی که بود تو موهات.
“تو گفتی هنوز دوستم داری
آسمان
همان آسمان همیشگی نبود.
و اینگونه شد
که من
دوباره
به فردا فکر کردم.”
راوی
آسمان
همان آسمان همیشگی نبود.
و اینگونه شد
که من
دوباره
به فردا فکر کردم.”
راوی
دو هفته هست کتاب “آنها به اسبها شلیک میکنند” رو تموم کردم اما فکر کنم درواقع اون، من رو تموم کرده (هنوز درگیرشم کاملاً تاکسیک.)
تو از تلاشهای بیوقفه من برای یافتن نخهای اتصال به زندگی خبر داشتی
پس چرا آخرین نخ را بریدی؟
پس چرا آخرین نخ را بریدی؟