راوی
8.02K subscribers
582 photos
63 videos
12 files
214 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
هرچیزی را پایانیست و هیچ پایانی به ظاهر خوش نیست.
به قدری برای ایران اشک ریخته‌ام؛
نه چیزی از من مانده‌ست نه از ایران.
راوی
New post on ig.
چرا که حقیقت
تمام مدت
عریان است.
با هر ستاره
یاد من نیوفتادی؟
‎هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره از او نمی‌خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
دل‌تنگ هستم و تو هیچ نمی‌دانی.
ناشناسی این متن رو فرستاد با این مضمون
"برای اون که من رو دوست داره ولی غمم نمی‌ذاره که اجازه بدم دوستم داشته باشه."

بگذار برایت بنویسم عزیزکم من گمان میکنم که انگار جارچیان را شهر به شهر فرستاده‌ام به دنبال تو تا بیایی و مهمانی برایت ترتیب دهم در ناامیدی که راه دور است و تو نمی آیی. آمدی و من مانده‌ام و انگورهایی که زمانی رویای شراب شدن داشتن اما پیش از آنکه مستی نصیب‌شان شود؛ کلاغ‌های کوری به جان‌شان افتادند و تکیه تکیه کردنشان و زیر پا انداخته‌اند و من مجبور از چیدن جام‌ها و اصرار بر نشاندن تو بر سفره‌ام با آنکه میدانم تلخی بدمزه‌ایی درانتظار هردوی ماست و از خود میپرسم چه مستبد لباس میزبان را به تن کرده‌ام و چرا چنین بر ماندن تو اصرار میکنم
و چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزکم
انگار سالهاست برای غم،سفره دلم را پهن کرده‌ام و نمیدانستم تو به خانه‌ام میایی.
می‌خوام ساده بگم. بعضی از حرف‌هات به‌قدری قلب من رو به درد آورده بود که بعد اینهمه مدت هنوز غصه می‌خورم و از ته دل اذیت می‌شم که دربارش حتی نمی‌تونم با خودت صحبت کنم. فکر می‌کنی دوست‌داشتن چنین چیزی رو تغییر میده؟ هرگز.
و چقدر خوشحالم که حتی دوست‌داشتن هم تغییرش نمیده.
✮✮
دیگر چیزی اهمیت ندارم.
تنها می‌ دانم روزی حاضر بودم برایت بمیرم و حال حتی نمی‌خواهم نامت را بشنوم.
شوکتِ دستانِ دلم را
در پیِ تو یافته‌ام من
هیبتِ شاهانِ ستم را
در نگاهِ تو یافته‌ام من

گر در این صحرای خشک
جرعه‌ای آبی بیابم
شُویم با آن لبانم را
تا به نرمی ببوسمت من

راوی برای پ.
شادی تنها همین است
که دلت نخواهد جای دیگری باشی
کار دیگری انجام بدهی
آدم دیگری شوی
و من به اختصار
شاد نیستم.
Forwarded from red chat

یه شعری بگو برای اینکه بالاخره همه چیز درست میشه راوی:)
این یکی از قدیمی‌ترین شعرهای من هست که به گمانم هیچ‌وقت منتشرش نکردم.
برای تویی که امید داری روزی همه چیز درست بشه.

اگر امشب دلت از غصه پُر شد
اگر راهت پر از سنگ و خطر شد
نگو این شب برایت جاودان است
که خورشید از پسِ شب در سفر شد

سحر می‌آید و خورشید خندان
زند بر شیشه‌های شب چراغان
تمام ابرها آخر کنارند
و می‌خندد دوباره صبحِ باران

اگر امروز دنیا سخت می‌گیرد
اگر قلبت هنوز از درد می‌میرد
بدان هر شب، سحر را در پیِ خویش
به سوی روشنایی راه می‌گیرد

پس آرامم بمان، ای دل، که فردا
رسد خورشید، روشن‌تر ز رویا
همین شب گرچه پایانش نه پیداست
ولی هر شب رسد یک روز، به فردا

راوی