اگر زمان به عقب باز میگشت و ما همدیگر را باز ملاقات میکردیم و تو مرا باز صدا میزدی؛ یقیناً هرگز به پشت سر باز نمیگشتم و تو را باز نمیدیدم و نمیشناختم و نمیپوییدم و نمیبوییدم و نمیبوسیدم. هیچکدام را باز انجام نمیدادم و الحق که آدمیزاد هر بار مسیری را انتخاب میکند که باز درگیر بازها شود. این است سرگذشت ما.
راوی
راوی
#یادگیری
منطق روایت
هر راوی براساس یک منطق پیش میرود که از ابتدای داستان شروع میشود و نیاز هست یک پای هنر بر زمین باشد
- منطق رئالیستی: بیشتر آثار ادبی
- منطق رویا و کابوس: داستانی در خواب
- منطق مردگان: تعریف راوی از مردگان مانند ابرصورتی از علیرضاایرانمهر
- منطق کودکان: اجیر با ذهن کودک
- منطق افسانه: ساخت زبان و تاریخ و نقشه جغرافیایی
- منطق جادو
منطق روایت
هر راوی براساس یک منطق پیش میرود که از ابتدای داستان شروع میشود و نیاز هست یک پای هنر بر زمین باشد
- منطق رئالیستی: بیشتر آثار ادبی
- منطق رویا و کابوس: داستانی در خواب
- منطق مردگان: تعریف راوی از مردگان مانند ابرصورتی از علیرضاایرانمهر
- منطق کودکان: اجیر با ذهن کودک
- منطق افسانه: ساخت زبان و تاریخ و نقشه جغرافیایی
- منطق جادو
هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره از او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ما چهره از او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ناشناسی این متن رو فرستاد با این مضمون
"برای اون که من رو دوست داره ولی غمم نمیذاره که اجازه بدم دوستم داشته باشه."
بگذار برایت بنویسم عزیزکم من گمان میکنم که انگار جارچیان را شهر به شهر فرستادهام به دنبال تو تا بیایی و مهمانی برایت ترتیب دهم در ناامیدی که راه دور است و تو نمی آیی. آمدی و من ماندهام و انگورهایی که زمانی رویای شراب شدن داشتن اما پیش از آنکه مستی نصیبشان شود؛ کلاغهای کوری به جانشان افتادند و تکیه تکیه کردنشان و زیر پا انداختهاند و من مجبور از چیدن جامها و اصرار بر نشاندن تو بر سفرهام با آنکه میدانم تلخی بدمزهایی درانتظار هردوی ماست و از خود میپرسم چه مستبد لباس میزبان را به تن کردهام و چرا چنین بر ماندن تو اصرار میکنم
و چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزکم
انگار سالهاست برای غم،سفره دلم را پهن کردهام و نمیدانستم تو به خانهام میایی.
"برای اون که من رو دوست داره ولی غمم نمیذاره که اجازه بدم دوستم داشته باشه."
بگذار برایت بنویسم عزیزکم من گمان میکنم که انگار جارچیان را شهر به شهر فرستادهام به دنبال تو تا بیایی و مهمانی برایت ترتیب دهم در ناامیدی که راه دور است و تو نمی آیی. آمدی و من ماندهام و انگورهایی که زمانی رویای شراب شدن داشتن اما پیش از آنکه مستی نصیبشان شود؛ کلاغهای کوری به جانشان افتادند و تکیه تکیه کردنشان و زیر پا انداختهاند و من مجبور از چیدن جامها و اصرار بر نشاندن تو بر سفرهام با آنکه میدانم تلخی بدمزهایی درانتظار هردوی ماست و از خود میپرسم چه مستبد لباس میزبان را به تن کردهام و چرا چنین بر ماندن تو اصرار میکنم
و چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزکم
انگار سالهاست برای غم،سفره دلم را پهن کردهام و نمیدانستم تو به خانهام میایی.
میخوام ساده بگم. بعضی از حرفهات بهقدری قلب من رو به درد آورده بود که بعد اینهمه مدت هنوز غصه میخورم و از ته دل اذیت میشم که دربارش حتی نمیتونم با خودت صحبت کنم. فکر میکنی دوستداشتن چنین چیزی رو تغییر میده؟ هرگز.
دیگر چیزی اهمیت ندارم.
تنها می دانم روزی حاضر بودم برایت بمیرم و حال حتی نمیخواهم نامت را بشنوم.
تنها می دانم روزی حاضر بودم برایت بمیرم و حال حتی نمیخواهم نامت را بشنوم.