زیاد خوابیدم. خواب راه فرار خوبی نیست اما راحتترینه. من هم که راحتطلب. بوی خاک و آب همیشه تو مشاممه. شاید هم آب و خاک؟ فرق نمیکنه؟ بهنظرم فرق میکنه. سرسنگینی عجیبی داشتم. تا این کلمات رو بالا نیارم بهتر نمیشم. سوزش نوک ناخن نشونه چیه؟ به فال خوش مرگ تعبیرش کردم. امشب مهتاب درخشانتر از همیشه بهنظر میرسید. انگار خبر آورده بود. شنیدم وقتی زیاد بخوابی؛ بدنت تجزیه میشه با اینکه هنوز نفس میکشی. پس خواب راه خوبی برای مردن نیست. نور مهتاب چشمم رو میزنه. پلکهامو میبندم و آرزو میکنم که همینحالا میخ مهتاب شل بشه و بیوفته بلکه باهاش برگردی. با مهتاب برمیگردی مگه نه؟
Forwarded from red chat
وقتی متن بلندی میبنویسی همیشه میدونم قراره هیجان انگیز تموم بشه. همین هم شد
وقتی متن بلندی میبنویسی همیشه میدونم قراره هیجان انگیز تموم بشه. همین هم شد
اگر زمان به عقب باز میگشت و ما همدیگر را باز ملاقات میکردیم و تو مرا باز صدا میزدی؛ یقیناً هرگز به پشت سر باز نمیگشتم و تو را باز نمیدیدم و نمیشناختم و نمیپوییدم و نمیبوییدم و نمیبوسیدم. هیچکدام را باز انجام نمیدادم و الحق که آدمیزاد هر بار مسیری را انتخاب میکند که باز درگیر بازها شود. این است سرگذشت ما.
راوی
راوی
#یادگیری
منطق روایت
هر راوی براساس یک منطق پیش میرود که از ابتدای داستان شروع میشود و نیاز هست یک پای هنر بر زمین باشد
- منطق رئالیستی: بیشتر آثار ادبی
- منطق رویا و کابوس: داستانی در خواب
- منطق مردگان: تعریف راوی از مردگان مانند ابرصورتی از علیرضاایرانمهر
- منطق کودکان: اجیر با ذهن کودک
- منطق افسانه: ساخت زبان و تاریخ و نقشه جغرافیایی
- منطق جادو
منطق روایت
هر راوی براساس یک منطق پیش میرود که از ابتدای داستان شروع میشود و نیاز هست یک پای هنر بر زمین باشد
- منطق رئالیستی: بیشتر آثار ادبی
- منطق رویا و کابوس: داستانی در خواب
- منطق مردگان: تعریف راوی از مردگان مانند ابرصورتی از علیرضاایرانمهر
- منطق کودکان: اجیر با ذهن کودک
- منطق افسانه: ساخت زبان و تاریخ و نقشه جغرافیایی
- منطق جادو
هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره از او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ما چهره از او نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ناشناسی این متن رو فرستاد با این مضمون
"برای اون که من رو دوست داره ولی غمم نمیذاره که اجازه بدم دوستم داشته باشه."
بگذار برایت بنویسم عزیزکم من گمان میکنم که انگار جارچیان را شهر به شهر فرستادهام به دنبال تو تا بیایی و مهمانی برایت ترتیب دهم در ناامیدی که راه دور است و تو نمی آیی. آمدی و من ماندهام و انگورهایی که زمانی رویای شراب شدن داشتن اما پیش از آنکه مستی نصیبشان شود؛ کلاغهای کوری به جانشان افتادند و تکیه تکیه کردنشان و زیر پا انداختهاند و من مجبور از چیدن جامها و اصرار بر نشاندن تو بر سفرهام با آنکه میدانم تلخی بدمزهایی درانتظار هردوی ماست و از خود میپرسم چه مستبد لباس میزبان را به تن کردهام و چرا چنین بر ماندن تو اصرار میکنم
و چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزکم
انگار سالهاست برای غم،سفره دلم را پهن کردهام و نمیدانستم تو به خانهام میایی.
"برای اون که من رو دوست داره ولی غمم نمیذاره که اجازه بدم دوستم داشته باشه."
بگذار برایت بنویسم عزیزکم من گمان میکنم که انگار جارچیان را شهر به شهر فرستادهام به دنبال تو تا بیایی و مهمانی برایت ترتیب دهم در ناامیدی که راه دور است و تو نمی آیی. آمدی و من ماندهام و انگورهایی که زمانی رویای شراب شدن داشتن اما پیش از آنکه مستی نصیبشان شود؛ کلاغهای کوری به جانشان افتادند و تکیه تکیه کردنشان و زیر پا انداختهاند و من مجبور از چیدن جامها و اصرار بر نشاندن تو بر سفرهام با آنکه میدانم تلخی بدمزهایی درانتظار هردوی ماست و از خود میپرسم چه مستبد لباس میزبان را به تن کردهام و چرا چنین بر ماندن تو اصرار میکنم
و چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزکم
انگار سالهاست برای غم،سفره دلم را پهن کردهام و نمیدانستم تو به خانهام میایی.