راوی
8.09K subscribers
583 photos
63 videos
12 files
213 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
راوی
New post in ig.
فعالیت نه‌چندان جدی پیج اینستاگرام راوی رو باز هم شروع کردم.
لطفا بیاید فالو لایک و ری‌پست⭐️
هر آنچه تکلیفش روشن نباشد؛ امن نیست.
چه ارتباط باشد
چه اعتقاد
چه کشور.
به راستی
چگونه مرگ
شادی‌بخش‌تر از زندگی شد!
کامو گفت
آنجا که هیچ امیدی نیست
باید ابداعش کرد!
و من نیز مرگ در خویشتن را ابداع کردم.
صبح بخیر ستاره کوچک.
همه چیز می‌گذرد و تمام می‌شود
اما تو از من نگذر.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️اگر خدایی که بهش ایمان داری، وجود نداشته باشه؟ پاسکال یا باروخ اسپینوزا

آیا خدا نیاز به ایمان دارد یا می‌توان او را با عقل شناخت؟ در این مناظره‌ی عمیق و بی‌رحمانه، دو تن از بزرگ‌ترین متفکران تاریخ، بلز پاسکال و باروخ اسپینوزا، در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند تا درباره‌ی وجود خدا، فلسفه، معنای ایمان، و طبیعت هستی بحث کنند.

این ویدیو وارد نبردی فلسفی می‌شویم میان:
عقل و ایمان
فلسفه و دین
خدا = شخص یا خدا = طبیعت
نجات ابدی یا شناخت منطقی
جبرگرایی

آیا خدا وجود دارد؟
تفاوت میان خدای ادیان و خدای اسپینوزا
شرط‌بندی پاسکال چیست؟
چرا اسپینوزا به دعا و عبادت اعتقاد ندارد؟
آیا بدون ایمان هم می‌توان معنای زندگی را فهمید؟
فلسفه‌ی اخلاق در نگاه خداباوران و خداناباوران
رابطه بین عقل، شک، و ایمان در تاریخ اندیشه

00:00-ادیان ابراهیمی و یانسن گرایی
01:58-نقد و تناقض ایمان پاسکال
06:06-درک شهودی خدا و پدیده عشق
08:10-خدا = طبیعت، دیدگاه اسپینوزا
10:36-شرط بندی پاسکال و نقد آن
15:22-جبرگرایی و توهم اراده آزاد
21:02-شب آتش

راوی
بی تو امشب در دلم یاد تو غوغا می‌کند
نبضِ این شب‌های تنهایی، دلم را وا می‌کند
می‌روم دنبال ردّ پای تو در کوچه‌ها
هرکجا بویی از او آید، دلم آنجا می‌کند
در نبودت، این شبِ تاریک، طولانی‌تر است
هر دقیقه بی‌تو، یک عمرم، مرا فرسا می‌کند
جای خالیِ تو در این خانه، کوهی گشته است
هر نفس، این بارِ سنگین را، دلم احیا می‌کند
نامِ تو را زیرِ لب هرشب که تکرار می‌کنم
اشکِ چشمم، شمعِ خاموشِ مرا، بینا می‌کند

راوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواستم براتون کتاب بخونم
اما کتابی همراهم نبود.
از مرگ هراسی نداشتم
تنها می‌ترسیدم بمیرم و کسی هرگز متوجه نشود.
می‌ترسیدم بمیرم
و کسی نفهمد چقدر تلاش کردم زنده بمانم
واقعا زنده.
عمر من برای گریستن کوتاه است.
گریستن برای تک‌تک آن‌ها.
تک‌تک‌ آن‌هایی که عمر فدا کردند
تا من امروز
یک عمر برایشان بِگریم.
یک عمر کم است. غریب است.

فرزند ایران و جان فدای میهن.
مداد را زیاد فشار نده
بر این کاغذ نازک خاطره
فردا به حین پشیمانی و گذر
رد آن می‌ماند.

راوی
زیاد خوابیدم. خواب راه فرار خوبی نیست اما راحتترینه. من هم که راحت‌طلب. بوی خاک و آب همیشه تو مشاممه. شاید هم آب و خاک؟ فرق نمی‌کنه؟ به‌نظرم فرق می‌کنه. سرسنگینی عجیبی داشتم. تا این کلمات رو بالا نیارم بهتر نمی‌شم. سوزش نوک ناخن نشونه چیه؟ به فال خوش مرگ تعبیرش کردم. امشب مهتاب درخشان‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسید. انگار خبر آورده بود. شنیدم وقتی زیاد بخوابی؛ بدنت تجزیه میشه با اینکه هنوز نفس می‌کشی. پس خواب راه خوبی برای مردن نیست. نور مهتاب چشمم رو میزنه. پلک‌هامو می‌بندم و آرزو می‌کنم که همین‌حالا میخ مهتاب شل بشه و بیوفته بلکه باهاش برگردی. با مهتاب برمیگردی مگه نه؟
Forwarded from red chat

وقتی متن بلندی میبنویسی همیشه میدونم قراره هیجان انگیز تموم بشه. همین هم شد
تو غم منی یا معشوقه‌ام؟