راوی
8.12K subscribers
585 photos
63 videos
12 files
213 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاید اینجا و نامه بنویسید.
نیازی به جوین نیست. نامه بنویسید و بخوابید.
تورا باختم و
دیگر
هیچ چیزی
رنگ
نداشت
حتی
چشمانِ قهوه‌ایِ
زیبایت.

ناشناس
کوهی از درد بودی بر شانه‌هایم و باز با این حال تورا از خود عزیزتر میدانستم.
در این خاک
شبانگاه به خواب می‌رویم
و صبح ناگهان می‌بینیم
تن بی‌گناهی در گوشه‌ای
از طناب دار آویخته شده است
با آنکه
همه را از پیش می‌دانستیم.
آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان بی‌برگشت.

ـ هوشنگ ابتهاج
آخر ای بنده‌ خدا
انسان کجا؟ مردم که بود؟
تا تو بودی غم چه بود؟
دستت را ببین!
قلبم کجاست؟
فکرش شد
بار دگر او چون خداست
غم
عصر زیبای من آن لحظه ناب است که تو
با دوتا چای و دوخط شعر بیایی پیش من
به خود آمدم و دیدم عجیب به خاطرم نیامدی.
اگر بدانم که شعرها از کجا می‌آیند، به آنجا خواهم رفت.
چگونه از یک پادشاه آزادتر باشیم
یکی برده بود؛ دیگری قدرتمندترین مرد جهان.
یکی تقریباً هیچ نداشت؛ دیگری از کاخی در روم بر یک امپراتوری فرمان می‌راند.
با این همه، اپیکتتوس، فیلسوف رواقی، آزاد بود و نرون، امپراتور روم، در بند.
نرون می‌توانست به سپاهیان فرمان دهد، حکم مرگ صادر کند و اراده‌اش را بر پهنه‌ی یک امپراتوری تحمیل کند؛ اما از فرمانروایی بر خویشتن عاجز بود. شهوت‌ها، خشم، خودبینی و ترس‌هایش بر او حکومت می‌کردند.
اپیکتتوس نه تختی داشت، نه ثروتی و نه قدرتی سیاسی. حتی در سی سال نخست زندگی‌اش، از آزادی قانونی نیز محروم بود. اما با انضباط و تمرین آموخت که بر داوری‌های خود، بر خواسته‌هایش و بر کردار خویش فرمان براند.
پرسش مشهور اپیکتتوس این بود:
«ارباب تو کیست؟»
نرون، در ظاهر، نباید اربابی می‌داشت. اما دریغ که داشت. او برده‌ی پست‌ترین امیال و تکانه‌های خود بود؛ و در همان حال، آن‌که حقیقتاً برده بود، به سروریِ خویشتن رسیده بود.
ادموند برک گفته است:
«آدمیانی که بر نفس خویش مهار ندارند، نمی‌توانند آزاد باشند؛ زیرا شور و هوسشان زنجیرهایشان را می‌سازد.»
ما اغلب آزادی را چنین تصور می‌کنیم: قدرت بیشتر، پول بیشتر، یا آدم‌های کمتری که به ما بگویند چه کنیم. اما اگر نتوانیم بر خویشتن مسلط باشیم، هیچ‌یک از این‌ها ما را آزاد نمی‌کند.
کسی که ناچار است در برابر هر میل و هوسی تسلیم شود، آزاد نیست.
کسی که با هر خشم از خود بی‌خود می‌شود، آزاد نیست.
کسی که برای زیستن محتاج تحسین، توجه یا تأیید دیگران است، آزاد نیست.
می‌توان بر امپراتوری‌ای فرمان راند و همچنان در زنجیر زیست.
و می‌توان تقریباً هیچ نداشت و از یک پادشاه آزادتر بود.
برای رواقیان، آزادی یعنی فرمانروایی بر خویشتن؛ و اختیار داشتن در چگونگی پاسخ‌دادن به آنچه سرنوشت پیش روی ما می‌گذارد.
و همان‌گونه که گفتیم، کمتر کسی این حقیقت را به اندازه‌ی اپیکتتوس از ژرفای جان دریافته بود. او سی سال برده بود؛ در میان فساد و قدرتی زندگی می‌کرد که هیچ اختیاری بر آن نداشت.
با این حال می‌گفت:
«ما نمی‌توانیم شرایط بیرونی زندگی خود را برگزینیم؛ اما همیشه می‌توانیم برگزینیم که چگونه به آن‌ها پاسخ دهیم.»
و درست در همین اختیار است که آزادی آغاز می‌شود.
امروز تماماً احساس تهی‌دستی می‌کنم چرا که چایی نداریم و به عکس و ویدیوهای قبلی چایی‌های عزیزم می‌نگرم و اشک می‌ریزم.
Forwarded from برنامه ناشناس
واقعا چایی‌های عزیزم💔
راوی
Video message
این چایی ته استکانم موند.
سرد شد و از دهن افتاد.
مردمان اهل حماقت و رذالت