شما هرجا باشید
حتی جلسات علمی یا رواندرمانی
بهتون میگن خودت رو بشناس. به خودشناسی برس.
"خود" به چه معنی هست؟ انسان خود نداره.
از یک طرف شما پدر و مادرتون, ملیت, مذهب, ژنتیک و حتی محیطی که در اون رشد پیدا میکنید رو خودتون انتخاب نمیکند که تمام این عوامل باعث ایجاد "خود" میشه.
از طرف دیگه این "ایگو" یا "خود" (هرچیزی که اسمشو میزارید) نتیجه درونی سازی چیزهایی هست که محیط و آدمهای اطرافم از قبل وجود داشتن و خودم انتخابشون نکردم.
ما میتونیم راجع به "انسان" مطالعاتی داشته باشیم که میرسیم به انسانشناسی نه خودشناسی چون ماهیت این اجزا در هر فردی, یکی هست که میشه به مطالعهش پرداخت.
پس ما میتونیم به دنبال چیزهای مشترکی که بین انسان وجود دارن رو مطالعه کنیم که به روابط و سبک زندگیمون کمک میکنه اما هیچ مطالعات و شناختی تحت "خود" وجود نداره.
خب چی اهمیت داره؟ اگر خودشناسی رو بیخیال بشیم به چی میرسیم؟
به جای درونکاوی, برون کاوی بکنید یعنی به جای خودشناسی به دنبال زندگی شناسی برید و این چیزیه که مارو به انسان بودن میرسونه.
چکیدهای از کتاب لاکان از شون هومر
حتی جلسات علمی یا رواندرمانی
بهتون میگن خودت رو بشناس. به خودشناسی برس.
"خود" به چه معنی هست؟ انسان خود نداره.
از یک طرف شما پدر و مادرتون, ملیت, مذهب, ژنتیک و حتی محیطی که در اون رشد پیدا میکنید رو خودتون انتخاب نمیکند که تمام این عوامل باعث ایجاد "خود" میشه.
از طرف دیگه این "ایگو" یا "خود" (هرچیزی که اسمشو میزارید) نتیجه درونی سازی چیزهایی هست که محیط و آدمهای اطرافم از قبل وجود داشتن و خودم انتخابشون نکردم.
ما میتونیم راجع به "انسان" مطالعاتی داشته باشیم که میرسیم به انسانشناسی نه خودشناسی چون ماهیت این اجزا در هر فردی, یکی هست که میشه به مطالعهش پرداخت.
پس ما میتونیم به دنبال چیزهای مشترکی که بین انسان وجود دارن رو مطالعه کنیم که به روابط و سبک زندگیمون کمک میکنه اما هیچ مطالعات و شناختی تحت "خود" وجود نداره.
خب چی اهمیت داره؟ اگر خودشناسی رو بیخیال بشیم به چی میرسیم؟
به جای درونکاوی, برون کاوی بکنید یعنی به جای خودشناسی به دنبال زندگی شناسی برید و این چیزیه که مارو به انسان بودن میرسونه.
چکیدهای از کتاب لاکان از شون هومر
Bella Ciao (Música Original de la Serie la Casa de Papel/ Money…
Manu Pilas
به خواست یکی از شما.
Part of Me
Black Lab
این آهنگ یکی از موردعلاقهها هست. دوست داشتم در بیو اکانتم قرار بدم اما چنان خواستار کسی نیستم که استخوانهایم به درد بیاد.
Could I let go of having your love?
Could I let go of having your love?
من آدم نيمه راه نبودم، براى ساختن و ماندن تا جايى كه جان داشتم جنگیدم. اما يک جاى مسير مىفهمى كه دوست داشتن، اگر به قيمت محو شدن «خودت» تمام شود، دیگر عشق نيست؛ یک قربانى شدن بىدليل است.
چقدر خسته كننده است كه مدام يادآورى کنی هستی، ارزشمندى و سهمی از اين جهان دارى. رها كردن در چنین لحظاتی، نه از سرِ بى رحمى، بلكه از سرِ احترام به تمام آن روزهايى است كه با تمام وجود پاى او ايستادى:
«من کسی كه دوستش داشتم را رها كردم، اتفاقاً آدم ساختن و ادامه دادن هستم؛ اما اگر قرار باشد هميشه در حال تلاش كردن براى اين باشم كه بگویم "من وجود دارم" ترجيح مىدهم فراموش شوم.»
برای تو
چقدر خسته كننده است كه مدام يادآورى کنی هستی، ارزشمندى و سهمی از اين جهان دارى. رها كردن در چنین لحظاتی، نه از سرِ بى رحمى، بلكه از سرِ احترام به تمام آن روزهايى است كه با تمام وجود پاى او ايستادى:
«من کسی كه دوستش داشتم را رها كردم، اتفاقاً آدم ساختن و ادامه دادن هستم؛ اما اگر قرار باشد هميشه در حال تلاش كردن براى اين باشم كه بگویم "من وجود دارم" ترجيح مىدهم فراموش شوم.»
برای تو
#معرفی #کتاب
کتاب زوال بشری | اوسامو دازای
اگه میخوای با تاریکترین بخشِ تنهایی انسان روبهرو بشی، «زوال بشری» رو بخون.
فایل کتاب زوال بشری
راوی
کتاب زوال بشری | اوسامو دازای
«زوال بشری» داستان یوزو اوباست؛ مردی که از کودکی احساس میکند با دیگران فرق دارد و نمیتواند با جامعه ارتباط برقرار کند. او برای پنهان کردن تنهایی و ترسش، نقش آدمی شوخ و بیخیال را بازی میکند، اما بهتدریج به الکل، مواد و روابط ناسالم کشیده میشود. در نهایت، یوزو بیشتر و بیشتر از خودش و جامعه فاصله میگیرد و احساس میکند دیگر «انسان» نیست.
اگه میخوای با تاریکترین بخشِ تنهایی انسان روبهرو بشی، «زوال بشری» رو بخون.
فایل کتاب زوال بشری
راوی
من برای ملتم میرقصم، ولی به جایش برای ملتم میایستم سینهام را هم سپر میکنم.
فریدون فرخزاد
فریدون فرخزاد
ولی از آخرین صحبتمان زمان زیادی میگذرد. از آخرین آغوش، آخرین بوسه و آخرین احساس. دقت کردی؟
گفت
“تو باز خواهی گشت
مهربانتر از همیشه
در شبی از تاریخ که
این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت.”
اما من
هیچگاه بازنگشتم
پیش از پایان این نبض، مرده بودم.
“تو باز خواهی گشت
مهربانتر از همیشه
در شبی از تاریخ که
این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت.”
اما من
هیچگاه بازنگشتم
پیش از پایان این نبض، مرده بودم.