مشکل این جاست که غم چیزی نیست که به من «چسبیده» باشه یا روی دوشم «سنگینی» کنه. من در نقطهای از زندگی هستم که غم، تبدیل به بخشی از من شده. مثل دست، پا یا چشم. عضوی از تنم. که اگر نباشه، انگار چیزی در من، کَمه.
نه باهوشم
نه بیهوشم
نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که میسوزم
همین دانم که میپوشم
پریشانم، پریشانم
چه میگویم؟
نمیدانم
ز سودای تو حیرانم
چرا کردی فراموشم؟
-سیمین بهبهانی
نه بیهوشم
نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که میسوزم
همین دانم که میپوشم
پریشانم، پریشانم
چه میگویم؟
نمیدانم
ز سودای تو حیرانم
چرا کردی فراموشم؟
-سیمین بهبهانی
داشتم میرفتم اداره. کنار در مجبور شدم شال سر کنم. خانومه رد شد گفت "نکن دخترم همینطوری خوشگلی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشم بههم بزنی خاطرهها عوض میشن.
گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت
با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت
طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند
از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.
با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت
طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند
از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.
راوی
گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.
چقدر شعر عجیبیه. چند بار خوندمش؟ حسابش از دستم دررفته.
امروز نشستم حساب کردم چقدر خرج کردم؟ پول رو نمیگم. چقدر احساسات خرج کردم؟ نمیدونستم اشکهامو چطور حساب کنم. چند قطره یا چند لیوان؟ یا چند شب؟ یا دلتنگیامو چطور حساب کنم. چند بار قلبم خاموش شد یا چند بار مشتهام سفت؟ نور آفتاب به چشمم میخورد و حواسمو پرت میکرد. حساب کار از دستم در میرفت. چندبار سیاهپوش شدم؟ چندبار چشم بر زمین دوختم؟ چندبار زیر این نور کور شدم؟ چقدر خودم رو خرج کردم؟ آفتاب تو میدونی؟