راوی
دوست دارم.
نه لب گشایدم از گل، نه دل ز تنهایی
که پیشِ روی تو تا نقش میزنم، نقش است.
که پیشِ روی تو تا نقش میزنم، نقش است.
آینه میگوید:
«من تمامِ چهرههایی را که پیش از این در من بودند، به یاد دارم؛
اما تو، هر بار که روبروی من میایستی،
چنان غریبهای هستی که انگار از میانِ غبارِ جاده میگذری.
کجا بردهای آن نگاهی را که از من میپرسید: “آیا هنوز من هستم؟”»
زن، بدون آنکه به تصویر خود بنگرد، میگوید:
من دیگر آن سوال نیستم و تو خوب میدانی.
«من تمامِ چهرههایی را که پیش از این در من بودند، به یاد دارم؛
اما تو، هر بار که روبروی من میایستی،
چنان غریبهای هستی که انگار از میانِ غبارِ جاده میگذری.
کجا بردهای آن نگاهی را که از من میپرسید: “آیا هنوز من هستم؟”»
زن، بدون آنکه به تصویر خود بنگرد، میگوید:
من دیگر آن سوال نیستم و تو خوب میدانی.
حمام آفتاب
درِ حمام را قفل کردهاند
آفتاب از پنجره میآید
و درونِ وان تن میشوید
صابون به تنش میزند
و صابون اشک میریزد
آفتاب به چشمش رفته است.
درِ حمام را قفل کردهاند
آفتاب از پنجره میآید
و درونِ وان تن میشوید
صابون به تنش میزند
و صابون اشک میریزد
آفتاب به چشمش رفته است.
چیزهای کوچکی که میبینم
من رو یاد تو میندازه اما دلتنگم نمیکنه. به گمونم گذر کردم. مگه نه؟
من رو یاد تو میندازه اما دلتنگم نمیکنه. به گمونم گذر کردم. مگه نه؟
مشکل این جاست که غم چیزی نیست که به من «چسبیده» باشه یا روی دوشم «سنگینی» کنه. من در نقطهای از زندگی هستم که غم، تبدیل به بخشی از من شده. مثل دست، پا یا چشم. عضوی از تنم. که اگر نباشه، انگار چیزی در من، کَمه.
نه باهوشم
نه بیهوشم
نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که میسوزم
همین دانم که میپوشم
پریشانم، پریشانم
چه میگویم؟
نمیدانم
ز سودای تو حیرانم
چرا کردی فراموشم؟
-سیمین بهبهانی
نه بیهوشم
نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که میسوزم
همین دانم که میپوشم
پریشانم، پریشانم
چه میگویم؟
نمیدانم
ز سودای تو حیرانم
چرا کردی فراموشم؟
-سیمین بهبهانی
داشتم میرفتم اداره. کنار در مجبور شدم شال سر کنم. خانومه رد شد گفت "نکن دخترم همینطوری خوشگلی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشم بههم بزنی خاطرهها عوض میشن.