دیدی تو؟ دیگر مثل قبل مهم نیست. مثل گذشته اهمیت نمیدهم. مثل دیروز حساس نیستم. چه شد؟ چه گفت؟ چه رفت؟ چه مُرد؟ هرچه شد همچو هالهای مبهم گذشت.
جگری بر سر نیزه دارد
فرزندی در بر کفن دارد
شیون و مویهاش آشنا
یک شهر با او غم مشترک دارد.
راوی
فرزندی در بر کفن دارد
شیون و مویهاش آشنا
یک شهر با او غم مشترک دارد.
راوی
رد شد و گفت "من اگر جای تو بودم؛ حتما.."
دقیقا! درست است! خوب خوب میدانی! جای من نیستی هیچگاه نبودی. تو چه میدانی از غمی که قدعلم میکند و تو را بر زانوهایت مینشاند و آنهارا با کلوخههای داغ میبرد و هیچ نمیماند جز ردی از خون من؟
دقیقا! درست است! خوب خوب میدانی! جای من نیستی هیچگاه نبودی. تو چه میدانی از غمی که قدعلم میکند و تو را بر زانوهایت مینشاند و آنهارا با کلوخههای داغ میبرد و هیچ نمیماند جز ردی از خون من؟
جهان چرخید و باد رقصید و آتش رویید
تاک خشکید و ماه پوستم را گزید و چشمان من در انتظار بودنت پوسید.
تاک خشکید و ماه پوستم را گزید و چشمان من در انتظار بودنت پوسید.
مهم نیست چقدر بگذره
سر هر کلاسی که درباره مرگ صحبت کنند
یاد تو میوفتم.
یاد تو میوفتم؟
یاد تو هست
همیشه هست
اما بزرگ و بزرگتر میشه.
سر هر کلاسی که درباره مرگ صحبت کنند
یاد تو میوفتم.
یاد تو میوفتم؟
یاد تو هست
همیشه هست
اما بزرگ و بزرگتر میشه.