Ты меня пленила
JONY
من خیلی وقته که دور خودمو خط کشیدم عزیزم. خیلی وقته که از دایره ی زندگی همه ی آدمایی که برام ارزشمند بودن رفتم بیرون. من حتی خودمم فراموش کردم. اما هنوز که هنوزه، نتونستم دور تو رو خط بکشم. نتونستم از فکرم بیرونت کنم. نتونستم فراموشت کنم. کاش قبل از رفتنت فکر و خیالتم جمع میکردی و با خودت میبردی.
این روزها داره دیر میگذره. با غم میگذره. با اشک میگذره. انگار هرچی استقامت میکنم تموم نمیشن. هرچی میشینم و صبر میکنم باز هم این غده گلوم رو مثل تیغ میبره. انگار عمر هم کفاف اینکه روزی باز هم صداشو بشنوم رو نمیده. یا اینکه بدون اشک دربارش صحبت کنم. معلومه که قد نمیده. غیرممکنه. هفت ماه؟ هشت؟ نمیدونم. هرروز با دردی در قفسهسینم میگذره و باز هم شب صبح میشه بدون علاقه من. چیزی نمیبینم. چیزی متوجه نمیشم. لرزش به دستهام اجازه نوشتن نمیده. پوست زیر چشمام میسوزه و مهم نیست. زیر آوارم و مهم نیست. قلبم با هر نشونه از کار میوفته و باز هم مهم نیست. چیزی که مهمه بودن من و نبودن اونه. کاش میفهمید نبودن اون برابر با نبود منه و زندگی رو دست من نمیسپرد. کاش هردو باهم نبودیم.
دیدی تو؟ دیگر مثل قبل مهم نیست. مثل گذشته اهمیت نمیدهم. مثل دیروز حساس نیستم. چه شد؟ چه گفت؟ چه رفت؟ چه مُرد؟ هرچه شد همچو هالهای مبهم گذشت.
جگری بر سر نیزه دارد
فرزندی در بر کفن دارد
شیون و مویهاش آشنا
یک شهر با او غم مشترک دارد.
راوی
فرزندی در بر کفن دارد
شیون و مویهاش آشنا
یک شهر با او غم مشترک دارد.
راوی
رد شد و گفت "من اگر جای تو بودم؛ حتما.."
دقیقا! درست است! خوب خوب میدانی! جای من نیستی هیچگاه نبودی. تو چه میدانی از غمی که قدعلم میکند و تو را بر زانوهایت مینشاند و آنهارا با کلوخههای داغ میبرد و هیچ نمیماند جز ردی از خون من؟
دقیقا! درست است! خوب خوب میدانی! جای من نیستی هیچگاه نبودی. تو چه میدانی از غمی که قدعلم میکند و تو را بر زانوهایت مینشاند و آنهارا با کلوخههای داغ میبرد و هیچ نمیماند جز ردی از خون من؟
جهان چرخید و باد رقصید و آتش رویید
تاک خشکید و ماه پوستم را گزید و چشمان من در انتظار بودنت پوسید.
تاک خشکید و ماه پوستم را گزید و چشمان من در انتظار بودنت پوسید.