راوی
8.12K subscribers
587 photos
63 videos
12 files
213 links
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.
به قامت سایه‌ام می‌نگرم؛ که در نهانی، چه سخت می‌گِریَد.
@informravi

http://t.me/RedChtBot?start=6946891920
Download Telegram
آدمی همیشه تنهاست.
Ты меня пленила
JONY
من خیلی وقته که دور خودمو خط کشیدم عزیزم. خیلی وقته که از دایره ی زندگی همه ی آدمایی که برام ارزشمند بودن رفتم بیرون. من حتی خودمم فراموش کردم. اما هنوز که هنوزه، نتونستم دور تو رو خط بکشم. نتونستم از فکرم بیرونت کنم. نتونستم فراموشت کنم. کاش قبل از رفتنت فکر و خیالتم جمع میکردی و با خودت میبردی.
اولین پاییز بی‌تو تمام و اولین زمستان بی‌تو آغاز شد.
این روزها داره دیر میگذره. با غم میگذره. با اشک می‌گذره. انگار هرچی استقامت می‌کنم تموم نمی‌شن. هرچی می‌شینم و صبر می‌کنم باز هم این غده گلوم رو مثل تیغ میبره. انگار عمر هم کفاف اینکه روزی باز هم صداشو بشنوم رو نمیده. یا اینکه بدون اشک دربارش صحبت کنم. معلومه که قد نمیده. غیرممکنه. هفت ماه؟ هشت؟ نمی‌دونم. هرروز با دردی در قفسه‌سینم میگذره و باز هم شب صبح میشه بدون علاقه من. چیزی نمیبینم. چیزی متوجه نمیشم. لرزش به دست‌هام اجازه نوشتن نمیده. پوست زیر چشمام میسوزه و مهم نیست. زیر آوارم و مهم نیست. قلبم با هر نشونه از کار میوفته و باز هم مهم نیست. چیزی که مهمه بودن من و نبودن اونه. کاش می‌فهمید نبودن اون برابر با نبود منه و زندگی رو دست من نمیسپرد‌. کاش هردو باهم نبودیم.
در میان راه
خود را جا گذاشتم.
Forwarded from راوی
و به ناگاه دیدم آن مرد خسته‌ای که صبح زود می‌رفت
و دیر به خانه بازمی‌گشت
دیگر پدرم نبود بلکه خودم بودم.
عروسک چوبی فندق‌شکن برای ماکادمیا.
تو به اندازه غم هایی که پنهون میکنی زیبایی
-حالت چطوره؟
+ای, نفس میکشم.
-نفس نکش. فریاد بکش!
دیدی تو؟ دیگر مثل قبل مهم نیست. مثل گذشته اهمیت نمی‌دهم. مثل دیروز حساس نیستم. چه شد؟ چه گفت؟ چه رفت؟ چه مُرد؟ هرچه شد همچو هاله‌ای مبهم گذشت.
جگری بر سر نیزه دارد
فرزندی در بر کفن دارد
شیون و مویه‌اش آشنا
یک شهر با او غم مشترک دارد.

راوی
رد شد و گفت "من اگر جای تو بودم؛ حتما.."
دقیقا! درست است! خوب خوب می‌دانی! جای من نیستی هیچگاه نبودی. تو چه میدانی از غمی که قدعلم می‌کند و تو را بر زانوهایت می‌نشاند و آنهارا با کلوخه‌های داغ می‌برد و هیچ نمی‌ماند جز ردی از خون من؟
جهان چرخید و باد رقصید و آتش رویید
تاک خشکید و ماه پوستم را گزید و چشمان من در انتظار بودنت پوسید.
پدرم اعتبار من بود
اعتبارش هست اما خودش نه.
غم بودم و مرگ
بوسه بودی تو
اشک بودم و شک
روشنی بودی تو
من بودم و تو
سپر بودی تو.

راوی