Forwarded from . ࣪ 𝐂𝖎𝗋𝗰ꪊ𝘴 𝐜𝗁ꪖ𝗅𝗅𝖊𝖓ᧁꫀ
╔══ஓ๑♡๑ஓ══╗
ᴍʏ ᴅᴇᴀʀ
─────────────
𓆩 ǫᴜᴇꜱᴛɪᴏɴ 𓆪
╚══ஓ๑♡๑ஓ══╝
「 ˑ⋆。°✩°。⋆ 」
ᴍʏ ᴅᴇᴀʀ
─────────────
همه چیز طبق معمول سر جای خودش قرار داشت، فنجان سمت راست میز، دفتر دقیقا موازی لبهی آن، قلم با فاصلهای مشخص از دفتر و پردهای که همیشه به اندازه یک کف دست کنار زده میشد.او آشفتگی را به شکلی منظم پنهان میکرد. برای همین هیچکس نمیفهمید پشت آن سکوت روان، ذهنی زندگی میکند که شبها مثل اتاقی پر از ساعتهای خراب، همزمان تیکتاک میکند. آدمها او را آرام میدیدند و اشتباه میکردند؛ آرام بودن همیشه نشانه آرامش نیست. او حتی برای اندوهش هم جای مشخصی داشت. اما آن روز، آن روز چیزی اشتباه بود. یک چیز کوچک. یک شی که نباید آنجا میبود. یک خط روی کاغذ که بیش از حد کج بود. یک دقیقه که از برنامه عقب افتاده بود. ابتدا اصلاحش کرد. بعد دوباره. و دوباره. اما هرچه بیشتر درستش میکرد، بیشتر احساس میکرد چیزی درونش دارد از جایی که برایش تعیین کرده بیرون میزند. عصر، به تالار خالی رفت. صحنه تاریک بود و صندلیها بیحرکت، مثل هزاران چشم بسته که سالها منتظر نمایش ماندهاند. روی صحنه ایستاد. هیچ تماشاگری نبود. هیچ موسیقیای پخش نمیشد. هیچ دلیلی برای اجرا وجود نداشت. و با این حال، شروع به رقصیدن کرد. حرکتهایش ابتدا دقیق بودند؛ حسابشده، محدود، اما کم کم چیزی در بدنش شکست. ریتم از کنترلش خارج شد. و او در زندگیاش بلاخره یکبار، دیگر حرکت بعدی را نمیدانست. و عجیب تر اینکه نترسید. موسیقی در ذهنش ادامه داشت. حتی وقتی هیچ صدایی در تالار نبود. صبح در تالار، همهچیز هنوز همانجا بود، صندلیها، پردهها، چراغها، سکوت. فقط یک چیز تغییر کرده بود: خنجری رها شده روی زمین صاف صحنه تالار و پرده های قرمزی حال قرمزیشان بیشتر شده بود، تماشاگران پایان نمایشی را دیده بودند که هیچکسهرگز راز پایانش را نمیفهمد.────────────
𓆩 ǫᴜᴇꜱᴛɪᴏɴ 𓆪
اگر تمام عمرت را برای مرتب کردن آشوب کردهای، وقتی همهچیز منظم شد، چه چیزی برای زندگی کردن باقی میماند؟
╚══ஓ๑♡๑ஓ══╝
「 ˑ⋆。°✩°。⋆ 」
🐳2💘1
. ࣪ 𝐂𝖎𝗋𝗰ꪊ𝘴 𝐜𝗁ꪖ𝗅𝗅𝖊𝖓ᧁꫀ
اگر تمام عمرت را برای مرتب کردن آشوب کردهای، وقتی همهچیز منظم شد، چه چیزی برای زندگی کردن باقی میماند؟
اون موقع میشد که واقعا با ذهن اروم تر میشد زندگی کرد
🐳2💘1
Forwarded from Breathe
⛓عزرائیل موقع گرفتن جونت بهت میگه:
«تولدت بیدلیل و مرگت بیهدفه چون در درون خودت چیزی جز یه حفرهی بیپایان نمیبینی. خود واقعیت رو با نقشهای حسابشدهای که پیش انسانها بازی میکردی ته اون گودال دفن کردی. اینکه بقیه چطور باهات رفتار کنن مهمتر از رفتار تو با خودت بود.»〰
🪦https://t.me/cryurasafe
«تولدت بیدلیل و مرگت بیهدفه چون در درون خودت چیزی جز یه حفرهی بیپایان نمیبینی. خود واقعیت رو با نقشهای حسابشدهای که پیش انسانها بازی میکردی ته اون گودال دفن کردی. اینکه بقیه چطور باهات رفتار کنن مهمتر از رفتار تو با خودت بود.»〰
🪦https://t.me/cryurasafe
💘3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
彡𝑺𝒖𝒈𝒖𝒓𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒍𝒐𝒔𝒕 𝒘𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕?
𝒀𝒐𝒖 𝒐𝒌?
𝒀𝒐𝒖 𝒐𝒌?
🕊3💘1
°•°•°•☆°•°•°•
🕊3💘1
چنان احساساتش عمیق و بی رنگ بود گویی قلب زندگی برای او میتپید
فرقی نداشت چرخ روزگار چگونه برایش بچرخد او همواره بی درنگ شاد بود
ولیکن در اعماق دلش دیوانه ای پیش نبود
و تنها دلیل خنده هایش برای ادامه زندگی
و شادی های کودکانه اش فقط برای گذروندن لحظه اش به شادی
جوری که فقط لحظه ای احساس زنده بودن داشته باشد
پس با خود میگفت یعنی من یک دیوانه ام؟
جواب سوالش را خودش میدانست
او دیوانه نبود
فقط به دنبال راهی برای شادی بود
فرقی نداشت چرخ روزگار چگونه برایش بچرخد او همواره بی درنگ شاد بود
ولیکن در اعماق دلش دیوانه ای پیش نبود
و تنها دلیل خنده هایش برای ادامه زندگی
و شادی های کودکانه اش فقط برای گذروندن لحظه اش به شادی
جوری که فقط لحظه ای احساس زنده بودن داشته باشد
پس با خود میگفت یعنی من یک دیوانه ام؟
جواب سوالش را خودش میدانست
او دیوانه نبود
فقط به دنبال راهی برای شادی بود
🕊4🐳1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM