𝖢𝖱 𝖯𝗅𝖺𝖼𝖾
63 subscribers
106 photos
38 videos
13 links
•°𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗉𝗋𝖾𝖽𝗂𝖼𝗍, 𝖨 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗀𝗇 .
𝄞 INTJ 𝗕𝗢𝗢𝗢...
𝖲𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 : @NekoJJK
𝖬𝖾 :http://t.me/HidenChat_Bot?start=2140201565
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐳1💘1
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌•Her • • Me
💘8🐳1🍓1
epiphany
Taylor Swift
🕊3🐳2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑻𝒘𝒐 𝒑𝒆𝒐𝒑𝒍𝒆 𝒘𝒉𝒐 𝒂𝒓𝒆 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒕𝒐𝒈𝒆𝒕𝒉𝒆𝒓
🕊3🐳1💘1
冬のはなし
Given
🕊3🐳1💘1
قسمت جدیدش اومد و من قراره باز ازش پست بزار-
🐳2💘1
این ادیته برای قسمته قبلشه ولی خب
🐳2💘1
مهم نیته
🐳2💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
╔══ஓ๑♡๑ஓ══╗
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ᴍʏ ᴅᴇᴀʀ
  ─────────────
همه‌ چیز طبق معمول سر جای خودش قرار داشت، فنجان سمت راست میز، دفتر دقیقا موازی لبه‌ی آن، قلم با فاصله‌ای مشخص از دفتر و پرده‌ای که همیشه به اندازه‌ یک کف دست کنار زده می‌شد.او آشفتگی را به شکلی منظم پنهان میکرد. برای همین هیچکس نمی‌فهمید پشت آن سکوت روان، ذهنی زندگی می‌کند که شب‌ها مثل اتاقی پر از ساعت‌های خراب، هم‌زمان تیک‌تاک می‌کند. آدم‌ها او را آرام می‌دیدند و اشتباه می‌کردند؛ آرام بودن همیشه نشانه‌ آرامش نیست. او حتی برای اندوهش هم جای مشخصی داشت. اما آن روز، آن روز چیزی اشتباه بود. یک چیز کوچک. یک شی که نباید آنجا می‌بود. یک خط روی کاغذ که بیش از حد کج بود. یک دقیقه که از برنامه عقب افتاده بود. ابتدا اصلاحش کرد. بعد دوباره. و دوباره. اما هرچه بیشتر درستش می‌کرد، بیشتر احساس می‌کرد چیزی درونش دارد از جایی که برایش تعیین کرده بیرون می‌زند. عصر، به تالار خالی رفت. صحنه تاریک بود و صندلی‌ها بی‌حرکت، مثل هزاران چشم بسته که سال‌ها منتظر نمایش مانده‌اند. روی صحنه ایستاد. هیچ تماشاگری نبود. هیچ موسیقی‌ای پخش نمی‌شد. هیچ دلیلی برای اجرا وجود نداشت. و با این حال، شروع به رقصیدن کرد. حرکت‌هایش ابتدا دقیق بودند؛ حساب‌شده، محدود، اما کم‌ کم چیزی در بدنش شکست. ریتم از کنترلش خارج شد. و او در زندگی‌اش بلاخره یک‌بار، دیگر حرکت بعدی را نمی‌دانست. و عجیب‌ تر اینکه نترسید. موسیقی در ذهنش ادامه داشت. حتی وقتی هیچ صدایی در تالار نبود. صبح در تالار، همه‌چیز هنوز همان‌جا بود، صندلی‌ها، پرده‌ها، چراغ‌ها، سکوت. فقط یک چیز تغییر کرده بود: خنجری رها شده روی زمین صاف صحنه تالار و پرده های قرمزی حال قرمزی‌شان بیشتر شده بود، تماشاگران پایان نمایشی را دیده بودند که هیچکس‌هرگز راز پایانش را نمی‌فهمد.
────────────
 𓆩 ǫᴜᴇꜱᴛɪᴏɴ 𓆪
اگر تمام عمرت را برای مرتب کردن آشوب کرده‌ای، وقتی همه‌چیز منظم شد، چه چیزی برای زندگی کردن باقی می‌ماند؟

╚══ஓ๑♡๑ஓ══╝
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌「 ˑ⋆。°°。⋆  」
🐳2💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐳1
Forwarded from Breathe
عزرائیل موقع گرفتن جونت بهت میگه:
«تولدت بی‌دلیل و مرگت بی‌هدفه چون در درون خودت چیزی جز یه حفره‌ی بی‌پایان نمی‌بینی. خود واقعیت رو با نقش‌های حساب‌شده‌ای که پیش انسان‌ها بازی می‌کردی ته اون گودال دفن کردی. اینکه بقیه چطور باهات رفتار کنن مهم‌تر از رفتار تو با خودت بود.»
🪦https://t.me/cryurasafe
💘3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیلی عمیق بود
💘4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
彡𝑺𝒖𝒈𝒖𝒓𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒍𝒐𝒔𝒕 𝒘𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕?
𝒀𝒐𝒖 𝒐𝒌?
🕊3💘1
night
drwncvnt
☾༺
🕊3💘1
𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚 𝒆𝒎𝒐𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒊 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒆𝒗𝒆𝒏𝒕𝒖𝒂𝒍𝒍𝒚 𝒅𝒊𝒔𝒔𝒐𝒍𝒗𝒆𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒐 𝒆𝒎𝒑𝒕𝒊𝒏𝒆𝒔𝒔.
🕊4💘1