Enfin il a été desséché, épuisé devant cette fenêtre, et sa poussière sera emportée par le vent
بالاخره اوجلو این پنجره خشکید وتحلیل رفت ومرد بعدأ به خاکسترمبدل خواهدگردیدوغبارش راهم باد خواهدبرد
@conteuse
بالاخره اوجلو این پنجره خشکید وتحلیل رفت ومرد بعدأ به خاکسترمبدل خواهدگردیدوغبارش راهم باد خواهدبرد
@conteuse
Il souffrait pourtant, il avait du désir, de la passion, mais personne ne l'a su, tout cela sera emporté par le vent.est _ce que nous ne suivons pas le même destin ?
اورنج می بردولی درعین حال تمایلات وهوی وهوس هم داشت ولی کسی ندانست ونفهمیدکه تمام اینهابه بادخواهدرفت
@conteuse
اورنج می بردولی درعین حال تمایلات وهوی وهوس هم داشت ولی کسی ندانست ونفهمیدکه تمام اینهابه بادخواهدرفت
@conteuse
Elle parlait inconsciemment, comme si elle voulait se convaincre
اوبلا اراده حرف میزد که خودکه خودرا متقاعدکند
@conteuse
اوبلا اراده حرف میزد که خودکه خودرا متقاعدکند
@conteuse
Elle avait des prunelles claires et larges avec de longs cils blonds et une veine bleuâtre gonflait son front
چشمهای درشت ومژه های کمرنگ بلندی داشت ویک رگ آبی رنگ درپیشانیش نمایان بود
@conteuse
چشمهای درشت ومژه های کمرنگ بلندی داشت ویک رگ آبی رنگ درپیشانیش نمایان بود
@conteuse
Son expression dure et ses manières hautaines étaient changées, elle était devenue simple, presque naïve
آن خشونت روحی وتکبر همیشگی اش تغییرکرده بود، خیلی صاف وساده وانمود می کرد.
@conteuse
آن خشونت روحی وتکبر همیشگی اش تغییرکرده بود، خیلی صاف وساده وانمود می کرد.
@conteuse
Elle se blotissait contre moi, avec une expression surnaturelle mélangée de peur et de passion. Je sentais sa chair et pouvais compter les battements de son cœur
خودش رادر حال عجیبی که حاکی ازترس وهوای نفس بود به من چسبانده بود، بطوریکه بوی بدنش راحس میکردم ومی توانستم ضربان قلبش رابشمارم.
@conteuse
خودش رادر حال عجیبی که حاکی ازترس وهوای نفس بود به من چسبانده بود، بطوریکه بوی بدنش راحس میکردم ومی توانستم ضربان قلبش رابشمارم.
@conteuse
Un rythme sourd se mit à battre dans mes veines, d'abord incertain, puis précipité qui devint la pulsation d'une course accélérée
جریان خون دررگهایم روبه تندی می رفت که درابتدا نامشخص(نامحسوس) بودوبه تدریج به تپش منجرگردید.
@conteuse
جریان خون دررگهایم روبه تندی می رفت که درابتدا نامشخص(نامحسوس) بودوبه تدریج به تپش منجرگردید.
@conteuse
Je me demandais à quoi elle voulait en venir et pourquoi elle me témoignait tant de confiance
باخودمی گفتم چراپیش من آمده است واین اظهاربه یگانگی اش چیست؟
@conteuse
باخودمی گفتم چراپیش من آمده است واین اظهاربه یگانگی اش چیست؟
@conteuse
Elle désigna la fenêtre :s'il te plaît, retire le rideau
بعداشاره به پنجره کرده وگفت:چطوراست پرده رابکشید؟
@conteuse
بعداشاره به پنجره کرده وگفت:چطوراست پرده رابکشید؟
@conteuse
Il faisait une chaleur molle, moite, lourde d'orage
هوای گرم ومرطوبی بودکه به علت طوفان سنگین هم شده باشد.
@conteuse
هوای گرم ومرطوبی بودکه به علت طوفان سنگین هم شده باشد.
@conteuse