Pas possible, tiens, j'ignorais, puis_je suite à l'hôpital réclamer sa dépouille pour l'envoyer à Soummatpur (lieu de l'incinération) j'ai peur qu'on ne l'envoie à l'Ecole de Médecine pour la dissection
ممکن نیست چطورچنین شده است، نمیدانستم، آیا ممکن است کمکی ازطرف شما تقاضاکنم؟ همین الان برویم بیمارستان وجسداوراتقاضاکنیم که به سوماتپور (محل خاکسترکردن اجساد) بفرستیم، می ترسم اورا برای تشریح به مدرسه طب بفرستند
@conteuse
ممکن نیست چطورچنین شده است، نمیدانستم، آیا ممکن است کمکی ازطرف شما تقاضاکنم؟ همین الان برویم بیمارستان وجسداوراتقاضاکنیم که به سوماتپور (محل خاکسترکردن اجساد) بفرستیم، می ترسم اورا برای تشریح به مدرسه طب بفرستند
@conteuse
Voyons, soyez raisonnable, en ce moment l'hôpital est fermé, nous nous occuperons de cela demain matin
تحمل داشته باشیدالان دراین ساعت بیمارستان تعطیل است فرداصبح این اقدام راخواهم کرد
@conteuse
تحمل داشته باشیدالان دراین ساعت بیمارستان تعطیل است فرداصبح این اقدام راخواهم کرد
@conteuse
D'un air boudeur elle frappa de son pied le parquet:il le faut, il le faut tout de suit, j'ai tellement peur, je suis si désolée, il avait confiance en moi, et c'est un grand sacrilège, tu comprends ?
ولی اوباعدم رضایت پای خودرا بکف اتاق می کوبید ومیگفت"باید، باید، بایدهمین الان، ومن بقدری می ترسیدم وبقدری پریشانم، اوبه من اعتمادکامل داشت، واین کفراست، میفهمی؟
@conteuse
ولی اوباعدم رضایت پای خودرا بکف اتاق می کوبید ومیگفت"باید، باید، بایدهمین الان، ومن بقدری می ترسیدم وبقدری پریشانم، اوبه من اعتمادکامل داشت، واین کفراست، میفهمی؟
@conteuse
Elle sanglota et se laissa tomber sur mon lit en se tordant, je suis si seule, balbutia_t_elle, si malheureuss, je comptais sur toi, mais viens donc, approche _toi, j'ai quelque chose à te dire
پس شروع به گریه کرده خودرا روی تخت من انداخت وپیچ وتاب میخورد باخودمی گفت:چقدرمن بی کس وبدبختم، من به توامیدواربودم، ولی بیا، بیا نزدیک، می خواهم چیزی به توبگویم
@conteuse
پس شروع به گریه کرده خودرا روی تخت من انداخت وپیچ وتاب میخورد باخودمی گفت:چقدرمن بی کس وبدبختم، من به توامیدواربودم، ولی بیا، بیا نزدیک، می خواهم چیزی به توبگویم
@conteuse
Je m'approchai en hésitant, elle m'offrait ses mains délicates, puis me confia:
من با تردید جلورفتم. او دستهای ظریفش رابه من دادوبعد گفت:
@conteuse
من با تردید جلورفتم. او دستهای ظریفش رابه من دادوبعد گفت:
@conteuse
Il y a quelque chose que je n'ose avouer à personne
یک موضوعی است که من تاحال جرآت نکرده ام به کسی بگویم
@conteuse
یک موضوعی است که من تاحال جرآت نکرده ام به کسی بگویم
@conteuse
J'ai une si grande pitie pour les vies humbles, pour les gens simples qui mènent une vie tout à fait inaperçue comme des vagues sur l'océan sans limite
من نسبت به درماندگان وافتادگان که وجودشان مثل امواج دریا روبه فنا می رود بسیاررحیم وشفیقم.
@conteuse
من نسبت به درماندگان وافتادگان که وجودشان مثل امواج دریا روبه فنا می رود بسیاررحیم وشفیقم.
@conteuse
Ce pauvre diable de Bhagvan, il est venu au monde et il en est parti sans laisser aucune trace
این باگوان بدبخت به دنیا آمد وازدنیا رفت بدون اینکه اثری ازاو درصفحه ی روزگارباقی باشد.
@conteuse
این باگوان بدبخت به دنیا آمد وازدنیا رفت بدون اینکه اثری ازاو درصفحه ی روزگارباقی باشد.
@conteuse
Ou essayer d'en laisser une, dire que de temps auparavant il parlait, remuait et pensait
یا سعی کرده باشد که اثری ازاوبه یادگاربماندتابتوان چندی بعد گفت اومی گفته، حرکت میکرده. فکرمی نموده.
@conteuse
یا سعی کرده باشد که اثری ازاوبه یادگاربماندتابتوان چندی بعد گفت اومی گفته، حرکت میکرده. فکرمی نموده.
@conteuse
A présent il n'est plus, sa mort avait été aussi inutile que sa vie, et il y en a des milliers de pareilles
فعلا اونیست. مرگش مثل حیاتش بی فایده بوده است وهزاران هزار مثل وماننداووجوددارند
@conteuse
فعلا اونیست. مرگش مثل حیاتش بی فایده بوده است وهزاران هزار مثل وماننداووجوددارند
@conteuse
Certainement il croyait à son Karma, il supportait son destin avec résignation
ولی محققا او به کارمامعتقد بوده وبا تسلیم ورضا سرنوشت خودرا تعقیب می کرده
@conteuse
ولی محققا او به کارمامعتقد بوده وبا تسلیم ورضا سرنوشت خودرا تعقیب می کرده
@conteuse