Je tins parole le lendemain, pendant le dîner et le souper, je ne fis pas la moindre attention à elle et Félicia à moi non plus, elle semblait oublier même ma presence
فردای آنروز چه درموقع ناهاروچه شام بدون اینکه توجهی به فلیسیا بکنم صحبت می کردم واو هم مثل اینکه اصلا متوجه من نبود
@conteuse
فردای آنروز چه درموقع ناهاروچه شام بدون اینکه توجهی به فلیسیا بکنم صحبت می کردم واو هم مثل اینکه اصلا متوجه من نبود
@conteuse
Après souper, en rentrant dans ma chambre, on frappa à ma porte, j'ouvris et vis Félicia en robe de chambre de batik splendide, décorée de motifs chinois,
پس ازصرف شام که به اتاقم مراجعت کردم دیدم دست به دراتاق میزنند، دراراگشودم دیدم فلیسیا درلباس اتاق بسیارعالی مزین بنفش ونگارچینی است
@conteuse
پس ازصرف شام که به اتاقم مراجعت کردم دیدم دست به دراتاق میزنند، دراراگشودم دیدم فلیسیا درلباس اتاق بسیارعالی مزین بنفش ونگارچینی است
@conteuse
Elle entra d'un air distrait, sa blancheur transparente, son corps bien moulé, son parfum doux et pénétrant me troublèrent
بارویی گشاده وارداتاق شد، ازسفیدی ولطافت وزیبایی اندام وعطرملایم ونافذ خودحال مرادگرگون ساخت
@conteuse
بارویی گشاده وارداتاق شد، ازسفیدی ولطافت وزیبایی اندام وعطرملایم ونافذ خودحال مرادگرگون ساخت
@conteuse
Elle m'adressa la parole en me tutoyant:tu te rends compte de ce que je te disais l'autre soir, j'avais un mauvais pressentiment. Tu n'as pas appris l'horrible nouvelle ?
بعدشروع به سخن کرده ودرکمال یگانی مرا توخطاب می کرد ومی گفت:آیا توبرای آنچه شب قبل گفتم اهمیتی قائلی؟ من به شهادت قلب انتظاروقوع حادثه ی بدی راداشتم، آیا توازاین خبربد اطلاع پیداکردی؟
@conteuse
بعدشروع به سخن کرده ودرکمال یگانی مرا توخطاب می کرد ومی گفت:آیا توبرای آنچه شب قبل گفتم اهمیتی قائلی؟ من به شهادت قلب انتظاروقوع حادثه ی بدی راداشتم، آیا توازاین خبربد اطلاع پیداکردی؟
@conteuse
Que voulez _vous dire ? Voilà, cet après _midi on m'a téléphoné de l'hôpital que Bhagvan est mort
چه می خواهید بگویید؟ امروزبعدازظهرازبیمارستان به من تلفن کردندکه باگوان مرد
@conteuse
چه می خواهید بگویید؟ امروزبعدازظهرازبیمارستان به من تلفن کردندکه باگوان مرد
@conteuse
Pas possible, tiens, j'ignorais, puis_je suite à l'hôpital réclamer sa dépouille pour l'envoyer à Soummatpur (lieu de l'incinération) j'ai peur qu'on ne l'envoie à l'Ecole de Médecine pour la dissection
ممکن نیست چطورچنین شده است، نمیدانستم، آیا ممکن است کمکی ازطرف شما تقاضاکنم؟ همین الان برویم بیمارستان وجسداوراتقاضاکنیم که به سوماتپور (محل خاکسترکردن اجساد) بفرستیم، می ترسم اورا برای تشریح به مدرسه طب بفرستند
@conteuse
ممکن نیست چطورچنین شده است، نمیدانستم، آیا ممکن است کمکی ازطرف شما تقاضاکنم؟ همین الان برویم بیمارستان وجسداوراتقاضاکنیم که به سوماتپور (محل خاکسترکردن اجساد) بفرستیم، می ترسم اورا برای تشریح به مدرسه طب بفرستند
@conteuse
Voyons, soyez raisonnable, en ce moment l'hôpital est fermé, nous nous occuperons de cela demain matin
تحمل داشته باشیدالان دراین ساعت بیمارستان تعطیل است فرداصبح این اقدام راخواهم کرد
@conteuse
تحمل داشته باشیدالان دراین ساعت بیمارستان تعطیل است فرداصبح این اقدام راخواهم کرد
@conteuse
D'un air boudeur elle frappa de son pied le parquet:il le faut, il le faut tout de suit, j'ai tellement peur, je suis si désolée, il avait confiance en moi, et c'est un grand sacrilège, tu comprends ?
ولی اوباعدم رضایت پای خودرا بکف اتاق می کوبید ومیگفت"باید، باید، بایدهمین الان، ومن بقدری می ترسیدم وبقدری پریشانم، اوبه من اعتمادکامل داشت، واین کفراست، میفهمی؟
@conteuse
ولی اوباعدم رضایت پای خودرا بکف اتاق می کوبید ومیگفت"باید، باید، بایدهمین الان، ومن بقدری می ترسیدم وبقدری پریشانم، اوبه من اعتمادکامل داشت، واین کفراست، میفهمی؟
@conteuse
Elle sanglota et se laissa tomber sur mon lit en se tordant, je suis si seule, balbutia_t_elle, si malheureuss, je comptais sur toi, mais viens donc, approche _toi, j'ai quelque chose à te dire
پس شروع به گریه کرده خودرا روی تخت من انداخت وپیچ وتاب میخورد باخودمی گفت:چقدرمن بی کس وبدبختم، من به توامیدواربودم، ولی بیا، بیا نزدیک، می خواهم چیزی به توبگویم
@conteuse
پس شروع به گریه کرده خودرا روی تخت من انداخت وپیچ وتاب میخورد باخودمی گفت:چقدرمن بی کس وبدبختم، من به توامیدواربودم، ولی بیا، بیا نزدیک، می خواهم چیزی به توبگویم
@conteuse
Je m'approchai en hésitant, elle m'offrait ses mains délicates, puis me confia:
من با تردید جلورفتم. او دستهای ظریفش رابه من دادوبعد گفت:
@conteuse
من با تردید جلورفتم. او دستهای ظریفش رابه من دادوبعد گفت:
@conteuse
Il y a quelque chose que je n'ose avouer à personne
یک موضوعی است که من تاحال جرآت نکرده ام به کسی بگویم
@conteuse
یک موضوعی است که من تاحال جرآت نکرده ام به کسی بگویم
@conteuse