Le ricanement lugubre d'un vautour effarouché dans le calme de la nuit nous parvenait de loin
وبانگ مشئوم کرکسی ازدور درآن سکوت شب به گوشمان می رسید
@conteuse
وبانگ مشئوم کرکسی ازدور درآن سکوت شب به گوشمان می رسید
@conteuse
Le ciel chargé était menaçant, les arbres mouillés répandaient des senteurs, excitantes, Félicia se tourna vers moi:
آسمان گرفته تهدیدمان میکرد ودرختان مرطوب بوی مست کننده ای ازخود میپراکندند فلیسیا بجانب من برگشت
@conteuse
آسمان گرفته تهدیدمان میکرد ودرختان مرطوب بوی مست کننده ای ازخود میپراکندند فلیسیا بجانب من برگشت
@conteuse
"il va bientôt pleuvoir, il faut rentrer, me dit_elle"
بزودی باران خواهد گرفت، برویم، اوبه من گفت
@conteuse
بزودی باران خواهد گرفت، برویم، اوبه من گفت
@conteuse
Elle ne s'était pas trompée, car à peine montés dans le taxi, un orage éclata, et une averse commença à tomber de toute sa force
اواشتباه نکرده بودزیراهنوزدرتاکسی ننشسته بودیم که طوفان شروع ورگبار بشدت هرچه تمامترسرازیرشد
@conteuse
اواشتباه نکرده بودزیراهنوزدرتاکسی ننشسته بودیم که طوفان شروع ورگبار بشدت هرچه تمامترسرازیرشد
@conteuse
Une fois enformée dans l'auto, elle se laissa aller au fond de la voiture
درتاکسی که بسته شد خودرا درانتهای ماشین جای داد
@conteuse
درتاکسی که بسته شد خودرا درانتهای ماشین جای داد
@conteuse
Le paysage englouti dans les ténèbres et la pluie, nous étions devenus plus intimes
چون مناظراطراف درتاریکی شب ورگبار ازبین رفته بودمامهربانترومحترمترشده بودیم
@conteuse
چون مناظراطراف درتاریکی شب ورگبار ازبین رفته بودمامهربانترومحترمترشده بودیم
@conteuse
Elle était tout près de moi, je frôlais presque son bras nu et me grisait de son parfum
اوکاملا به من چسبیده بودومن بازوی برهنه اورالمس میکردم وازبوی عطراومست شده بودم
@conteuse
اوکاملا به من چسبیده بودومن بازوی برهنه اورالمس میکردم وازبوی عطراومست شده بودم
@conteuse
Elle était plus à son aise, plus docile créée, soudain un flot de confidences jaillit de ses lèvres
اوخیلی سردماغ واهلی به نطرمیرسیدومحیط مساعدی محرمیتی ایجادشده بود دفعتا چشمه مهروملاطفت ازلبانش جاری گردید
@conteuse
اوخیلی سردماغ واهلی به نطرمیرسیدومحیط مساعدی محرمیتی ایجادشده بود دفعتا چشمه مهروملاطفت ازلبانش جاری گردید
@conteuse
Elle me raconta d'abord un mythe conservé dans la littérature hindoue, qui représente la lune comme un vase plein de Soma (liqueur sacrée), laquelle diminue au fur et à mesure que les Dieux s'en abreuvent pour être rempli à nouveau par le soleil
ابتدایکی ازافسانه های ادبی هندوها رابدین تفصیل برای من بیان نمود که ماه راکوزه ای پرازسوما (مشروب مقدس) تصورمی کنند که به تدریج خدایان ازآن می نوشندوهمینکه روبه نقصان گذاشت بازخورشید آن راپرمیکند
@conteuse
ابتدایکی ازافسانه های ادبی هندوها رابدین تفصیل برای من بیان نمود که ماه راکوزه ای پرازسوما (مشروب مقدس) تصورمی کنند که به تدریج خدایان ازآن می نوشندوهمینکه روبه نقصان گذاشت بازخورشید آن راپرمیکند
@conteuse
Puis elle me confia que son caractère subissant des changement suivent les différentes phases de la lune, c'est_à_dire qu'elle se sentait plutôt le jouet de quelque force étrangère mais attachée à lui, qui l'emmenait comme le grand souffle de l'enfer et elle ne pouvait obéir qu'a son seul instinet
بعداعتراف کردکه حالت اومرتبط به احوال واهله قمر است، یعنی خودرا بازیچه قوه خارجی ای مخصوص به خودمی پندارد که اورا مانند طوفان جهنم باخودمیبردواوجزبه غریزه خودنمی تواند تابع قدرت دیگرباشد
@conteuse
بعداعتراف کردکه حالت اومرتبط به احوال واهله قمر است، یعنی خودرا بازیچه قوه خارجی ای مخصوص به خودمی پندارد که اورا مانند طوفان جهنم باخودمیبردواوجزبه غریزه خودنمی تواند تابع قدرت دیگرباشد
@conteuse