Computer کمپیوتر
2.6K subscribers
39 photos
78 videos
127 files
53 links
به بزرگترین کانال آموزش برنامه های کمپیوتر خوش آمدید
آموزش ICDL
آموزش برنامه های گرافیکی
آموزش برنامه نویسی و طراحی وب
موضوعات جالب و جذاب دنیای تکنولوژی و هوش مصنوعی

آی دی مدیر کانال :
@arefqarizada
Download Telegram
هفت عادت مردمان موثر.pdf
6.9 MB
هفت عادت مردمان موثر – استفان کاوی
👍5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آموزش کسب درآمد از اینترنت
جلسه اول
محمد عارف قاری زاده
@computer_material
👍12🤩4🥰2👏2🤯1
آیین کامیابی (@ocbooks).pdf
3.7 MB
آیین کامیابی – دیل کارنگی

آیین کامیابی در زمینه روانشناسی عملی و ساده ایست که به کار زندگی روزانه می خورد و راههای خوبی برای سیر و سلوک آدمی است.
👍21
ghale-heyvanat.pdf
865.8 KB
📙نام کتاب : قلعه حیوانات
نویسنده#جورج_اورول
📃تعداد صفحه : 102
📝 زبان : فارسی
👍5
@SaCafeketab - ۱۹۸۴ .pdf
4.2 MB
📕 کتاب : ۱۹۸۴
اثر : #جورج_اورول

#رمان

📚
👍5
Computer کمپیوتر
سلام امشب فرصت دارید تمام مشخصات خو بفرستید کسانیکه فرستادین لطفاً تمام مشخصات خواسته شده بفرستین . بعضی اسم مکتب و پوهنتون خو ننوشتن بعضی سال تولد خو ننوشتن جاهای که درس دادن و یا کارکردن مشخص نکردن مه هم نمی‌فهمم هموته خالی میگذارم امشب فرصت دارین همه…
سلام ❤️
با عرض پوزش چند روز سیستم در دسترس نبود و نتوانستم سی وی ها درست کنم 🙏🏻
لیست اسامی اشخاصی که سی وی های شان درست شده میتوانند پیام بگذارند و سی وی خود را دریافت کنند :
ID :
@qarizadaaref

نکته : اشخاصی که هنوز سی وی شان درست نشده یک پیام بفرستند تا درست کنم

لیست اشخاص :
انوشه
آزیتا
فریحه
گیتا
هایده
معروف
مرسل
پری گل
سعدیه
سعیده
شهزاد یوسفی
وثیق الله
زهرا زینت
زرغونه

❇️به آی دی که مشخصات خور روان کردین پیام بدین که روان کنم سی وی شما
👍52
نگران نباش زندگی کن @tajvizAngize. Pdf
33.5 MB
📕- کتاب نگران نباش زندگی کن
✍🏻- دیل کارنگی
.
اگه توی زندگی درگیر نگرانی های بی مورد هستید، یا افکار و حس های الکی منفی دارید بخونیدش. درمانتون می‌کنه.
|
👍43
واقعیت @tajvizBook. Pdf
1.7 MB
📕- کتاب واقعیت - اثر هانس رزلینگ.
این کتاب بهت ثابت می کنه راجب جهان اشتباه فکر می کنی و جهان خیلی بهتر از چیزیه که ما فکر میکنیم، همچنین بیل گیتس که هفته ای پنج جلد کتاب می خونه می گه این کتاب مهم ترین کتابیه که تا الان خونده، همچنین دستور می ده هرکی توی آمریکا فارغ التحصیل می شه یدونه ازین کتاب بهش بدن.
👍4😁3
مغازه ی جادویی.pdf
21.2 MB
📚- کتاب مغازه جادویی
✍🏻- جیمز آر دوتی.

به نظرم یکی از شگفت انگیز ترین جادوهایی که از ته قلب بهش باور داشتم رو یاد داده و هرکسی توی زندگیش با اضطراب، عدم اعتماد به نفس، درد و غم و رنج دست و پنجه نرم می‌کنه باید بخوندش. همچنین کسی که در آینده می‌خواد پزشک بشه. این کتاب هدیه ی من به شما. سیو کنید حتماً بخونید.
👍6
فکرتان_را_عوض_کنید_تا_زندگیتان_تغییر_کند.pdf
2.1 MB
فکرتان را عوض کنید، تا زندگیتان تغییر کند – برایان تریسی

این کتاب به شما می‌آموزد که چگونه برای رسیدن به موفقیت، همه توانایی‌های بالقوه‌تان را شکوفا کنید.
👍5🤩3🤔2
سلام
مثل همیشه در کنار شما بودم و خواهم بود
هفته پیش رفتم پوهنتون از معاش ها خو صحبت کردم خلاصه کلام اینکه در مدت سه سالی که صبح و بعد از ظهر تدریس کردم یک افغانی نصیب مه نشد .
نگران پول اصلأ نیم چون به شما ها کمک کردم و درس دادم هرچند خیلی ضربه های اقتصادی و کاری و ... خوردم ولی همه فدای همه شما برادران و خواهران گرامی مه.
سال جدید برنامه های منحصر به فردی دارم و امیدوارم قوی تر از گذشته به شما وقت بگذارم و کمک بکنم تا رسالت مه تکمیل بشه و رسالت مه جز کمک به شما نیست.

نظر شما در مورد فعالیت های آینده در کانال و آموزش های منحصر به فرد خواهانم
میتونین به شکل ناشناس حرفا خو بگین.


https://telegram.me/BChatBot?start=sc-677780-DeWvTR4
👏3111👍11😁8😢6🥰5
هیچ وقت یادم نمیره سالی که میخواستم امتحان کانکوربدم...
۱۲سال مکتب اول نمره صنف خوبودم مکتب بخیرتمام شد وبی صبرانه منتظرامتحان کانکوربودم اوسال تقریباازفامیل ما ۸ نفربودیم که امتحان کانکورمیدادیم مثل دخترعمه، دخترکاکا، پسرعمه اینا... هیچ کدام ماآمادگی قبلی به کانکورنداشتیم وهمه ی ماهم ازمکتب دولتی فارغ شده بودیم تعریف نمیکنم ولی لایق ترینه اونامه بودم واوناآخرنمره های صنف خوبودن.... بلاخره امتحان کانکوررسید، امتحان دادیم ومنتظراعلان نتایج بودیم وقتی نتایج اعلان شد۷ نفربه ۱۶کامیاب شدن ۱ نفربه ۱۴ تربیه معلم... واویک نفرمه بودم...
هیچ وقت یادم نمیره آنقدرگریه کردم که حدنداشت ازطفلیت به معلمی علاقه داشتم ولی میخواستم حداقل ۱۶باشم نه ۱۴... ازیک طرف هم حرف های فامیل آزارم میدادکه میگفتن توکه اول نمره صنف خوبودی به ۱۴کامیاب شدی ولی اوناکه آخرنمره های صنف خوبودن به ۱۶....
نمیخواستم تربیه معلم رابخوانم ولی پدرم خیلی نصیحتم کردن که دخترمه بخوان شایدبه خیرتوباشه توچی میفهمی شایدخداهمینطوری میخواسته، شایدحکمتی پشت این کارنهفته باشه که توازاوبی خبری...
بلاخره گپ پدرخوزمین ننداختم وبادلی شکسته تربیه معلم رفتم اول به مه خیلی سخت بودولی کم کم عادت کردم سه سمسترم باموفقیت تمام شدتااینکه سمسترم چهارمم رسید هنوزسمسترچهارمم تمام نشده بودکه خبرشدم بست های معلمی بعداز۸ سال آمده منم گفتم خیره امتحان میدم بیزوتااعلان نتایج ۱۴مم خلاص میشه هرچندمطمیین هم نبودم کامیاب میشم...
چون همیشه میگفتن تا۱۶هاباشن ۱۴هاراصبراست... منم میگفتم خیره حداقل یک تجربه ای به مه میشه....
بلاخره امتحان معلمی راهم بادخترعمه ودخترکاکامه که بیچاره ها۴سال میشدفارغ شده بودن از۱۶ وبیکاربودن امتحان دادم تاازتربیه معلم فارغ شدم نتایج امتحان معلمی هم آمدوکامیاب شده بودم اووقت فهمیدم که پشت اینکارچه حکمتی نهفته بوده ولی مه اصرارمیکردم که چرابه تربیه معلم کامیاب شدم چرالیسانس نشدم واقعاهم خداچقدخیربنده هاخومیخواهه ولی مااصرار میکنیم که چراکاری که میخواهیم نمیشه... اووقت فهمیدم که خداچرا مرازاو۷ نفرجداکرد چرانگذاشت منم ۱۶باشم اوهفت نفردیگه نتونستن امتحان معلمی رابدن چون هنوزدوسال دیگرشان مانده بود حتااگه کامیاب هم میشدن مدرک نداشتن.....
اوروزخداراشکرکردم وبه خاطراشک های که دوسال پیش ریخته بودم خیلی پشیمان بودم یادم ازروزای آمد که گریه میکردم ومیگفتم تربیه معلم رانمیخوام درحالیکه خداچقدخوبی مرامیخواسته.... ولی دخترعمه ودخترکاکامه که بامه امتحان معلمی راداده بودن کامیاب نشدن اووقت برعکس دوسال پیش فامیل میگفتن توکه ۱۴بودی کامیاب شدی ولی اوناکه ۱۶بودن کامیاب نشدن
ای به مه یک درسی شدکه هیچ وقت نگران حرف مردم نباشم چون اونادرهرحالت حرف خومیزنن مهم اینه که مابه راه درست بریم دیگه هرکس هرچی میگه مهم نیست....
وامابزرگترین درس زندگیم این شدکه همیشه راضی باشم به رضای خدا... دیگه قول دادم هیچ وقت نگم خدایاچرااینطوری شدچون فقط خداازغیب باخبره اوبهترمیفهمه چه بخیربنده های اونه... مهم اینه که مابه راه راست بریم کوشش خوبکنیم وهمه چیزه بسپاریم به خودش... واگه کوشش هم کردیم ونشدناراحت نشیم وبدانیم که حتمابخیرمابوده وخدابهترش رانصیب مان میکنه به شرطی که ازراه درست منحرف نشیم وراضی باشیم به رضای خدا....
بلاخره خدامر۱۶هم کردچون نمراتم به تربیه معلم بالای ۹٠فیصدبودشامل امتحان کانکوراختصاصی شدم وامتحان رادادم تاکارامعلمی خوپیش بردم نتایج کانکوراختصاصی هم اعلان شدوکامیاب شده بودم واولین روزی که پوهنتون رفتم اولین روزی بودکه به مکتب هم اشغال وظیفه کردم شکراین دوسال هم باموفقیت گذشت و لیسانس هم بشدم همانطوری که میخواستم...
ولی اوهفت نفردیگه سه سال میشه فارغ شدن هنوزم بیکارن....
پس هراتفاقی که به زندگی میفته که دوست ندارین ناراحت نشین وبدانین که حتمابه خیرشمااست وراضی به رضای خداباشین وهمه چیزه بسپارین به خودش .....
41👍24👏6😱3🥰1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آموزش کسب درآمد از اینترنت
جلسه دوم
محمد عارف قاری زاده
@computer_material
👍7🤔1
جاوید امین هستم، داستان شروع میشود از سال ۱۳۹۴ که در اخیر سال امتحان کانکور سر راهم قرار داشت.
دورانی که در مکتب تعلیم داشتم شاگرد فعال بودم و در درجه دوم و سوم در مکتب قرار داشتم، گرچه خیلی به درجه اهمیت نمیدادم و توجه ام بیشتر روی درصد نمرات بود تا درجه صنف. امتحان کانکور نزدیک بود، اما بنا بر بعضی غفلتی های که باعث شد از آماده سازی به امتحان کانکور باز مانده و توجه به درس برایم در این موقعیت مهم کم شده بود، حالا مقصر خودم بودم، اما کسی هم برایم درست رهنمایی نمیکرد، مثلی که موقعیت بیش از حد من در دوران مکتب دل خورگی برای دیگران شده بود.
امتحان کانکور فرا رسید و با یک استرس و نامید امتحان بلاخره گذشت، در روز امتحان اصلا مشخص نبود برایم که چه باید انتخاب داشته باشم، چون برایم معلوم نبود به چه میزان میتوانم نمره بگیرم.
نتایج اعلان شد و انتخاب شماره ۴ خود که جغرافیه دانشگاه پروان بود کامیاب شدم.
خیلی برم ناامید کننده بود، چون بیشتر در ریاضیات مهارت داشتم، سطح اقتصاد فامیل مان خوب نبود، فامیل اسرار داشتند باید دوباره آمدگی بگیرم به سال بعد امتحان کانکور را دوباره بگذرانم.
اما چون مشکلات اقتصادی بود، به گرفتن تصمیم درست عاجز بودم و با همه مشکلات قبول کردم در رشته که کامیباب شده بودم تحصیل خود را شروع کنم.
دانشگاه رفتم و با یک محیط کاملا متفاوت اجتماعی آشنا شدم، کم کم کوشش کردم که نتیجه به هر شکلی که شده باید موثر تمام شود، چون اکثرا دانشجویانی در دانشگاه وارد می شدند، در سمستر اول بیشترا چانس در نتیجه خود داشتند، پس تمام آشنا های که همرایم بودند از داشتن چانس از سمستر اول خود تعریف میکردند و همیشه میگفتند درس بخوان تا چانس نداشته باشی، اما چون کمی رشته برای من آسان تمام میشد زیادی در فکرش نبودم، امتحان سمستر اول فرا رسید و نتیجه این شد که با فیصدی ۸۳ درجه سوم در صنف داشته باشم. درس های دانشگاه سمستر به سمستر تخصصی شد و من هم علاقه مند به مسلک خود شدم، اما بیشتر توجه ام روی مهارت های کمپیوتری شد و کوشش کردم در بخش کمپیوتر مشکل نداشته باشم و بتوانم در زندگی روزمره خود به شکل بهتر از کمپیوتر استفاده کنم که اصلا این انگیزه خود را مدیون یک استاد دانشگاه خود میدانم که درجه ماستری داشت و به درجه تحصیلی دکترا کامیاب شده بود، فکر میکنم در وجود من تلاش بیدون انگیزه را متوجه شده بود، استاد محترم هم خواست برایم انگیزه بدهد و گفت اگر میخواهی موفق باشی با عصر حاضر سازگار باش و جالب اینکه در مضمون همین استاد ما خیلی خیلی مهارت داشتم و نتیجه ۱۰۰ هم از مضمون شان داشتم.
اساتید محترم مان همیشه بیان میکرند که دروس خود را بخاطر سطح علمی خود بخوانید نه برای وظیفه، معتقد بودند که باید سازنده وظیفه باشید نه اجرا کننده وظیفه، اما شرایط قسمی در کشور ما جاری است، که همه به تعقیب جایی برای پیدا کردن لقمه نانی هستند.
بلاخره دانشگاه تمام شد و کوشش میکردم بخاطر فامیل خود وظیفه پیدا کنم، سال ۱۳۹۸ برای ۳ ماه در کابل از مسلک خود مهارت برنامه (GIS) را فرا گرفتم. بست های کارمندی در مرکز و سایر ولایات اعلان شد، در یکی از بست های مدیر اجراییه مرکز از طریق اصلاحات اداری امتحان داشتم ،اما کامیاب نشدم، خوب برای خود یک تجربه دانستم.
چیزی که قانون کار مطالعه کرده بودم این بود که حکومت باید از فارغین دانشگاه ها استفاده کرده و در بست های که در حکومت خالی هستند استفاده کنند که بیشتر نقش دانشگاه بیشتر بود که جدول فارغ التحصیل خود را به مراکز کاری ارسال کند، اما چیزی که قابل مشاهده برای همه است این است که بست های خالی محدود و داوطلبین هم خیلی زیاد هستند و حکومت هم با وجود آنقدر داشته های که در افغانستت وجود دارد زمینه کاری ایجاد کرده نتوانسته است از آبی که به هر طرف بیدون استفاده سرازیر میشود تا معادن و ساحات خالی که از سکونت هستند، خوب وقتی که در دانشگاه کتاب های تدریس شود از حدود ۲۰ سال گذشته باشد، تنوع فکری و انگیزه خلاقیت از کجا خواهد شد، خوب بگذریم ،کسی که طرح دارد در خانه خود نشسته و کسی که چیزی بلد نیست تصمیم گیر برای جامعه ما است.
چند ماه بعد در ولایت خود پنجشیر بست مدیر اجراییه شهرداری شارت لیست شدم و امتحان گذشت و این بار کامیاب شدم، حدود ۲ سال میشود در ریاست شهرداری وظیفه اجرا میکنم و هنوزم میخواهم در بست های که در رشته خودم باشد بازم امتحان داشته باشم، اما متاسفانه که سیستم به شکلی نیست که ما توقع داریم و قسمی که معلوم میشود مسئله شناخت بیشتر نقش دارد.
دوست های دوران مکتب همیشه به رشته های خود افتخار میکردند و میگفتند مسلک های حقوقی و انجنیری ..... وظیفه پیدا میشود و به سایر مسلک های پایین وظیفه پیدا نمیشود، خوب حرف شان درست بود از دید خودشان اما دید من تلاش مهم بود نه مسلک.
👍13😁2
در اداره خود هم متوجه اموری شدم که در بیرون از اداره دیدگاه یک قسم است و داخل وظیفه به دیگر قسم، واضح تر چیزی که قانون مقررات مطالعه کرده بودم با عملکرد کارمندان اداره متفاوت بود.
چیزی که خیلی خوب بود در سال ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ این بود که بست های ۴ به پایین به اساس لیاقت بود اما هنوزم مشکل وجود داشت چون بست های ۳ به بالا بازم هم به اساس شناخت توظیف میشدند و این درست چیزی است که هم جامعه و هم محیط از خود تنوعی و ترقی نخواهد داشت.
نظام تحول پیدا کرد و تغییرات زیاد آمد در بست های رتبه بالا، تا جایی که چیزی که اسناد رسمی همیشه تاکید میشود، لیاقت است، اما هنوزم به شناخت بست های خالی پر شدند، رئیس قبلی ما خوب بود درجه ماستری داشت، رئیس حال اداره اسناد ۱۶ را هم ندارد.
خوب به اساس شناخت تعیین شده بود و حال هم ما در موردش کدام ملاحظه نداریم و صرف امید به ساخت و ساز اجتماع خود داریم و تمام.
دوست های عزیز متن های من طویل شد امید اینکه خسته نشده باشد، یک مورد به زبان انگلیسی خوانده بودم که مفهوم اش این بود که برگه امتحان هر شخص در این دنیا متفاوت است، تقدیر از خداوند است و تلاش از ما بنده ها، به خیر و شر الله متعال بیدون شک آگاه است و ما بنده ها به خیر و شر خود نمیدانیم، تلاش میکنم
اگر شد میشود نعمت و اگر نشد هم میشود حکمت.
امید اینکه سرزمین مان بلاخره روزی بتواند با اخلاص کامل ساخته شود حیثیت سازنده داشته باشم تا مصرف کننده، یک فیلم هندی بود که در دیالوگ خود بیان میکرد که: در دنیا ۲ نوع مردم هستند، یکی که زندگی میکنند، و دیگری زندگی میسازند، ما میخواهیم از دسته دوم باشیم و نظر شما چگونه است.
فعلا در وظیفه خود کوشش میکنم که خدمت به وطندار های خود داشته باشم، روزی که هم بتوانم در مسلک خود وظیفه اجرا کنم بیشتر تلاش به خدمت گذاری به وطن خود میکنم.
والسلام
👍12😁1
دختری بودم ک تا صنف 11زنده گی با کلی شوق سپری میکردم همیشه خیلی خوشحال بودم تنها کاری ک بلد بودم لبخند زدن بود
همه عاشقم میشدن بخاطر ایکه یک آدم خوش خوی و خوشحال بودم
اما از صنف 11ب بعد همه چیز تغییر کرد خیلی چیزا مثل سابق نبود دگ لبخند نبود دگ خوشحالی نبود یک دفعه یی همه چیز ب هم
مکتب و درس زیاد دوست داشتم ب مکتب از جمله شاگردان متوسط بودم ن خیلی خیلی لایق ون هم ضعیف.
آرزو های زیادی داشتم نظر ب سن ک او وقت داشتم اما آرزو ها م خیلی خیلی بزرگ بود
همیشه میگفتم ب وقتش همه چیز رخ میده و یک روز ب آرزو ها خو میرسم بخاطر پوهنتون خیلی برنامه ریخته بودم فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم مشکلات کمتر میشه و م میتونم موفق تر باشم
هیچ گپی از هیچ آدمی آزارم نمی‌دادجز یک نفر. ب روی همه میخندیدم و کل امیدم پوهنتون و آینده و آرزو ها م بود
کم. کم ک بزرگ شدم متوجه شدم خیلی چیزا است ک آدم فقط وقتی بزرگ شه می فهمه او وقت هم فایده یی نداره و راه بازگشت هم نیست
پدرم همیشه بزرگترین حامی ام بود او اجازه داد درس بخوانم آزادم گذاشت و همیشه خیلی حمایتم می‌کرد
اما یک روز بخاطر یک مخالفتم پدرم از م ناراحت شد پدری ک کل امیدم بخاطر ادامه دادن تحصیلم بود «یک روز گفت اگ ب من باشد دگ نمگذارن دوازده هم تمام کنی ولی مگوم باش ک ناتمام نمانه درس مکتب ات» هیچ وقت او لحظه یادم نمیره از او لحظه ب بعد اشک ریختن ناراحت بود گریه کردنم آغاز شد شب ها گریه میکردم و روزا ها با کلی سختی بغض گلو خو غرت میکردم صنف 11ب پایان رسید و همی قسم وارد صنف 12شدم و با کلی نامیدی تمامش کردم کل صنف 12تمام صنفی ها و دوستا م ب تلاش درس بودن کانکور می‌خوانندن زحمت می‌کشیدن و م با کلی حسرت ب اونا نگاه میکردم
یکی از صمیمی ترین دوستا م یک روز با م دعوا کرد و گفت بیا بریم کورس خو ثبت نام کن چری ایته بیخیالی قراره کانکور امتحان بدی موفق نمیشی ای رقم پیش بری خندیدم و گفتم ن بابا باز ببین هردوتا ما ب یک رشته کامیاب میشیم.
اما وقتی خانه رفتم کل شب تا صبح گریه کردم و مگفتم کاش بیخیال میبودم و درس ب م اهمیت نمی‌داشت
بعد از امتحانات سالانه دگ خانه نشستن شد و گریه کردن کتاب ها سه سال اخیر مکتب می‌خواندم و گریه میکردم وقتی هم دلتنگ میشدم داخل دفتر خو می‌نوشتم
همیشه ب ای فکر میکردم ک دخترای ک حالا شب و روز درس می‌خوانم و ب پیش بهترین استاد های هرات آموزش میبینن ایا م بین این همه شاگرد آماده کامیاب میشوم؟؟؟
از بس تشویش میکردم حالت روحی م خراب شد افسرده گی گرفته بودم و لبخندم آنقدر از م دور شده بود ک حتی اطرافیان مم متوجه شده بودن ک خیلی وقته م دگ نمیخندم.
بلاخره با کلی ترس و وحشت کانکور شروع شدبعدترین قسمت اش اینجا بود ک م بی‌خبر از پدرم ثبت نام کردم
وقتی رفتم امتحان کانکور بدم مادر م نبودن با کلی ترس رفتم از صبح رفتم در پوهنتون در حالیکه امتحان م قرار بود بعد از ظهر گرفته شود
دخترا فورمول های اساسی مرور میکردن رو انتخاب رشته ها خو بحث میکردن
اما م هیچ آماده گی نداشتم حتی در مورد رشته ها هم معلومات نداشتم خیلی استرس داشتم و خیلی میترسیدم.
بلاخره امتحان سپری شد و شب و روز منتظر ای ک چی وقت نتیجه می‌آید و از ای نگرانی ک اگ بی نتیجه بیام ابرو م بین کل قومی پدر و مادر میره
خواهد بگن چیقدر بی لیاقت است 😢😢😢😢😢
یک روز شام ک مریض بودم و سیروم هم وصل بود نتیجه ها آمد.
وقتی گفتن کامیاب شدی ب اولین انتخاب خو نمی فهمیدم چکار کنم
باور نکردم و همش میگفتم دروغ است یادم از درد و مریضی م رفت
تا ایکه نتیجه م از طریق نت فرستادن و گفتن ببین ت کامیاب شدی خیلی خیلی خیلی هرقدر ک بگم خیلی بازم کم است خوشحال شدم نمی فهمیدم چکار کنم بعد از یک هفته نان خوردم و جور شدم و انقدر خوشحال بودم ک فقط میخندیدم و دقیقا نزدیک مجلس خواهر م بود اما متاسفانه از بس خوشحال شده بودم اصلا متوجه ای موضوع نمی‌شدم ک قراره خواهر م ببرن ب راه دور قراره دگ خیلی کم او ببینم
بلاخره ای روزا هم گذشت و ما یک سفر یک ماهه کابل رفتیم تا آمدیم پوهنتون م شروع شد و ثبت نام کردم او روز اصلا یادم نمیره برادر م با م آمد و کارا ثبت نام م پیش برد اما خیلی حس خوبی بود اولین بار بودهمچین حسی داشتم
درس ها شروع شد و خیلی هم خوب پیش می‌رفت و همه چیز خیلی عالی بود فکر کردم ک دگ تمام شده همه چیز و دگ کم کم دارم نزدیک میشوم ب آرزو ها خو ک ناگهان خبر کرونا همه جا گرفت هر دقه خبر مرگ چند هزار جوان داده می‌شد پوهنتون ها بسته شد همه جا سوت کور شد و مردم از همدیگر فرار میکردن کسی خانه کسی نمی‌رفت و هیچ کس مثل سابق نبود از آنجایی ک آدم تشویشی هستم و دلم ب جوانان کشورم میسوخت نگرانی کرونا شروع شد اما بلاخره بازم بعد از مدتی پوهنتون شروع شد با کلی عجله یک سمستر خواندیم و امتحان دادیم ک درگیری های داخلی کشور آغاز شد
👍96
همه جا خبر پخش شد ک طالبا حمله کردن وحشت دوباره ب سمت مردم مخصوصا طبقه اناث امد.
و کم کم پیشروی طالبا ب کشور زیاد شد تا ایکه کل کشور گرفتن
باز پوهنتون بسته شد کانکور ب تعویق افتاد مکاتب دخترانه بسته شد
یک مدتی با ای حال سپری کردیم ک دوباره پوهنتون باز شد و با کلی عجله ظرف دوماه سمستر خواندیم و امتحان دادیم اصلا دگ ای مهم نبود ک آیا شاگرد درس یاد می‌گیرد یا ن فقط ای موضوع مطرح بود ک باید طی همی مدت سمستر ب پایان برسد و دو سمستر با ای حال خواندیم
و قسمت دردناک و غیر قابل تحملش ای بود ک ب طبقه اناث هم طالبا فشار میاوردن هم استاتید گرامی پوهنتون مخصوص استاد های زن نهایت رحم و شفقت ب شاگرد های پسر میکردن و نهایت ظلم و فشار ب شاگردهای دختر
و حتی اساتید ک ماستر بودن و بیشترین تجربه داشتن ب ای فکر نمیکردن ک دخترای ک هرروز ب آن ها ضربه روحی وارد میشه چی قسم قراره ب درس خود موفق باشن و هروز بیشترین تحقیر و توهین میکردن ب کل شاگردها
و حالا هم ک آغاز سال سوم و سمستر پنجم ما است و دقیقا 15روز از درس ما گذشته و هیچ خبری از درس و پوهنتون نیست همه دختر امید خوده از دست دادن و در نهایت تاریکی و ظلمت ب سر میبرن
و منم دگ افسرده گی گرفتم و کم کم ب درجه دیوانه گی میرسم
و می‌خواهم از ای طریق ب او استاد های ک تمام تلاش خوده کردن ک شاگردها، صنفی ها م، ودوستا م تحقیر کنن و کردن و میگفتن شما لیاقت درس خواندن ندارین
حالا برن ب همو شاگرد های ذکور خود درس بدن و خوشحال باشن ک شاگردهای بی لیاقت جمع شدن و بالیاقت ها ماندن کنارشان
🥀🥀🥀🥀🥀
در زمان ما فقط پر پر شدن دخترا میبینم و ب ای فکر مکنم ک 20 سال بعد از کدام دلخوشی خود یک دختر خواهد گفت و خواهد خندید
😢20🤔43👍2👏1
خوب همینطور که دوست ما جاوید جان لالا فرمود که برگه امتحان هرکس متفاوت است؛ منم مثل هریک از انسان ها به نوعی متفاوت از زندگی چیز های دیدم.
من نازدانه ترین و دوست داشتنی ترین دختر فامیل استم. بمثل من و با تفاوت بی‌حدی دختر های زیادی و پسرهای زیادی د بین فامیل و آقارب بود و است هر کدام شأن به یک نوعی مره دوست داشتن ، فامیل پدریم محبت زیادی داشتن برم مامان بزرگم یکی از حامیان بزرگ و یکی از دوست داران خیلی خاصم بود عشق او نسبت به من باعث مخالفت های زیادی شد هم سن هایم عمرایم به دشمنی پا شدن.
من هم مثل بقیه دوره کودکستان تیر کردم وارد مکتب شدم . از همان اول به یک نوعی خاصی شاگرد لایق‌ و معروف د بین مکتب بودم همه هم دوستم داشتن و هم به لیاقت به مثل مه نبود. ۱۲ سال مکتب به اولنمره کی گذشت ، د خیلی از امتحانات موفق شدم ستاره معارف ، د کانکور آزمایشی اول نمره کانکور شدم.
در عین حال مامان و بابام حامیان مه بود و اما فامیل پدریم و مادریم هیچکدام شان طرفدار درس نبودند همه آنها به جای ، مقام ،پول و فیشن ارزش قایل بودند ولی درس هیچی .
در بین اینهمه مخالفت رفتم کانکور بخانم در حالیکه هیچکدام از فامیل دخترها خو‌بجایش پسرها هنوز به فکر کانکور نبودند و امتحان نمی‌دادند.
در عین حال خیلی خواستگارهای سر سخت داشتم خیلی اذیت میکردن. در جامعه ما درس خواندن مثل نام بدی بود. ...
خیلی پسرها بد گفتن خیلی ها پشتم ‌گپ زدن خلاصع به خیلی مشکلات حتی گاهی مخفیانه درس میخاندم.
خوب رفتم کانکور امتحان دادم نمیدانم چی شد چانس یار نشد به انتخابم کامیاب نشدم به انگلیسی هرات کامیاب شدم به ۲۷۰ نمره. البته حکمت زیادی بود چون اگر پارسال به دانشگاه راه پیدا میکردم. و صنف های پسران دختران یکجا بود این خیلی برم بد بود. خو شکر ایت نشد.
باز به یک عالم بدبختی درس خواندم کانکور امتحان دادم. به ۳۰۰ نمره به کمپیوتر ساینس هرات به رشته دلخواه ام‌ کامیاب شدم . بازم آزین خوشی زیاد نگذشت مجبور بودم د هرات د لیلیع باشم که این از تمام آبرو ریزی ها بدتر بود . ‌
چون فامیلم به پاکدامنی من ایمان داشت اجازه داد. ولی همچنان فامیل و آقارب مه گپ‌گفتن همچنان آبرویم بردن.
رفتم دانشگاه به فیصدی های ۹۰ رسیدم کورس بخان خلاصع در سال اول به رشته ام پیشرفت های زیادی کردم.
بازم فامیل ما آبرو ریزی کردن... خیلی از پسرا برای نام بدی من کار میکردند و می‌کند.
اما خدارع شکر به بیشتری خاسته عایم رسیدم و امید است به تمام شأن برسم. و تمام این حالات مدیون خدا استم اون صبرم داد.
حالا همه میگن تو رکورد شکستاندی چون فامیل های ما تا سرحد ممکن مردم بدکار و بد ذهن استن. دختر بودن سخته در همچین فامیلی.
و خدارع شاکر استم چون مره علم داد دانش داد فرق مه و بقیع همچنان است. خیییییییییییییلی خدارع شاکر استم.
عزیزان تشویش نکنین همه‌چیز به موقع میشع فقط صبر.
و هم‌چنان برخلاف همه اونا خیلی زندگی موفق دارم. خدارع شکر.
👍82
با سلام و وقت همه بزرگواران بخیر
دختری هستم در فامیلی که نه قید هستیم و نه هم ازاد ولی طوریکه همه دوستا میفهمن دختر بودن به افغانستان مشکلات زیادی داره
مه هم دوران مکتب شاگردی بودم در سطح متوسط ولی دوران کانکور واقعا مشکلات زیادی داشتم با پنج ماه آمادگی وایکه پدرو مادرم به مسافرت بودن همراه سه برادر خود به خانه بودم هم کار خانه هم درس...
ناگفته نماند که در دوران مکتب در مضامین ساینسی واقعا مشکل داشتم ودوران کانکور ای مشکلات زیادتر شد
در دوران کانکور  هر ساعتی که استاد مثلثات یا ریاضی درس میداد مه گریه میکردم
درس به مه مشکل بود چون روز کاملا به کورس بودم و عصر وقتی خانه میامدم کار خانه به دوش مه بود
بلاخره امتحان ما باوجود فشار واسترسی که به خانه داشتم بعداز چند ماه تعویق به خاطر کرونا گرفته شد وبه انتخاب دوم خود کامیاب شدم
خیلی خوشحال بودم وقت اولین بار داخل پوهنتون شدم از خوشحالی زیاد به خداوند دعا کردم که چهارسال درس خو به خوبی بخوانم و درآینده فرد مفیدی باشم به خانواده واجتماع ولی مشکلات ما زیادتر شد کرونا و درس انلاین که اصلا موثر نبود وقتی که طالبا آمد ناامید شدم چون فکر میکردم که به درس خواندن اجازه نداریم افسرده بودم ولی با گذر زمان دروازه های مکاتب دختران بالاتر از صنف ششم باز نشد ولی پوهنتون باز شد
واقعا در اوج ناامیدی یک چراغ بسیار روشن به راه ما روشن شد خیلی خوشحال بودم مه تنها به فکر خود خو نبودم به تشویش تک تک مردم افغانستان به خصوص دختران وزنان بودم وهستم
ولی وقتی پوهنتون میرفتیم وقتی بعضی شاگردا کمتر درس میخواندن متاسفانه بعضی از استادان بزرگوار میگفتن که شما که افسردگی گرفته بودین چرا حالا درس نمیخوانین متاسفانه اصلا کسی ما درک نمیکنه ایکه به یک جای زندگی میکنیم که هیچ ارزش نداریم یا هم ایکه بعضی ها میگن دختران افغانستان به یک نوعی گروگانند تا که دولت به رسمیت شناخته بشه ولی هیچ کس درک نمیکنه که خیلی ها هستن که بین صبر تا رسیدن ذره ذره آب میشن و او وقته که هیچ ارزو وهدفی ندارن و ای باعث میشه که باردوش خانواده و جامعه باشن.
وقتی به ای فکر میکنم که چندتا از دوستامه اصلا تمام مردم افغانستان به خصوص دختران که چندین برابر مه درس خواندن ،زحمت ورنج دیدن وشرایط بسیار بدی سپری کردن تا به رشته مورد علاقه خو کامیاب شدن ولی حالی سر هیچی و ایکه دلیل منع شدن از درس وتحصیل خو نمیفهمیم ای مثل آتش تمام وجود مه میسوزانه واقعا دردناکه واقعا ناامیدکننده است
مه واقعا صبر مه تمام شده اصلا امیدی ندارم که ای روزا تمام بشه فکر میکنم تا وقتی ما باشیم وای دولت زندگی ما همینه.🥀😔
😢20👍32🤯1