دانش پیچیدگی
233 subscribers
68 photos
10 videos
28 files
135 links
در این کانال بیشتر با مباحث دانش پیچیدگی و تحلیل مسائل با این رویکرد آشنا می‌شویم
مسعود -امیرزاده
Download Telegram
Channel photo removed
Channel photo updated
نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی

پژوهشکده علوم شناختی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) برگزار می‌کند:

📍 نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی
📅 ۱۲ و ۱۳ دی‌ماه ۱۴۰۵

📍 پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، فرمانیه، تهران

ثبت‌نام و ارسال مقالات از پایان مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.

به زودی اطلاعات تکمیلی، فراخوان مقالات و جزئیات ثبت‌نام اعلام می‌شود.

به تداوم راه علم 🧠

@CNC_IPM
ویلیام راس اشپی
ویلیام راس اشبی
روان‌پزشک و پژوهشگر بریتانیایی و از پیشگامان سایبرنتیک و نظریه سیستم‌ها بود؛ اما اهمیت او برای دانش پیچیدگی بیش از هر چیز در پرسشی ریشه داشت که از دل مطالعه مغز و موجود زنده بیرون کشید: چگونه یک سیستم می‌تواند در محیطی متغیر، خود را در محدوده‌ای پایدار نگه دارد و در برابر اختلالات سازگار شود؟ اشبی تلاش کرد این پرسش را از قلمرو توصیف‌های زیستی و روان‌شناختی بیرون بکشد و به مسئله‌ای قابل مدل‌سازی تبدیل کند. او در این مسیر مفاهیمی مانند قانون «تنوع لازم»، خودسازمان‌دهی و فوق‌پایداری را پرورش داد و از طریق آنها یکی از پایه‌های فکری سایبرنتیک را بنا کرد.
یکی از مهم‌ترین ساخته‌های او «هومئوستات» بود؛ دستگاهی که اشبی در سال‌های ۱۹۴۶ و ۱۹۴۷ با استفاده از چهار واحد الکترومکانیکی ساخت. این دستگاه هنگامی که از محدوده پایدار خود خارج می‌شد، می‌توانست با تغییر وضعیت‌های داخلی خود در میان گزینه‌های مختلف جست‌وجو کند تا دوباره به وضعیت پایداری برسد. هومئوستات برای اشبی مدلی از سازگاری بود: سیستم پاسخ از پیش تعیین‌شده‌ای برای هر اختلال نداشت، بلکه با استفاده از بازخورد و جست‌وجو در فضای حالت‌های ممکن، راهی برای بازگشت به محدوده پایدار پیدا می‌کرد.

اینجا یکی از نخستین صورت‌بندی‌های مهم مسئله‌ای ظاهر می‌شود که بعدها در دانش پیچیدگی اهمیت فراوان پیدا کرد: چگونه نظم و ثبات می‌تواند از تعامل اجزای یک سیستم و واکنش آنها به محیط پدیدار شود، بی‌آنکه برای هر وضعیت، یک فرمان مرکزی وجود داشته باشد؟ اشبی برای توضیح این مسئله از مفهوم «فوق‌پایداری» استفاده کرد؛ سامانه‌ای چندپایدار که می‌توانست در برابر آشفتگی، وضعیت خود را تغییر دهد و در جست‌وجوی محدوده‌ای قرار گیرد که در آن متغیرهای حیاتی دوباره در وضعیت قابل قبول قرار گیرند. در یادداشت‌های خود نیز adaptation را با جست‌وجو، آزمون و مقایسه پیوند می‌داد.

اشبی همچنین با «قانون تنوع لازم» نشان داد که تنظیم یک سیستم در برابر تنوع و آشفتگی محیط، بدون داشتن ظرفیت پاسخ‌گویی کافی امکان‌پذیر نیست. به بیان ساده، اگر محیط بتواند در شکل‌های بسیار متنوعی بر یک سیستم اثر بگذارد، تنظیم‌کننده نیز باید از تنوع کافی برای مقابله با این وضعیت برخوردار باشد. این ایده بعدها به یکی از شناخته‌شده‌ترین اصول سایبرنتیک تبدیل شد و پیوند میان اطلاعات، کنترل، محیط و سازگاری را به شکلی دقیق‌تر صورت‌بندی کرد.
اما اهمیت اشبی برای تاریخ مفهوم خودسازمان‌دهی در یک نکته ظریف‌تر قرار دارد. هنگامی که او از self-organization سخن می‌گفت، هنوز با معنایی که امروز در دانش پیچیدگی از «خودسامان‌دهی» می‌شناسیم فاصله داشت. هومئوستات می‌توانست بدون فرمان لحظه‌به‌لحظه یک ناظر خارجی، درون معماری و قواعدی که از پیش برای آن فراهم شده بود، وضعیت مناسب خود را پیدا کند؛ اما خودِ معماری بنیادی و سازوکار جست‌وجوی آن را سیستم از هیچ به وجود نمی‌آورد. بنابراین خودسازمان‌دهی اشبی را بهتر است یکی از مراحل تاریخی تحول این مفهوم بدانیم: حرکتی از خودتنظیمی و سازگاری به سوی پرسش عمیق‌تر درباره اینکه چگونه سازمان می‌تواند از درون تعاملات یک سیستم پدیدار شود.
اشبی را از این منظر می‌توان یکی از حلقه‌های مهم میان زیست‌شناسی، سایبرنتیک و دانش پیچیدگی دانست.
https://t.me/complexitythinking
تصویری از دستگاه طراحی شده توسط اشپی بنام «هومئوستات» برای تبیین مفهوم خود تنظیمی
معرفی مقاله

خودسازمان‌دهی (Self-Organization) چیست و وقتی از این مفهوم در دانش پیچیدگی (Complexity Science) سخن می‌گوییم، دقیقاً منظور چیست؟

در واقع خودسازمان‌دهی مفهومی نیست که فقط در مباحث علمی با آن روبه‌رو شویم. حتی در زندگی روزمره نیز گاهی با پدیده‌هایی مواجه می‌شویم که بدون وجود یک طراح یا فرماندهی مرکزی، نوعی نظم و سازمان در آن‌ها شکل می‌گیرد.

اما خودسازمان‌دهی در علم، به‌ویژه در دانش پیچیدگی، مفهومی بسیار گسترده‌تر و در عین حال پیچیده‌تر است و در حوزه‌های مختلف، معانی و کاربردهای متفاوتی پیدا کرده است.

در چند روز آینده مقاله‌ای در کانال «دانش پیچیدگی» منتشر خواهد شد که در آن تلاش می‌کنم با زبانی ساده، نگاهی به مراتب و صورت‌های مختلف خودسازمان‌دهی داشته باشیم؛ از نخستین کاربردها و تحول تاریخی این مفهوم گرفته تا دیدگاه‌های دانشمندانی که هر یک از زاویه‌ای متفاوت به آن پرداخته‌اند، و سرانجام جایگاه آن در فهم سیستم‌های پیچیده (Complex Systems).

هدف این است که ببینیم وقتی از «خودسازمان‌دهی» (Self-Organization) سخن می‌گوییم، دقیقاً درباره چه چیزی حرف می‌زنیم و این مفهوم چگونه از توصیف شکل‌گیری نظم در برخی سیستم‌های ساده، به یکی از مفاهیم مهم در مطالعه سیستم‌های پیچیده و زنده رسیده است.

این مقاله طی چند روز آینده آماده و در کانال منتشر میشود.
https://t.me/complexitythinking
👍2❤1
دانش پیچیدگی pinned «معرفی مقاله خودسازمان‌دهی (Self-Organization) چیست و وقتی از این مفهوم در دانش پیچیدگی (Complexity Science) سخن می‌گوییم، دقیقاً منظور چیست؟ در واقع خودسازمان‌دهی مفهومی نیست که فقط در مباحث علمی با آن روبه‌رو شویم. حتی در زندگی روزمره نیز گاهی با پدیده‌هایی…»
فون فورستر
هینتس فون فورستر

فیزیکدان اتریشی‌تبار و یکی از چهره‌های مهم نسل دوم سایبرنتیک بود؛ دانشمندی که مرز میان فیزیک، زیست‌شناسی، علوم کامپیوتر، نظریه سیستم‌ها و فلسفه را درنوردید. اهمیت او برای دانش پیچیدگی بیش از همه در گسترش مفهوم خودسامان‌دهی و ایده مشهور «نظم از نویز» است؛ ایده‌ای که جایگاه تصادف و آشفتگی را در شکل‌گیری نظم دگرگون کرد.
فون فورستر در سال ۱۹۵۹ در سخنرانی‌ای که بعدها در سال ۱۹۶۰ با عنوان «درباره سیستم‌های خودسامان‌ده و محیط آنها» منتشر شد، به مسئله‌ای پرداخت که برای فهم خودسامان‌دهی بسیار بنیادی بود: آیا یک سیستم می‌تواند در تعامل با محیط، بدون آنکه نظم نهایی از بیرون به آن تحمیل شده باشد، به سازمان‌یافتگی برسد؟ پاسخ او این بود که برای فهم چنین سیستمی نباید آن را جدا از محیطش دید. سیستم‌های خودسامان‌ده از محیط انرژی، اطلاعات و آشفتگی دریافت می‌کنند و ساختار درونی آنها تعیین می‌کند که کدام بخش از این آشفتگی‌ها می‌تواند به افزایش نظم منجر شود.

از همین‌جا مفهوم «نظم از نویز» شکل گرفت. در نگاه معمول، نویز چیزی بود که باید از سیستم حذف شود؛ عامل مزاحم و بی‌نظمی که مانع عملکرد درست سیستم است. فون فورستر نگاه را معکوس کرد: نویز می‌تواند دامنه‌ای از امکان‌های تازه را در اختیار سیستم قرار دهد و سیستم، به واسطه ساختار و قواعد درونی خود، برخی از این تغییرات تصادفی را انتخاب و تقویت کند. بنابراین نظم الزاماً از یک الگوی از پیش تعیین‌شده به وجود نمی‌آید؛ گاهی از میان آشفتگی، برخی حالت‌ها به دلیل ویژگی‌های خود سیستم تثبیت می‌شوند.

این ایده برای دانش پیچیدگی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد، زیرا رابطه میان تصادف، امکان و نظم را از نو تعریف کرد. در یک سیستم پیچیده، تصادف لزوماً فقط نیرویی برای برهم‌زدن نظم موجود نیست؛ می‌تواند سیستم را به وضعیت‌هایی برساند که بدون آن هرگز تجربه نمی‌کرد. اگر ساختار سیستم برخی از این وضعیت‌ها را تقویت و برخی دیگر را تضعیف کند، آشفتگی اولیه می‌تواند به پیدایش یک الگوی پایدار منجر شود. از این منظر، نویز نه علت مستقیم نظم، بلکه بخشی از فضای جست‌وجویی است که در آن خودسامان‌دهی امکان پیدا می‌کند.

فون فورستر علاوه بر این، یکی از پایه‌گذاران مهم «سایبرنتیک مرتبه دوم» بود. سایبرنتیک کلاسیک عمدتاً به مشاهده و کنترل سیستم‌ها می‌پرداخت؛ اما در سایبرنتیک مرتبه دوم، خودِ مشاهده‌گر نیز بخشی از مسئله می‌شود. پرسش دیگر فقط این نیست که «سیستم چگونه رفتار می‌کند؟» بلکه این است که «چه کسی سیستم را تعریف و مشاهده می‌کند و خودِ این مشاهده چگونه بر شناخت ما از سیستم اثر می‌گذارد؟» این تغییر نگاه، سایبرنتیک را از مطالعه صرفِ سیستم‌های کنترل‌شونده به مطالعه سیستم‌های مشاهده‌گر، شناخت و ارتباط نیز گسترش داد.
فون فورستر در دانشگاه ایلینوی «آزمایشگاه رایانه زیستی» را ایجاد و آن را به یکی از مراکز مهم پژوهش‌های میان‌رشته‌ای در سایبرنتیک و خودسامان‌دهی تبدیل کرد. در سال ۱۹۶۰ نیز سمپوزیوم «اصول خودسامان‌دهی» را سازمان داد؛ گردهمایی‌ای که پژوهشگران حوزه‌هایی مانند زیست‌شناسی، هوش مصنوعی، شناخت، شبکه‌ها و مهندسی را گرد هم آورد و نشان داد که خودسامان‌دهی دیگر مسئله‌ای محدود به یک رشته علمی نیست. اشبی نیز در همین کنفرانس درباره نظریه عمومی سیستم‌های خودسامان‌ده سخنرانی کرد.

یک اتفاق جالب در زندگی علمی فون فورستر نیز به مقاله‌ای مربوط می‌شود که در سال ۱۹۶۰ در مجله Science با عنوان «Doomsday» منتشر کرد. او و همکارانش با برون‌یابی یک الگوی رشد جمعیت، تاریخی را برای رسیدن جمعیت به یک مقدار ریاضی نامتناهی محاسبه کردند که در آن زمان به «۱۳ نوامبر ۲۰۲۶» می‌رسید. این نتیجه بعدها بارها به‌صورت پیش‌بینی نابودی جهان نقل شد، در حالی که مقاله در واقع یک برون‌یابی ریاضی از یک مدل رشد بود، نه پیش‌بینی علمی وقوع چنین رویدادی. همین ماجرا نمونه جالبی از فاصله میان یک مدل ریاضی و تفسیر عمومی از نتایج آن است.

https://t.me/complexitythinking
❤2
محیط زیست و اعداد (۳)

داده پنهانی

مسعود امیرزاده

واژه‌هایی مانند «شفافیت»، «حکمرانی در اتاق شیشه‌ای»، «دسترسی آزاد به اطلاعات» و «برچیدن بساط پنهان‌کاری» آن‌قدر در گفتار رسمی تکرار شده‌اند که گاه خود این مفاهیم فرسوده و بی‌اعتبار به نظر می‌رسند. تکرار بی‌عمل، واژه‌ها را تهی می‌کند؛ تا جایی که شنیدنشان بیش از آنکه امید بیافریند، خشم یا تمسخر برمی‌انگیزد.

دیگر مسئله فقط پنهان کردن اطلاعات نیست؛ مسئله بر هم زدن تراز قدرت است.
یکی از مهم‌ترین ابزارهای قدرت در جهان مدرن، «انحصار داده» است. هر دستگاهی که داده را در اختیار دارد و دیگران از آن محروم‌اند، تنها مالک اطلاعات نیست؛ مالک بخشی از قدرت تصمیم‌گیری و روایت واقعیت نیز هست.

در ایران با وضعیت پیچیده‌تری روبه‌رو هستیم. گاه داده اساساً منتشر نمی‌شود؛ گاه ناقص منتشر می‌شود؛ گاه میان دستگاه‌های مختلف درباره یک موضوع چند عدد متفاوت وجود دارد؛ و گاه داده‌ها چنان مبهم، متناقض و پراکنده عرضه می‌شوند که عملاً هیچ امکان استفاده عمومی از آنها باقی نمی‌ماند. ظاهراً اطلاعات وجود دارد، اما جامعه با انبوهی از داده‌های غیرقابل اتکا و غیرقابل مقایسه مواجه است. این نیز نوعی پنهان‌کاری است؛ پنهان‌کاری در پوشش انتشار اطلاعات. در اینجا اطلاعات حکم زبانی ژارگون و غیر قابل استماع را پیدا میکند که ظاهرا در دسترس اما عملا مبدل به کدهای ناخوانا میشود.ز اسکات در کتاب «دولت‌ها چگونه می‌بینند» از مفهومی سخن می‌گوید که شاید برای محیط زیست ایران بسیار آشنا باشد: خوانایی برای دولت. دولت فقط آن بخشی از جامعه و طبیعت را می‌بیند که به نقشه، کد، پرونده و عدد تبدیل شده باشد. اما همین خوانایی، اگر انحصاری باشد، جامعه را نابینا می‌کند. دولتی که همه داده‌ها را در اختیار دارد و جامعه از آنها محروم است، تنها ناظر میدان می‌شود و دیگران باید درباره واقعیتی بحث کنند که اجازه دیدنش را ندارند.
«تئودور پورتر» توضیح می‌دهد که اعداد در حکومت‌های مدرن، ظاهری از بی‌طرفی و عینیت می‌آفرینند. اما هنگامی که دسترسی به داده انحصاری باشد، همین ظاهرِ عینیت می‌تواند به ابزاری برای حذف نقد تبدیل شود. کسی که به داده دسترسی ندارد، نه می‌تواند ادعایی را راستی‌آزمایی کند و نه می‌تواند روایت دیگری از واقعیت ارائه دهد.

در محیط زیست، پیامد این وضعیت بسیار سنگین‌تر است. آمار برداشت آب، وضعیت آبخوان‌ها، فرونشست زمین، تخریب جنگل، آلودگی هوا، تغییر کاربری اراضی یا کیفیت منابع آب، صرفاً اطلاعات فنی نیستند؛ اینها داده‌های مربوط به سرنوشت سرزمین‌اند. هر جا این داده‌ها پنهان یا مبهم شوند، امکان ارزیابی مستقل طرح‌های انتقال آب، سدسازی، معدن‌کاری، توسعه شهری یا پروژه‌های عمرانی نیز از میان می‌رود.

پنهان‌سازی داده، قدرت نظارت را از جامعه سلب می‌کند. رسانه، دانشگاه، سازمان‌های مردم‌نهاد، متخصصان و حتی ذی‌نفعان محلی، بدون دسترسی به داده، وارد منازعه‌ای نابرابر می‌شوند؛ یک طرف همه اطلاعات را در اختیار دارد و طرف دیگر باید درباره واقعیتی بحث کند که اجازه دیدنش را ندارد.

اما اگر دسترسی به داده به عنوان یک حق عمومی و شهروندی به رسمیت شناخته شود، سازوکاری متفاوت شکل می‌گیرد. جامعه خود به یک نظام پایش دائمی تبدیل می‌شود؛ نظامی متکثر، گسترده، کم‌هزینه و مستقل از ساختار اداری. هزاران چشم، هزاران پژوهشگر، روزنامه‌نگار، کنشگر و شهروند می‌توانند هم‌زمان یک تصمیم یا یک پروژه را بررسی کنند. چنین سازوکاری را نمی‌توان به آسانی خرید، خاموش یا سرکوب کرد؛ زیرا متکی به یک نهاد واحد نیست، بلکه بر تکثر جامعه استوار است.

میشل فوکو آمار را یکی از فناوری‌های قدرت می‌دانست؛ اما همان فناوری، اگر از انحصار خارج شود، می‌تواند به فناوری پاسخ‌گویی نیز تبدیل شود. داده، وقتی عمومی باشد، فقط دولت را قادر به دیدن جامعه نمی‌کند؛ جامعه را نیز قادر می‌کند دولت را ببیند.

به همین دلیل، داده پنهانی صرفاً یک نقص اداری نیست؛ نوعی اختلال در حکمرانی است. جایی که داده پنهان می‌شود، نظارت عمومی تضعیف می‌شود؛ و جایی که نظارت تضعیف شود، فساد، ناکارآمدی و انحراف فرصت رشد پیدا می‌کنند. تاریکی، مناسب‌ترین زیستگاه فساد است؛ و نخستین قربانی تاریکی، حقیقت اعداد است.

ادامه دارد…

https://t.me/complexitythinking
جان کانوی
جهانی که کانوی ساخت، جهانی کوچک و مصنوعی بود، اما پرسشی که پیش روی علم گذاشت بسیار بزرگ‌تر از آن بود: آیا بسیاری از پیچیدگی‌هایی که در طبیعت می‌بینیم نیز می‌توانند از قواعدی ساده و محلی، از طریق تعامل تعداد زیادی جزء، پدید آمده باشند؟
کانوی با «بازی زندگی» پاسخ این پرسش را درباره جهان واقعی نداد؛ اما نشان داد که چنین چیزی از نظر منطقی و ریاضی کاملاً ممکن است. همین نمایش ساده، یکی از روشن‌ترین تصویرها از ایده‌ای شد که بعدها در قلب دانش پیچیدگی قرار گرفت: از قواعد ساده، می‌توان جهانی پیچیده ساخت.
https://t.me/complexitythinking
جان هورتون کانوی

ریاضیدان انگلیسی که نشان داد برای پدید آمدن رفتارهای پیچیده، لزوماً به قواعد پیچیده نیاز نداریم. شاید مهم‌ترین سهم او در شکل‌گیری اندیشه پیچیدگی همین پرسش ساده اما عمیق بود: اگر اجزای یک سامانه فقط چند قاعده ساده را رعایت کنند، آیا از تعامل همین اجزای ساده می‌توان چیزی پدید آورد که در سطح کل، بسیار پیچیده‌تر از خود اجزا باشد؟

کانوی در ادامه راهی قرار گرفت که پیش‌تر جان فون‌نویمان و استانیسلاو اولام با اتوماتاهای سلولی گشوده بودند. اما او این ایده را در قالبی بسیار ساده و در عین حال شگفت‌انگیز به نمایش گذاشت. در اواخر دهه ۱۹۶۰، کانوی «بازی زندگی» را طراحی کرد؛ جهانی از خانه‌های مربعی که هر خانه فقط می‌تواند زنده یا مرده باشد و وضعیت هر خانه در نسل بعد، فقط بر اساس وضعیت هشت همسایه‌اش تعیین می‌شود. اگر یک خانه زنده دو یا سه همسایه زنده داشته باشد، زنده می‌ماند؛ اگر سه همسایه زنده داشته باشد، یک خانه مرده متولد می‌شود و در سایر حالت‌ها خانه می‌میرد یا مرده باقی می‌ماند. همین. چند قاعده بسیار ساده، بدون هیچ فرمانده مرکزی و بدون هیچ نقشه‌ای برای آنچه قرار است در آینده اتفاق بیفتد.
اما هنگامی که این قواعد بارها و بارها بر روی مجموعه‌ای از خانه‌ها اعمال می‌شوند، چیزی ظاهر می‌شود که در هیچ‌یک از خانه‌ها به‌تنهایی وجود ندارد. بعضی آرایش‌ها ثابت می‌مانند، بعضی به شکل دوره‌ای تغییر می‌کنند و دوباره به وضعیت قبلی بازمی‌گردند و بعضی دیگر در صفحه حرکت می‌کنند. یکی از مشهورترین آنها «گلایدر» است؛ الگویی کوچک که بدون آنکه هیچ خانه‌ای واقعاً در صفحه حرکت کند، حاصل جمعیِ تغییرات محلی آن به صورت یک موجودیت متحرک ظاهر می‌شود.

اینجا همان نقطه‌ای است که بازی کانوی برای دانش پیچیدگی اهمیت پیدا می‌کند. یک خانه فقط همسایه‌های خود را می‌بیند و از کل صفحه هیچ اطلاعی ندارد. هیچ خانه‌ای نمی‌داند گلایدر چیست، هیچ خانه‌ای قصد حرکت ندارد و هیچ مرکزی نیز مسیر آن را تعیین نمی‌کند. با این حال، از تعامل همین اجزای ساده، الگویی در سطح بالاتر پدیدار می‌شود که ویژگی‌ای تازه دارد: حرکت. این همان چیزی است که در زبان دانش پیچیدگی از آن با مفهوم «ظهور» یاد می‌کنیم؛ ویژگی‌ای که در سطح کل پدیدار می‌شود، بی‌آنکه در تک‌تک اجزای تشکیل‌دهنده آن به همان صورت وجود داشته باشد.

شگفتی بزرگ‌تر زمانی آشکار شد که پژوهشگران دریافتند جهان کانوی بسیار غنی‌تر از چند شکل متحرک و نوسانگر است. الگوهایی پیدا شدند که می‌توانستند با یکدیگر برخورد کنند، الگوهای دیگری بسازند و حتی ساختارهایی پدید آورند که قادر به انجام محاسبات باشند. در نهایت نشان داده شد که «بازی زندگی» از نظر محاسباتی جهان‌شمول است؛ یعنی می‌توان با ساختارهای مناسب در آن، فرایندهای محاسباتی عمومی را پیاده کرد. به این ترتیب، جهانی که از چند قاعده بسیار ساده بر روی خانه‌های سیاه و سفید آغاز شده بود، ظرفیت ساختن چیزی را پیدا کرد که از نظر منطقی می‌تواند بسیار نزدیک به یک رایانه عمومی باشد.

اهمیت کانوی در اینجا فقط کشف یک بازی عجیب ریاضی نبود. او به ما نشان داد که سادگی در سطح اجزا، الزاماً به سادگی در سطح کل منجر نمی‌شود. یک سلول فقط دو وضعیت دارد، اما مجموعه‌ای از همین سلول‌ها می‌تواند الگوهایی با رفتارهای بسیار متنوع بسازد. بنابراین برای پدید آمدن پیچیدگی، الزاماً لازم نیست اجزای سازنده پیچیده باشند؛ گاهی آنچه اهمیت دارد تعداد زیاد اجزا، نحوه ارتباط آنها و قواعدی است که تعامل میان آنها را سازمان می‌دهد.

از سوی دیگر، بازی زندگی به مسئله پیش‌بینی نیز وجه تازه‌ای داد. این سامانه کاملاً قطعی است؛ اگر وضعیت آغازین و قواعد را بدانیم، وضعیت نسل بعد کاملاً تعیین شده است. اما قطعی بودن به معنای آسان بودن پیش‌بینی نیست. گاهی تغییر تنها یک خانه در وضعیت اولیه می‌تواند سرنوشت یک آرایش را به‌کلی تغییر دهد؛ یک الگو ممکن است پس از چند نسل از بین برود و آرایش بسیار مشابهی هزاران نسل ادامه پیدا کند و ساختارهای تازه تولید کند. در چنین وضعیتی، مشکل از نبود قانون نیست؛ مشکل از پیچیدگی پیامدهای اجرای مکرر قانون است.
به این ترتیب، کانوی شکاف مهمی را میان «قانون ساده» و «رفتار پیچیده» آشکار کرد. ما عادت داریم پیچیدگی را نشانه وجود علت یا دستورالعملی پیچیده بدانیم؛ بازی زندگی این تصور را به چالش می‌کشد. ممکن است قواعد در سطح محلی بسیار ساده باشند، اما تعامل مکرر و انباشته آنها در سطح کل، جهانی بسازد که رفتار آن دیگر به‌آسانی از روی قواعد اولیه قابل حدس نباشد.

ارزشمندترین میراث کانوی برای دانش پیچیدگی همین باشد: پیچیدگی را همیشه نباید در خودِ اجزا جست‌وجو کرد؛ گاهی باید به رابطه میان اجزا و پیامدهای انباشته تعامل آنها نگاه کرد.
👍1
برایان آرتور
برایان آرتور

اقتصاددان و ریاضیدان ایرلندی، از نخستین دانشمندانی بود که نشان داد اقتصاد نیز مانند زیست‌بوم، اقلیم یا مغز، یک سیستم پیچیده سازگارشونده است. او در روزگاری که اقتصاد کلاسیک جهان را به سوی تعادل، کارایی و انتخاب‌های بهینه می‌دید، مسیر دیگری را پیشنهاد کرد: بسیاری از پدیده‌های اقتصادی نه به تعادل، بلکه به تاریخ، تعامل و مسیر طی‌شده وابسته‌اند.

بزرگ‌ترین سهم آرتور در دانش پیچیدگی، مفهوم «وابستگی به مسیر» است. او نشان داد که در بسیاری از سیستم‌ها، نتیجه نهایی فقط به شرایط کنونی وابسته نیست، بلکه به ترتیب رویدادهایی بستگی دارد که سیستم از آنها عبور کرده است. گاهی یک رویداد کوچک، یک انتخاب اولیه یا حتی یک تصادف، می‌تواند مسیری را آغاز کند که بعدها با تقویت بازخوردهای مثبت تثبیت شود و گزینه‌های دیگر را کنار بزند.

آرتور برای توضیح این پدیده، مفهوم «بازده فزاینده» را وارد اقتصاد کرد. برخلاف اقتصاد کلاسیک که کاهش بازده را قاعده عمومی می‌دانست، او نشان داد در فناوری، شبکه‌ها و بسیاری از بازارها، هرچه یک گزینه بیشتر استفاده شود، ارزش و جذابیت آن نیز بیشتر می‌شود. همین بازخورد مثبت می‌تواند یک فناوری، یک استاندارد یا یک شبکه را به موقعیتی مسلط برساند، حتی اگر از ابتدا بهترین گزینه نبوده باشد.

این نگاه، اقتصاد را از یک ماشین متعادل به سیستمی تاریخی و تکاملی تبدیل کرد؛ سیستمی که در آن تعامل عامل‌ها، بازخوردها، تصادف و زمان، آینده را شکل می‌دهند. آرتور از همین مسیر، یکی از بنیان‌گذاران اقتصاد پیچیدگی در مؤسسه سانتافه شد و نشان داد مفاهیمی مانند ظهور، سازگاری، وابستگی به مسیر و خودسازمان‌دهی، فقط به زیست‌شناسی یا فیزیک تعلق ندارند، بلکه زبان مشترک بسیاری از سیستم‌های پیچیده‌اند.

آرتور تعریف می‌کند که وقتی به مؤسسه سانتافه رفت و کنار فیزیکدانان، زیست‌شناسان و ریاضی‌دانان نشست، برای نخستین بار احساس کرد اقتصاد را می‌توان مانند یک موجود زنده مطالعه کرد، نه مانند یک ماشین. خودش بارها گفته است که سانتافه نگاه او را از «اقتصاد تعادل» به «اقتصاد پیچیدگی» تغییر داد.

https://t.me/complexitythinking
معرفی بنیان‌ها، رویکرد و اهداف مقاله خودسامان‌دهی: از الگوهای فیزیکی تا سازمان زیستی

بنیان‌های مقاله

این مقاله بر چند بنیان مفهومی استوار است که خواننده را از فهم سطحی به درک عمیق مفهوم «خودسامان‌دهی» رهنمون می‌سازد:

۱. تمایز مفهومی: تفکیک دقیق میان «خودتنظیمی» (حفظ سازمان موجود)، «خودآرایی» (پیدایش الگو از کمینه‌سازی انرژی) و «خودسامان‌دهی» (پیدایش یا تغییر خودِ سازمان).

۲. سیر تاریخی-مفهومی: ردیابی تحول مفهوم از سایبرنتیک اشبی تا سیستم‌های پیچیده سازگار هالند، به‌گونه‌ای که هر متفکر به‌عنوان پاسخ‌دهنده به پرسشی مشخص در دوره‌ی خود معرفی می‌شود.

۳. دو سطح خودسامان‌دهی: تفکیک میان «خودسامان‌دهی فیزیکی» (الگوساز، مانند سلول‌های بنار و لیزر) و «خودسامان‌دهی زیستی» (سازمان‌ساز و خودحفظ‌کننده).

۴. چارچوب اتوپویزیس: بهره‌گیری از نظریه‌ی خودتولیدی ماتورانا و وارلا برای تبیین گذار از فیزیک به حیات، بدون سقوط به دام تلئولوژی.

۵. بسته‌ی ویژگی‌ها: معرفی خودسامان‌دهی زیستی نه به‌عنوان یک ویژگی منفرد، بلکه به‌عنوان هم‌نشینی درهم‌تنیده‌ی خودتنظیمی، خودارجاعی، حافظه، مرزبندی و ظرفیت بازآرایی.

رویکرد نویسنده

رویکرد نویسنده در این مقاله، سنتزی، تاریخی و تحلیلی است. او نه به دنبال ارائه‌ی یک تعریف لغت‌نامه‌ای است و نه می‌کوشد خودسامان‌دهی را به یک ویژگی واحد تقلیل دهد. در عوض، می‌کوشد:

- مفاهیم پراکنده‌ی ادبیات فارسی و انگلیسی را در یک روایت منسجم گرد آورد.
- نشان دهد چرا تعاریف مختلف در تضاد با یکدیگر نیستند، بلکه هر کدام پاسخی به پرسشی متفاوت در یک میدان مفهومی مشترک‌اند.
- با لایه‌گذاری مفهومی، خواننده را از سطح الگوهای فیزیکی ساده به سطح سازمان زیستی پیچیده هدایت کند.
- از تعمیم‌های ساده‌انگارانه (مانند یکی گرفتن سلول بنار با موجود زنده) پرهیز کند.
- خودسامان‌دهی را نه به‌عنوان یک مکانیسم واحد، بلکه به‌عنوان «خانواده‌ای از فرایندها» معرفی کند که در سطوح مختلف، نمودهای متفاوتی دارند.

آنچه خواننده به دست می‌آورد

خواننده در پایان این مقاله:

۱. چرایی تعدد تعاریف را درک می‌کند و می‌فهمد چرا خودسامان‌دهی را نمی‌توان در یک جمله خلاصه کرد.

۲.زمان زیستی

بنیان‌همیان خودتنظیمی، خودآرایی و خودسامان‌دهی را پیدا می‌کند و دیگر ترموستات را با موجود زنده اشتباه نمی‌گیرد.

۳. خط سیر تاریخی مفهوم را از اشبی تا هالند می‌شناسد و می‌فهمد هر متفکر چه لایه‌ای به پازل افزوده است.

۴. مرز میان حیات و غیرحیات را نه در یک ویژگی جادویی، بلکه در درهم‌تنیدگی چند ویژگی سازمانی می‌بیند.

۵.سازمان زیستی

بنیان‌برای خوانش سایر متون دانش پیچیدگی (پدیدارگی، سازگاری، اتوپویزیس) به دست می‌آورد.

در یک نگاه

این مقاله تلاشی است برای پر کردن حلقه‌ی مفقوده در ادبیات فارسی‌زبان: ایجاد پلی میان سنت‌های فکری گوناگونِ دانش پیچیدگی و ارائه‌ی روایتی تا حد مقدور منسجم که خواننده را از پرسشِ «خودسامان‌دهی چیست؟» به پرسشِ عمیق‌ترِ «چه چتری از رویدادها را خودسامان‌دهی می‌نامیم و این سازمان دقیقاً چگونه پدید می‌آید؟» رهنمون سازد.
https://t.me/complexitythinking
❤2
جی فارمر