Forward challenge 🎀
1 subscriber
59 links
Download Telegram
واحد 117- تولد

بازپرس پرسید: هر روز؟

سرایدار خندید: هر روز. پسره تنها زندگی می‌کرد، اما هر عصر خانه‌اش رو بادکنک می‌زد، کیک می‌خرید و شمع روشن می‌کرد. گاهی هم همسایه‌ها رو دعوت می‌کرد، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد.

بازپرس :و س این همه جشن برای چی بود؟

سرایدار : گفت می‌خواد مطمئن بشه حداقل یه بار در روز، یکی براش آرزوی زنده موندن می‌کنه. بعدا فهمیدم بیماری سختی داشت و پزشکا گفته بودند شاید بیشتر از چند ماه زنده نمونه. پسر بیچاره فکر میکرد از بیماری میمیره.

~ https://t.me/Cloudiestgrey ~
❤1🍓1
واحد 118- ازش بگذریم


بازپرس گفت: واحد ۱۱۸؟

سرایدار فوراً جواب داد: بریم سراغ یکی دیگه.

بازپرس اخم کرد: چرا؟

سرایدار گفت: چون درباره‌ی اون آدم چیزی ندارم بگم.

بازپرس: یعنی چی؟ چند سال اینجا زندگی می‌کرده.

سرایدار چند لحظه ساکت موند: می‌دونم. هر روز می‌دیدمش. ولی هیچ‌وقت باهاش حرف نزدم.

بازپرس گفت: چرا؟

سرایدار به آرامی گفت: چون هر بار می‌خواستم سلام کنم، قبل از اینکه چیزی بگم، اسم منو صدا می‌کرد.

بازپرس:اسم کوچکتون رو نباید می‌دونست؟

سرایدار: نه، من هیچ‌وقت اسمم رو بهش نگفته بودم.
~‌‌https://t.me/ianot72013 ~
❤1
واحد 119- قربانی

بازپرس پرسید: می‌دونستید قاتله؟

سرایدار گفت: نه... تا وقتی که یه روز دیدم فهرست اسم قربانی روی دیوارشه با تاریخ دقیق و نوع آلت قتاله. همون آدم هایی که توی روزنامه میگفتن کشته. آروم و مؤدب بود. هیچ‌کس بهش شک نمی‌کرد. اما یه اسم ...

بازپرس پرسید: چه اسمی ؟

سرایدار چند لحظه سکوت کرد: اسم من بود. تاریخش برای امروز بود. اگر اون نسوخته بود من زیر خاک بودم

~ https://t.me/SweetHoooomee ~
❤1
واحد 120 - تقلید

بازپرس پرسید: یعنی خودش رو جای همسایه‌اش جا زد؟

سرایدار گفت: آره. عجیب این بود که خیلی خوب هم از پسش برمی‌اومد. همسایه‌اش، زنی تنها بود که یک روز بی‌سروصدا فوت کرد. چند هفته بعد، زن واحد کناری با لباس‌ها و عینک اون توی راهرو ظاهر شد و شروع کرد خودش رو جای اون جا زدن.

بازپرس پرسید: چرا؟

سرایدار گفت: فکر می‌کردم دنبال پول یا چیزی باشه. ولی یک روز فهمیدم فقط می‌خواست برای چند نفر نامه بنویسه. نامه‌ی خداحافظی. برای آدم‌هایی که زن مرده هیچ‌وقت جرئت نکرده بود بهشون بگه دوستشون داشته.
سرایدار مکث کرد: بعد از اینکه همه‌ی نامه‌ها رو فرستاد، خودش رفت پلیس و اعتراف کرد.
بازپرس پرسید: چرا خودش رو تحویل داد؟

سرایدار گفت: گفت دیگه کاری نموند که اون زنِ مرده نمی‌تونست انجامش بده.

~ https://t.me/umbrella_nyxi ~
💘1
واحد 121- تغییر چهره

بازپرس پرسید: منظورتون چیه، تغییر خودش؟

سرایدار گفت: هر روز قیافه و لباسش رو عوض می‌کرد. یه روز موهاشو می‌تراشید، فرداش کلاه می‌ذاشت، روز بعد با کت‌وشلوار می‌اومد. اول فکر کردم ادا درمیاره. تا اینکه یه روز پرسیدم: بالاخره خودِ واقعی‌تون کدومه؟ مرد خندید و گفت: هنوز پیداش نکردم. بعد فهمیدم تمام این تغییرات برای یک دلیل بود؛ می‌ترسید اگر خودش رو بشناسه، بفهمه از آدمی که هست خوشش نمی‌آید.
روز آخر، برای اولین بار بدون تغییر از خونه بیرون اومد.
پرسیدم: بالاخره خودت شدی؟
مرد جواب داد: نه... فقط دیگه برام مهم نیست.

~ https://t.me/han3ool ~
واحد 122- آینه

بازپرس: چه چیزی عجیب بود؟

سرایدار کمی مکث کرد: هیچ‌وقت جلوی آینه نمی‌ایستاد. آینه‌ی حمام رو با حوله پوشونده بود، آینه‌ی اتاق خواب رو هم برداشته بود. حتی وقتی آسانسور آینه‌ای شد، از گوشه‌ی اون نگاه می‌کرد که تصویر خودش رو نبینه.

بازپرس: دلیلش رو می‌دونستید؟

سرایدار: یک بار پرسیدم. گفت: "چون هر بار که نگاهش می‌کنم، یه چیزی توی صورتم فرق کرده." فکر کردم شوخی می‌کند.
چند هفته بعد، یک روز خودش اومد سراغم و گفت آینه‌ی آسانسور رو هم عوض کنیم.
گفتم: باز چی شده؟
گفت: امروز لبخند زد.
گفتم خب، خودت هم داشتی لبخند می‌زدی لابد.
گفت: نه. من نمی‌خندیدم.
دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی آینه‌ها با او حرف نزدم.

~ https://t.me/Amygdalanotes7 ~
🍓1
واحد 123- عکس

بازپرس: از واحد ۱۲۳ بگو

سرایدار: همون دختری که همه جا با دوربینش می‌رفت. هر روز یه عکس از خودش می‌گرفت و چاپشون میکرد.

بازپرس پرسید: مشکلی توی عکس‌ها بود؟

سرایدار: اولش نه. ولی یه مدت بعد، عکس‌ها با چیزی که یادم بود فرق می‌کردن. مثلاً توی یکی از عکس‌ها، پشت سرش یه مرد ایستاده بود. گفتم شاید دوستشه. گفت اون روز تنها بوده.
سرایدار لحظه‌ای سکوت کرد: بعد، توی عکس‌های بعدی، اون مرد نزدیک‌تر شده بود.

کارآگاه گفت: عکس‌ها رو هنوز دارید؟

سرایدار: نه. خودش همه اشونو پاره کرد.

بازپرس: چرا می‌گید مرد هر بار نزدیک‌تر می‌شده؟

سرایدار نگاهش رو پایین انداخت: چون آخرین عکسی که دیدم، مرد دیگه پشت سرش نبود. جلوی دوربین بود. یه عکس از پشت سر دختر، انگار یکی داشت از داخل اتاق عکس می‌گرفت.

~ https://t.me/mysaoirse ~
واحد 124 - قابِ خالی

بازپرس: واحد ۱۲۴ چطور؟

سرایدار: یه عکاسِ دوره گرد. مردی که کل زندگیش توی قاب عکس‌ها خلاصه می‌شد. در و دیوار اون واحد پر بود از عکس آدم‌هایی که معلوم نبود زنده‌ان یا مرده. هیچ‌وقت ندیدم از خودش عکس بگیره، ولی از در و دیوار این مجتمع عکس داشت.

بازپرس: با کسی ارتباط داشت؟

سرایدار: فقط وقتی می‌خواست لنز جدید بخره یا لنزش کثیف می‌شد. همیشه دوربین به دست می‌چرخید و از زاویه‌های عجیب راهرو عکس می‌گرفت.
بازپرس پرسید: شب حادثه چیزی ازش پیدا کردید؟

سرایدار آهی کشید: توی اون همه‌ دود و آتیش، تنها چیزی که نسوخت یه آلبوم بزرگ روی میز بود. ورق زدم؛ عکس همین مجتمع بود، اما توی همه‌ی عکس‌ها، پنجره‌ی واحد خودش کاملاً سیاه و خالی بود.

~ https://t.me/lookatsky7 ~
واحد 127 - نقشه

بازپرس: واحد ۱۲۷ چی؟ اونجا چه خبر بود؟

سرایدار: یه مهندس نقشه‌کش بود. کل کف و دیوارهای خونه‌اش پر از نقشه‌های بزرگ و خط‌کشی‌شده بود.

بازپرس: نقشه‌ی چی؟ شهر؟

سرایدار: نه، نقشه‌ی تک‌تک لوله‌کشی‌ها و سیم‌کشی‌های همین مجتمع. حتی درزهای دیوار رو هم اندازه می‌گرفت. همیشه می‌گفت این ساختمون یه جاییش می‌لنگه و داره نفس می‌کشه.

بازپرس پرسید: شب حادثه نقشه‌ها به کارش اومدن؟

سرایدار: آتیش از همون‌جا شروع شد. وقتی در رو باز کردیم، باقی مونده‌ی جنازه‌اش وسط همون نقشه‌ها بود؛ انگار دقیقاً می‌دونست شعله‌ها از کدوم دیوار قراره بالا بیان و کدوم راهرو قراره بسته بشه.

~ https://t.me/elfoforrest ~
واحد 128- سکوتِ بلند

بازپرس پرسید: واحد ۱۲۸ چی؟ اونجا کسی زندگی می‌کرد؟

سرایدار گفت: یه نوازنده‌ی ویولن بود. دختری که هیچ‌وقت صورتش رو کامل ندیدم، همیشه یه ماسک داشت.

بازپرس: اهل موزیک بلند بود؟

سرایدار: برعکس، هیچ‌وقت صدایی از سازش بیرون نیومد. فقط می‌دیدم آرشه رو روی هوا می‌کشه؛ بدون هیچ صدایی. انگار توی ذهن خودش داشت کنسرت اجرا می‌کرد.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم همین‌طور بود؟

سرایدار مکث کرد: همون موقع که همه‌جا شلوغ بود و داد و فریاد بلند، از توی اون واحد فقط صدای یه نتِ بلند و کشدار می‌اومد... تا لحظه‌ای که سقف ریزش کرد.


~ https://t.me/lilshibal ~
واحد 129 - بوی دوده

بازپرس پرسید: رسیدیم به واحد ۱۲۹. اونجا چه خبر بود؟

سرایدار گفت: یه نقاشِ کور. آدمی که هیچ رنگی رو نمی‌دید، اما می‌گفت دنیا رو با بوی دیوارها نقاشی می‌کنه.

بازپرس: نقاشِ کور؟ پس چطور نقاشی می‌کرد؟

سرایدار: بوم‌های بزرگ سفید می‌گذاشت جلوش و با انگشت‌هاش رنگ‌های مختلف رو می‌کشید روی بوم، بدون اینکه بدونه چی کجاست. اتاقش بوی تند روغن کتان و رنگ روغن می‌داد. همیشه کنار پنجره می‌نشست و ساعت‌ها خیره می‌شد به جایی که هیچ‌چیز نبود.
بازپرس پرسید: شب حادثه بوم‌ها سالم موندن؟

سرایدار مکث کرد: تقریبا همه‌ی بوم‌ها سوختند... اما جالب اینکه تنها تابلویی که از وسط آتیش سالم بیرون اومد، بومی بود که روش فقط با ذغال، منظره‌ی سوختن همین ساختمون رو کشیده بود؛ انگار از ماه‌ها قبل دودش رو بو کشیده بود.


~ https://t.me/Leviswifie ~
واحد 130 - جیره

بازپرس پرسید: واحد 130 چی؟ اونجا وضع چطور بود؟

سرایدار گفت: یه زن محتاط. کسی که کمدها و کابینت‌هاش تا سقف پر از کنسرو، بطری آب و وسایل بقا بود.

بازپرس: مگه جنگ بود؟

سرایدار: خودش اینطور فکر می‌کرد. همیشه می‌گفت فاجعه خبر نمی‌کنه و باید آماده بود. تمام کلیدهای برق رو با چسب نواری محکم کرده بود و روی پنجره‌ها پلاستیک ضخیم کشیده بود تا هیچ درزی باز نَمونه.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم به کارش اومد؟

سرایدار دستش را توی جیبش برد: نه... همون چیزهایی که قرار بود نجاتش بدن، شدن تله‌اش. درِ انبار کنسروها قفل بود و از شدت حرارت، بطری‌های آب توی کابینت ترکیدن. وقتی آوار رو برداشتیم، درست وسط اون همه وسایلِ نجات، از خفگی تموم کرده بود .


~ https://t.me/mydeardiary16 ~
واحد 131- سایه ها

بازپرس: واحد ۱۳۱ چی؟ اونجا چی بود؟

سرایدار شانه‌ای بالا انداخت و نگاهش رو دوخت به زمین: یه مردِ ساکت... کارش این بود که شب‌ها وقتی همه خواب بودن، می‌رفت پشت پنجره و زل می‌زد به دیوارِ ساختمون روبه‌رو. کارش این بود که با یه چراغ‌قوه‌ی قوی، سایه‌ی دست‌هاش رو روی دیوار بندازه و باهاشون نمایش درست کنه. اما عجیبیش این بود که... گاهی وقت‌ها دست‌های خودش ثابت روی میز بود، اما سایه روی دیوار داشت برای خودش تکون می‌خورد و کارهای دیگه‌ای می‌کرد.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم داشت با سایه‌ها بازی می‌کرد؟

سرایدار کمی جلوتر آمد و با صدای آروم‌تری گفت: اون شب، چراغ‌قوه‌ش روشن مونده بود روی میز. اما روی دیوار روبه‌رو، هیچ‌کدوم از سایه‌ها شبیه آدم نبودند؛ همه دست‌هاشون رو گذاشته بودند رو سرشون و انگار داشتن از توی آتیش فرار می‌کردند... حتی وقتی درِ واحد رو شکستیم، خودِ مرد توی اتاق نبود، فقط سایه‌اش به دیوار منگنه شده بود و داشت می‌سوخت.

~ https://t.me/alonelilium ~
💘1
واحد 132- پازل

بازپرس: واحد 132 چطور؟ کی زندگی میکرد

سرایدار گفت: یه زنِ میان‌سال که کارش فقط چیدن پازل بود. تمام اتاق‌هاش پر از میزهایی بود که روشون هزاران تکه پازلِ نیمه‌کاره چیده شده بود.

بازپرس: پازلِ چی؟ منظره یا نقاشی‌های معروف؟

سرایدار: نه، همشون عکسِ همین مجتمع بودن؛ از نمای راهروها، درِ آسانسور، حتی از توی حیاط. هر تیکه رو با چه دقت و حوصله‌ای سر جای خودش می‌ذاشت. می‌گفت با این کار می‌تونه همه‌چیز رو زیر کنترل خودش داشته باشه و نذاره چیزی گم بشه.

سرایدار لبخند تلخی زد: وقتی آوار رو برداشتیم، درست وسط سالن، یه میز سالم مونده بود. روش فقط یک پازل کامل‌نشده بود که دقیقاً جای واحد خودش، خالی بود و هیچ تکه‌ای براش پیدا نشد.


~ https://t.me/+nTbOVhjBswU5NDI0 ~
واحد 133 - بذر

بازپرس: 133 کی بود

سرایدار گفت: یه پیرمردِ باغبان. کسی که انگار خونه رو با گلخونه اشتباه گرفته بود. کف تمام اتاق‌هاش خاک ریخته بود و به جای موکت، چمنِ طبیعی توی پذیرایی سبز کرده بود.

بازپرس: توی آپارتمان؟! مگه میشه؟ همسایه‌ها اعتراض نمی‌کردند؟

سرایدار: چرا، بوی خاک نم‌خورده و رطوبت همیشه توی راهرو پیچیده بود. اما اون فقط می‌خندید و می‌گفت آدما از ریشه‌هاشون دور شدن. هر روز با یه آب‌پاش کوچک به گلدون‌ها و بوته‌هایی که توی پذیرایی کاشته بود آب می‌داد، از گل‌های پیچک گرفته تا درختچه‌های کوچک.

بازپرس پرسید: شب حادثه گیاهاش دووم آوردن؟

سرایدار سرش رو تکون داد: آتیش که گرفت، همه‌چیز خاکستر شد... اما چند روز بعد، وقتی داشتیم آواربرداری می‌کردیم، زیر خاکِ سوخته‌ی همون پذیرایی، یه جوانه‌ی کوچکِ سرسبز از دلِ زمین بیرون زده بود.


~ https://t.me/+N4Epgh_frus5Zjdk ~
واحد 134- عطر


بازپرس: واحد ۱۳۴چی؟ اونجا چی بود؟

سرایدار گفت: یه عطرساختِ پیر. مردی که از بوی گل‌ها و گیاهان خشک‌شده، عصاره‌های عجیبی درست می‌کرد.

بازپرس: عطر می‌فروخت؟

سرایدار: نه، هیچ‌وقت چیزی نمی‌فروخت. کارش این بود که برای آدم‌های مختلف، عطرهایی بسازه که بوی خاطراتشون رو بده؛ مثلاً بوی بارونِ توی کوه‌پایه، یا بوی نانِ تازه توی یک صبحِ قدیمی. هر کسی که می‌رفت توی اون واحد، یهو یادِ یه روزِ فراموش‌شده می‌افتاد و ناخودآگاه گریه‌اش می‌گرفت.

بازپرس پرسید: شب حادثه بوی عطر همه‌جا پیچیده بود؟

سرایدار نفس عمیقی کشید: عجیبی‌اش همین‌جا بود... شبی که آتیش همه‌جا را گرفت، تا شعله‌ها به اون واحد رسیدند، یه‌دفعه بوی هزاران گلِ بهاری و خاکِ بارون‌خورده از پنجره‌های شکسته زد بیرون؛ طوری که کل ساختمون برای چند لحظه بوی زندگی گرفت، قبل از اینکه دود همه‌چیز رو خفه کنه.
~طرد شده ~
واحد 135- ساعت

بازپرس پرسید: رسیدیم به طبقه‌ی آخر، واحد ۱۳۵ اونجا چی؟

سرایدار گفت: یه ساعت‌سازِ پیر. آدمی که کل زندگی‌اش با تیک‌تاکِ عقربه‌ها تنظیم شده بود.

بازپرس: خونه‌اش پر از ساعت بود؟

سرایدار: همه‌جا ساعت بود؛ دیواری، رومیزی، جیبی، آونگ‌دار. از هر گوشه‌ای صدای تیک‌تاک می‌اومد، اما نکته‌ی عجیب این بود که هیچ‌کدوم از ساعت‌ها با هم تنظیم نبودن؛ یکی جلو بود، یکی عقب، و یکی اصلاً زمان دیگه‌ای رو نشون می‌داد. می‌گفت زمان برای هر کس یه سرعتِ جدا داره.

بازپرس پرسید: شب حادثه صدای ساعت‌ها قطع شد؟

سرایدار مکث کرد: قبل از اینکه آتیش به اون واحد برسه، همه‌ی ساعت‌ها با هم از کار افتادن. وقتی رفتیم بالا، همه‌ی عقربه‌ها روی ساعتِ مشخصی متوقف شده بودن؛ همون دقیقه‌ای که آتش‌سوزی شروع شده بود.


~ https://t.me/+544UiZLlEngyYTlk ~
واحد 136- بازتاب

بازپرس : آخرین واحد. راجب اونجا بگو

سرایدار دست‌هایش را توی هم گره زد : راستش... اونجا اصلاً هیچ وسایلی نبود. نه مبل، نه تخت، نه حتی فرش. فقط دیوار های اتاق با آینه‌های قدیِ کج‌ومعوج پوشونده شده بود که از هر طرف به هم زاویه داشتن.

بازپرس اخم کرد: مگه اتاقِ آرایشگاه بود؟

سرایدار سرش را تکان داد: نه، صاحبش یه مردِ جوون بود که هیچ‌وقت از اونجا بیرون نمی‌اومد. کارش این بود که زل می‌زد به این آینه‌ها. اما عجیب‌تر این بود که هر کسی از جلوی درِ نیمه‌بازِ اون واحد رد می‌شد، توی آینه‌ها فقط تصویرِ خودش رو نمی‌دید؛ تصویرِ آدم‌های دیگه‌ای رو می‌دید که ماه‌ها پیش از اونجا رفته بودن یا حتی مرده بودن.

بازپرس پرسید: شب حادثه توی اون اتاق چی پیدا کردید؟

سرایدار صداش آروم‌تر شد: وقتی آوار رو برداشتیم، همه‌ی آینه‌ها شکسته بودند اما وسط اون همه‌ی خرده‌شیشه، هیچ اثری از صاحبِ اتاق نبود؛ انگار توی یکی از همون بازتاب‌ها گیر افتاده بود و همه‌چیز با شکستنِ آینه‌ها تمام شده بود.


~ IT GIRLS ~
واحد پشت بام - تعمیرکار

بازپرس بی‌معطلی خودکار را محکم روی میز گذاشت و از جا بلند شد: واحد پشت بوم همونی که مقصر همه چیزه. راجب اون بگو

سرایدار سرش را پایین انداخت : تعمیرکارِ ساختمان. همون کسی که قرار بود سیستمِ فرسوده‌ی سیم‌کشی و لوله‌کشی رو درست کنه، اما هیچ‌وقت کارش رو تموم نکرد.

بازپرس پرسید: توی اون واحد لعنتی چی بود که کل ساختمون رو به آتیش کشید؟

سرایدار: هیچ ابزاری برای تعمیر وجود نداشت. دیوارها و سقفِ اون اتاق پر از نقشه‌های مهندسی بود که خطوطِ برقِ کل سی و شش واحد رو با سیم‌های مسخره و پیچ‌درپیچ به همدیگر وصل می‌کرد. کارش تعمیر کردن نبود؛ داشت ساختمون رو به هم گره می‌زد. می‌گفت برای نجات دادنِ این مکعبِ لعنتی، باید همه‌ی کلیدها رو به یک نقطه وصل کنم تا با هم روشن و خاموش بشن.

بازپرس جلو آمد و یقه کاپشن سرایدار را گرفت: شب حادثه خودش رو چطوری نجات داد؟ چطور فرار کرد؟

سرایدار تلخ لبخند زد و : فرار نکرد... وقتی آتش‌نشانی درِ واحد را شکست، هیچ‌کس توی اتاق نبود. وسطِ اون همه نقشه‌ی سوخته، فقط کلیدِ اصلیِ برقِ ساختمان روی دیوار بود که تا ته فشار داده شده بود، و روی کلید با خطِ خودش حک شده بود: «اتصال کامل شد. حالا همه با هم می‌سوزند.»


~ https://t.me/+WYseDSAEnKNhOWNk ~
🆒1
واحد ؟؟؟ - خواننده‌

بازپرس با چشم‌های ریزشده نگاهش کرد: این واحد چرا شماره این نداره

سرایدار سرفه‌ای کرد: نمی‌دونم از اول همینطوری بود. یه زن میانسال توش زندگی میکرد که قبلاً معروف‌ترین خواننده‌ی شهر بود. اما یک شب روی صحنه، وسطِ یک نتِ بلند ناگهان تارهای صوتیش قفل شد؛ نه به خاطر مریضی، بلکه انگار صداش توسط یک اتفاقِ عجیب توی هوا فریز شده بود. از اون به بعد هیچ کس دیگه صداش رو نشنیده

بازپرس پرسید: شبِ حادثه چه خبر بود ؟

سرایدار دستش را روی هم گذاشت و گفت: وقتی در رو شکستیم، برخلاف بقیه‌ی واحدها هیچ اثری از آتش و دود توش نبود؛ هوا فقط سنگین و سرد بود. وسطِ اتاق، زن روی صندلی نشسته بود و از دهنش رشته‌های نازک و درخشانی از تار عنکبوت بیرون زده بود، انگار سال‌ها سکوت، تارهای صوتی‌اش رو به هم دوخته بود. قبل از آتیش سوزی جون داده بود.

~ https://t.me/BonosDaily ~
Forward challenge 🎀 pinned «ساختمان بلوک ۳۶🏙 قصه‌های تمام شده توسط آتیش سوزی یه آتیش سوزی سی و پنج تا واحد از بلوک ۳۶ رو میسوزونه تقریبا هیچ کس اطلاعات زیادی از ساکنان نداره برای اینکه هویتشون تایید بشه اما خب سرایدار همیشه یه سری داستان برای تعریف داره»