Forward challenge 🎀
2 subscribers
59 links
Download Telegram
واحد 110- یادداشت

بازپرس پرسید: یعنی هیچ‌کس نفهمید ساکنین ۱۱۰ کجا رفتن؟

سرایدار گفت: نه. انگار یه شب تصمیم گرفتن دیگه وجود نداشته باشن. یک روز صبح خونه رو ترک کردن. بدون خداحافظی، بدون برداشتن وسایلشون.
غذا هنوز روی میز بود، لباس‌ها داخل کمد و حتی مسواک‌ها کنار روشویی.
عجیب‌تر اینکه هیچ‌کس هم دنبالشون نیومد.
خودم چند بار به شماره‌هاشون زنگ زدم، اما همه خاموش بودن.
تا یک روز، درست قبل از آتش‌سوزی، روی درِ واحد ۱۱۰ یک یادداشت دیدم:

«اگر برگشتیم، لطفاً وانمود کنید هیچ‌وقت نرفتیم.»


~ https://t.me/linehomek ~
🍓1
واحد 111ـ نویسنده

بازپرس پرسید: یعنی درباره‌ی همه‌تون می‌نوشت؟

سرایدار گفت: تقریباً. هر شب صدای تایپ کردنش می‌اومد. هیچ‌وقت رمان‌هاش رو منتشر نکرد. تمام نوشته‌هاش درباره‌ی آدم‌های همین ساختمان بود؛ از پیرزن طبقه‌ی اول گرفته تا بچه‌ای که همیشه توی راهرو توپ بازی می‌کرد.
گاهی هم چیزهایی می‌نوشت که نباید میدونست.
بعد از آتش‌سوزی، یکی از دفترهاش را پیدا کردم.
سرایدار دفترچه را روی میز گذاشت. بازپرس ورقی زد و روی صفحه‌‌ی آخر مکث کرد
آخرین صفحه فقط درباره‌ی ساختمان بود:

سی‌وپنج نفر، سی‌وپنج داستان؛ و هیچ‌کدامشان پایانشان را نمی‌دانند.

~ https://t.me/ava3berry ~
❤1💋1
واحد 112- رئیس

بازپرس گفت: صاحب ساختمان بود؟

سرایدار خندید: نه. ولی خودش اصلاً اینو قبول نداشت. یک روز برای همه‌ی ساکنین نامه فرستاد و اعلام کرد از این به بعد قوانین ساختمان رو اون تعیین می‌کنه.
برای آسانسور ساعت استفاده گذاشت، برای صدای تلویزیون جریمه تعیین کرد و حتی روی درِ ورودی نوشت: «ورود افراد متفرقه ممنوع.»
وقتی اعتراض کردم، دختر گفت: من فقط دارم از خونه‌م مراقبت می‌کنم.
گفتم: خونه‌ی خودت، یا کل ساختمون؟
نگام کرد و جواب داد:
«فعلاً کل ساختمون.»

~ https://t.me/xblackswankaiyox ~
💘1
واحد 113- اسم

بازپرس پرسید: چند سال با هم زندگی می‌کردند؟

سرایدار گفت: سه سال.

بازپرس: و اسم همدیگه رو نمی‌دونستن؟

سرایدار: حتی یک بار هم نپرسیده بودن. هرکدوم فکر می‌کرد دیگری ترجیح می‌ده ناشناس بمونه. برای همین همدیگرو رفیق با هم‌اتاقی صدا میکردن. با هم غذا می‌خوردند، قبض‌ها را تقسیم می‌کردن و حتی گاهی می‌شنیدم تا صبح حرف می‌زدن؛ فقط هیچ‌وقت درباره‌ی گذشته‌ی هم سؤال نمی‌کردن‌. یه بار پرسیدم: این دیگه چه مدل رفاقتیه؟
یکی‌شون خندید: بهترین نوعشه. هیچ‌وقت مجبور نیستی نقش کسی رو که قبلاً بودی بازی کنی. صبح روز آتش‌سوزی، برای اولین بار تصمیم گرفتن اسم واقعی همدیگر رو بپرسن.
اما فک کنم دیگه فرصتشو از دست داده بودن .


~ https://t.me/mnihikario ~
واحد ۱۱۴ - حافظه

بازپرس پرسید: هیچ‌چیز از گذشته‌ش یادش نمی‌اومد؟

سرایدار گفت: تقریباً هیچ‌چیز. ولی یه کار عجیبی می‌کرد. هر صبح جلوی آینه می‌ایستاد و اسم خودش رو چند بار تکرار می‌کرد؛ بعد روی تمام وسایل خانه برچسب می‌زد: «میز»، «در»، «تخت»، «خانه».
اما عجیب‌تر این بود که هر شب قبل از خواب، یک نامه برای خودش می‌نوشت و می‌انداخت توی صندوق پستش:
«امروز آدم خوبی بودی. فردا هم سعی کن همین‌طور باشی.»
یک روز ازش پرسیدم : هیچ‌وقت دوست نداری بدونی قبلاً کی بودی؟
بهم لبخند زد: نه. شاید آدمی که الان هستم، بهتر باشه.


~ https://t.me/cfnism ~
واحد ۱۱۵- خالی

بازپرس پرسید: مطمئنید صاحبش فوت کرده؟

سرایدار گفت: دوازده سال پیش. خودم هم مراسمش بودم.

بازپرس: پس اجاره‌ی واحد رو کی پرداخت می‌کرد؟

سرایدار:نمی‌دونم. دقیقاً روز اوله هرماه ، اجاره‌ی واحد ۱۱۵ کامل پرداخت می‌شد. هیچ‌کس هم در آن خانه زندگی نمی‌کرد.چند بار قفل را عوض کردند، اما باز هم پول می‌رسید. عجیب‌تر این بود که قبض برق و آب هم هر ماه یه مبلغ خیلی کم داشت.

بازپرس پرسید: داخل خونه چیزی بود؟

سرایدار مکث کرد: تقریباً نه... فقط یه میز، یه صندلی و گلدون هایی که مسئول آب دادن بهشون بودم.
آها یه چیز عجیبی هم بود، تقویمی که هر سال روز مرگ صاحبخانه رو علامت می‌زد.


~ https://t.me/yoonmincore ~
واحد 116- بشقاب غذا


بازپرس پرسید: گفتید تنها زندگی می‌کرد؟

سرایدار گفت: تنها بود. ولی هر شب برای دو نفر غذا می‌پخت. همیشه ساعت هشت شب میز را می‌چید؛ دو بشقاب، دو لیوان و حتی دو دستمال. بعد می‌نشست و چند دقیقه با صندلی خالی روبه‌رویش حرف می‌زد.

بازپرس: برا کی غذا درست میکرد؟

سرایدار: برا پسرش، می‌گفت منتظره تا بیاد. پسرش بیست و هفت سال پیش مرده بود.شب قبل آتیش سوزی بشقاب دوم رو برای من آورد بهم گفت امشب دیگه لازم نیست منتظر بمونه.


~ https://t.me/BTSARMY_4EVER_70613 ~
واحد 117- تولد

بازپرس پرسید: هر روز؟

سرایدار خندید: هر روز. پسره تنها زندگی می‌کرد، اما هر عصر خانه‌اش رو بادکنک می‌زد، کیک می‌خرید و شمع روشن می‌کرد. گاهی هم همسایه‌ها رو دعوت می‌کرد، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد.

بازپرس :و س این همه جشن برای چی بود؟

سرایدار : گفت می‌خواد مطمئن بشه حداقل یه بار در روز، یکی براش آرزوی زنده موندن می‌کنه. بعدا فهمیدم بیماری سختی داشت و پزشکا گفته بودند شاید بیشتر از چند ماه زنده نمونه. پسر بیچاره فکر میکرد از بیماری میمیره.

~ https://t.me/Cloudiestgrey ~
❤1🍓1
واحد 118- ازش بگذریم


بازپرس گفت: واحد ۱۱۸؟

سرایدار فوراً جواب داد: بریم سراغ یکی دیگه.

بازپرس اخم کرد: چرا؟

سرایدار گفت: چون درباره‌ی اون آدم چیزی ندارم بگم.

بازپرس: یعنی چی؟ چند سال اینجا زندگی می‌کرده.

سرایدار چند لحظه ساکت موند: می‌دونم. هر روز می‌دیدمش. ولی هیچ‌وقت باهاش حرف نزدم.

بازپرس گفت: چرا؟

سرایدار به آرامی گفت: چون هر بار می‌خواستم سلام کنم، قبل از اینکه چیزی بگم، اسم منو صدا می‌کرد.

بازپرس:اسم کوچکتون رو نباید می‌دونست؟

سرایدار: نه، من هیچ‌وقت اسمم رو بهش نگفته بودم.
~‌‌https://t.me/ianot72013 ~
❤1
واحد 119- قربانی

بازپرس پرسید: می‌دونستید قاتله؟

سرایدار گفت: نه... تا وقتی که یه روز دیدم فهرست اسم قربانی روی دیوارشه با تاریخ دقیق و نوع آلت قتاله. همون آدم هایی که توی روزنامه میگفتن کشته. آروم و مؤدب بود. هیچ‌کس بهش شک نمی‌کرد. اما یه اسم ...

بازپرس پرسید: چه اسمی ؟

سرایدار چند لحظه سکوت کرد: اسم من بود. تاریخش برای امروز بود. اگر اون نسوخته بود من زیر خاک بودم

~ https://t.me/SweetHoooomee ~
❤1
واحد 120 - تقلید

بازپرس پرسید: یعنی خودش رو جای همسایه‌اش جا زد؟

سرایدار گفت: آره. عجیب این بود که خیلی خوب هم از پسش برمی‌اومد. همسایه‌اش، زنی تنها بود که یک روز بی‌سروصدا فوت کرد. چند هفته بعد، زن واحد کناری با لباس‌ها و عینک اون توی راهرو ظاهر شد و شروع کرد خودش رو جای اون جا زدن.

بازپرس پرسید: چرا؟

سرایدار گفت: فکر می‌کردم دنبال پول یا چیزی باشه. ولی یک روز فهمیدم فقط می‌خواست برای چند نفر نامه بنویسه. نامه‌ی خداحافظی. برای آدم‌هایی که زن مرده هیچ‌وقت جرئت نکرده بود بهشون بگه دوستشون داشته.
سرایدار مکث کرد: بعد از اینکه همه‌ی نامه‌ها رو فرستاد، خودش رفت پلیس و اعتراف کرد.
بازپرس پرسید: چرا خودش رو تحویل داد؟

سرایدار گفت: گفت دیگه کاری نموند که اون زنِ مرده نمی‌تونست انجامش بده.

~ https://t.me/umbrella_nyxi ~
💘1
واحد 121- تغییر چهره

بازپرس پرسید: منظورتون چیه، تغییر خودش؟

سرایدار گفت: هر روز قیافه و لباسش رو عوض می‌کرد. یه روز موهاشو می‌تراشید، فرداش کلاه می‌ذاشت، روز بعد با کت‌وشلوار می‌اومد. اول فکر کردم ادا درمیاره. تا اینکه یه روز پرسیدم: بالاخره خودِ واقعی‌تون کدومه؟ مرد خندید و گفت: هنوز پیداش نکردم. بعد فهمیدم تمام این تغییرات برای یک دلیل بود؛ می‌ترسید اگر خودش رو بشناسه، بفهمه از آدمی که هست خوشش نمی‌آید.
روز آخر، برای اولین بار بدون تغییر از خونه بیرون اومد.
پرسیدم: بالاخره خودت شدی؟
مرد جواب داد: نه... فقط دیگه برام مهم نیست.

~ https://t.me/han3ool ~
واحد 122- آینه

بازپرس: چه چیزی عجیب بود؟

سرایدار کمی مکث کرد: هیچ‌وقت جلوی آینه نمی‌ایستاد. آینه‌ی حمام رو با حوله پوشونده بود، آینه‌ی اتاق خواب رو هم برداشته بود. حتی وقتی آسانسور آینه‌ای شد، از گوشه‌ی اون نگاه می‌کرد که تصویر خودش رو نبینه.

بازپرس: دلیلش رو می‌دونستید؟

سرایدار: یک بار پرسیدم. گفت: "چون هر بار که نگاهش می‌کنم، یه چیزی توی صورتم فرق کرده." فکر کردم شوخی می‌کند.
چند هفته بعد، یک روز خودش اومد سراغم و گفت آینه‌ی آسانسور رو هم عوض کنیم.
گفتم: باز چی شده؟
گفت: امروز لبخند زد.
گفتم خب، خودت هم داشتی لبخند می‌زدی لابد.
گفت: نه. من نمی‌خندیدم.
دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی آینه‌ها با او حرف نزدم.

~ https://t.me/Amygdalanotes7 ~
🍓1
واحد 123- عکس

بازپرس: از واحد ۱۲۳ بگو

سرایدار: همون دختری که همه جا با دوربینش می‌رفت. هر روز یه عکس از خودش می‌گرفت و چاپشون میکرد.

بازپرس پرسید: مشکلی توی عکس‌ها بود؟

سرایدار: اولش نه. ولی یه مدت بعد، عکس‌ها با چیزی که یادم بود فرق می‌کردن. مثلاً توی یکی از عکس‌ها، پشت سرش یه مرد ایستاده بود. گفتم شاید دوستشه. گفت اون روز تنها بوده.
سرایدار لحظه‌ای سکوت کرد: بعد، توی عکس‌های بعدی، اون مرد نزدیک‌تر شده بود.

کارآگاه گفت: عکس‌ها رو هنوز دارید؟

سرایدار: نه. خودش همه اشونو پاره کرد.

بازپرس: چرا می‌گید مرد هر بار نزدیک‌تر می‌شده؟

سرایدار نگاهش رو پایین انداخت: چون آخرین عکسی که دیدم، مرد دیگه پشت سرش نبود. جلوی دوربین بود. یه عکس از پشت سر دختر، انگار یکی داشت از داخل اتاق عکس می‌گرفت.

~ https://t.me/mysaoirse ~
واحد 124 - قابِ خالی

بازپرس: واحد ۱۲۴ چطور؟

سرایدار: یه عکاسِ دوره گرد. مردی که کل زندگیش توی قاب عکس‌ها خلاصه می‌شد. در و دیوار اون واحد پر بود از عکس آدم‌هایی که معلوم نبود زنده‌ان یا مرده. هیچ‌وقت ندیدم از خودش عکس بگیره، ولی از در و دیوار این مجتمع عکس داشت.

بازپرس: با کسی ارتباط داشت؟

سرایدار: فقط وقتی می‌خواست لنز جدید بخره یا لنزش کثیف می‌شد. همیشه دوربین به دست می‌چرخید و از زاویه‌های عجیب راهرو عکس می‌گرفت.
بازپرس پرسید: شب حادثه چیزی ازش پیدا کردید؟

سرایدار آهی کشید: توی اون همه‌ دود و آتیش، تنها چیزی که نسوخت یه آلبوم بزرگ روی میز بود. ورق زدم؛ عکس همین مجتمع بود، اما توی همه‌ی عکس‌ها، پنجره‌ی واحد خودش کاملاً سیاه و خالی بود.

~ https://t.me/lookatsky7 ~
واحد 127 - نقشه

بازپرس: واحد ۱۲۷ چی؟ اونجا چه خبر بود؟

سرایدار: یه مهندس نقشه‌کش بود. کل کف و دیوارهای خونه‌اش پر از نقشه‌های بزرگ و خط‌کشی‌شده بود.

بازپرس: نقشه‌ی چی؟ شهر؟

سرایدار: نه، نقشه‌ی تک‌تک لوله‌کشی‌ها و سیم‌کشی‌های همین مجتمع. حتی درزهای دیوار رو هم اندازه می‌گرفت. همیشه می‌گفت این ساختمون یه جاییش می‌لنگه و داره نفس می‌کشه.

بازپرس پرسید: شب حادثه نقشه‌ها به کارش اومدن؟

سرایدار: آتیش از همون‌جا شروع شد. وقتی در رو باز کردیم، باقی مونده‌ی جنازه‌اش وسط همون نقشه‌ها بود؛ انگار دقیقاً می‌دونست شعله‌ها از کدوم دیوار قراره بالا بیان و کدوم راهرو قراره بسته بشه.

~ https://t.me/elfoforrest ~
واحد 128- سکوتِ بلند

بازپرس پرسید: واحد ۱۲۸ چی؟ اونجا کسی زندگی می‌کرد؟

سرایدار گفت: یه نوازنده‌ی ویولن بود. دختری که هیچ‌وقت صورتش رو کامل ندیدم، همیشه یه ماسک داشت.

بازپرس: اهل موزیک بلند بود؟

سرایدار: برعکس، هیچ‌وقت صدایی از سازش بیرون نیومد. فقط می‌دیدم آرشه رو روی هوا می‌کشه؛ بدون هیچ صدایی. انگار توی ذهن خودش داشت کنسرت اجرا می‌کرد.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم همین‌طور بود؟

سرایدار مکث کرد: همون موقع که همه‌جا شلوغ بود و داد و فریاد بلند، از توی اون واحد فقط صدای یه نتِ بلند و کشدار می‌اومد... تا لحظه‌ای که سقف ریزش کرد.


~ https://t.me/lilshibal ~
واحد 129 - بوی دوده

بازپرس پرسید: رسیدیم به واحد ۱۲۹. اونجا چه خبر بود؟

سرایدار گفت: یه نقاشِ کور. آدمی که هیچ رنگی رو نمی‌دید، اما می‌گفت دنیا رو با بوی دیوارها نقاشی می‌کنه.

بازپرس: نقاشِ کور؟ پس چطور نقاشی می‌کرد؟

سرایدار: بوم‌های بزرگ سفید می‌گذاشت جلوش و با انگشت‌هاش رنگ‌های مختلف رو می‌کشید روی بوم، بدون اینکه بدونه چی کجاست. اتاقش بوی تند روغن کتان و رنگ روغن می‌داد. همیشه کنار پنجره می‌نشست و ساعت‌ها خیره می‌شد به جایی که هیچ‌چیز نبود.
بازپرس پرسید: شب حادثه بوم‌ها سالم موندن؟

سرایدار مکث کرد: تقریبا همه‌ی بوم‌ها سوختند... اما جالب اینکه تنها تابلویی که از وسط آتیش سالم بیرون اومد، بومی بود که روش فقط با ذغال، منظره‌ی سوختن همین ساختمون رو کشیده بود؛ انگار از ماه‌ها قبل دودش رو بو کشیده بود.


~ https://t.me/Leviswifie ~
واحد 130 - جیره

بازپرس پرسید: واحد 130 چی؟ اونجا وضع چطور بود؟

سرایدار گفت: یه زن محتاط. کسی که کمدها و کابینت‌هاش تا سقف پر از کنسرو، بطری آب و وسایل بقا بود.

بازپرس: مگه جنگ بود؟

سرایدار: خودش اینطور فکر می‌کرد. همیشه می‌گفت فاجعه خبر نمی‌کنه و باید آماده بود. تمام کلیدهای برق رو با چسب نواری محکم کرده بود و روی پنجره‌ها پلاستیک ضخیم کشیده بود تا هیچ درزی باز نَمونه.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم به کارش اومد؟

سرایدار دستش را توی جیبش برد: نه... همون چیزهایی که قرار بود نجاتش بدن، شدن تله‌اش. درِ انبار کنسروها قفل بود و از شدت حرارت، بطری‌های آب توی کابینت ترکیدن. وقتی آوار رو برداشتیم، درست وسط اون همه وسایلِ نجات، از خفگی تموم کرده بود .


~ https://t.me/mydeardiary16 ~
واحد 131- سایه ها

بازپرس: واحد ۱۳۱ چی؟ اونجا چی بود؟

سرایدار شانه‌ای بالا انداخت و نگاهش رو دوخت به زمین: یه مردِ ساکت... کارش این بود که شب‌ها وقتی همه خواب بودن، می‌رفت پشت پنجره و زل می‌زد به دیوارِ ساختمون روبه‌رو. کارش این بود که با یه چراغ‌قوه‌ی قوی، سایه‌ی دست‌هاش رو روی دیوار بندازه و باهاشون نمایش درست کنه. اما عجیبیش این بود که... گاهی وقت‌ها دست‌های خودش ثابت روی میز بود، اما سایه روی دیوار داشت برای خودش تکون می‌خورد و کارهای دیگه‌ای می‌کرد.

بازپرس پرسید: شب حادثه هم داشت با سایه‌ها بازی می‌کرد؟

سرایدار کمی جلوتر آمد و با صدای آروم‌تری گفت: اون شب، چراغ‌قوه‌ش روشن مونده بود روی میز. اما روی دیوار روبه‌رو، هیچ‌کدوم از سایه‌ها شبیه آدم نبودند؛ همه دست‌هاشون رو گذاشته بودند رو سرشون و انگار داشتن از توی آتیش فرار می‌کردند... حتی وقتی درِ واحد رو شکستیم، خودِ مرد توی اتاق نبود، فقط سایه‌اش به دیوار منگنه شده بود و داشت می‌سوخت.

~ https://t.me/alonelilium ~
💘1
واحد 132- پازل

بازپرس: واحد 132 چطور؟ کی زندگی میکرد

سرایدار گفت: یه زنِ میان‌سال که کارش فقط چیدن پازل بود. تمام اتاق‌هاش پر از میزهایی بود که روشون هزاران تکه پازلِ نیمه‌کاره چیده شده بود.

بازپرس: پازلِ چی؟ منظره یا نقاشی‌های معروف؟

سرایدار: نه، همشون عکسِ همین مجتمع بودن؛ از نمای راهروها، درِ آسانسور، حتی از توی حیاط. هر تیکه رو با چه دقت و حوصله‌ای سر جای خودش می‌ذاشت. می‌گفت با این کار می‌تونه همه‌چیز رو زیر کنترل خودش داشته باشه و نذاره چیزی گم بشه.

سرایدار لبخند تلخی زد: وقتی آوار رو برداشتیم، درست وسط سالن، یه میز سالم مونده بود. روش فقط یک پازل کامل‌نشده بود که دقیقاً جای واحد خودش، خالی بود و هیچ تکه‌ای براش پیدا نشد.


~ https://t.me/+nTbOVhjBswU5NDI0 ~